وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh





طنز ورزشی اجتماعی

یادتونه؟


وقتی ورزشکارها اینطورن،


 وای به حال مردم عادی!


فرهاد داودوندی- بروجرد:


یادتونه اون قدیم ها وقتی می خواستیم به اتفاق خانواده بریم مشهد با اتوبوس های اتوتاج قدیمی با اون صندلی های غیر استاندارد چند روز توی راه بودیم؟!

یادتونه بعد از اونکه بالاخره می رسیدیم مشهد، انگار نه انگار که بدن هامون به خاطر چند روز توی راه بودن خسته و کوفته شده بود، سریعا می رفتیم زیارت!

از اون طرف هم که بر می گشتیم بروجرد همین طوری بود! بدون خستگی، بزرگترهای خونه دو سه روز پذیرای مهمون هائی بودن که برای دیدار به منزل مون میومدن.

اون مسافرت های چند روزه و سرحال و قبراق بودنمون  رو به یاد بیارید تا موضوعی را براتون تعریف کنم.

فلان تیم فوتبال بسیار معروف که خیلی از بازیکن هاش ملی پوشن با اتوبوس های آخرین مدل که فوق استاندارد هستن از تهران اومدن بروجرد و راه به راه رفتن هتل زاگرس، همشون انگار کوه کنده بودن که 400 کیلومتر را در 3 - 4 ساعت اومدن!

از اتوبوس که پیاده میشن نای راه رفتن هم ندارن، عجب دوره زمونه ای شده!

ورزشکارهای معروفمون که باید آمادگی جسمی بالائی داشته باشن، رمق توی بدنشون نیست! وای به حال مردم عادی!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز ورزشی/ یادتونه؟، طنز ورزشی اجتماعی یادتونه؟، طنز، طنز ورزشی، یادتونه، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 مرداد 1397 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی

 

یائتونه؟

 

( نقد و نسیه وره مدرسه رفتن  اول مهر)

 

""فایل صوتی"" فرهاد داودوندی

 

با گویش بروجردی

 

کلیک کنید

 

http://cld.persiangig.com/download/SZiUId/dl



فرهاد داودوندی- ووریرد:

اونایی که عمری ازشو گذشته وقتی ا گذشته براشو تعریف موکونی آهی ا ته دل مکشن و موئن ااااااااای یائش وخیر، ایجور افراد معتقدن حرفای قئیمیانه باید با اُو طلا نوشت و زا ته قاب و ده اطاق غنجینه دونگلوسش کرد قی دیوار  

او قئیم مثه ایسه نوی، هر وقت اسم خرید وره بچه محصلا وره رفتن و مدرسه ته اول مهر مفتا، بوئه ننا و بخصوص اونا که وضع مالیشو زیاد دل و دوروس نوی،  تکو شکو مفتا و جونشو که ا هر سولاخ سمه ای بیه وره بچاشو لباس و دفتر و دستک جور کنن، نمشد وا لباس شر و در  بچنه اول مهر بورن مدرسه،

او زمانم مثه ایسه ، ننا بیشتر ته فکر بین که و سر و وضع بچاشو برسن، بوئا وقتی اسم خرج وره بچاشو مفتا ته میو، قُت و نرام مکردن و دنگ و دال را مناختن که بابا جو ای اول مهرم یه روزیه مثه روزای دیگر خدا!

اوسه وره ایکه یه جورایی ا ایکه پول نئشتن وره بچاشو خرج کننه و یه جورایی وره وضع خراب مالیشو سرپوش بلن روش، موگفتن: ای بچه الان ریقوله یه، اصلن سر و پتوکش  قد بال پخچه ایه، الان ایر ورش لباس بچونه بسونیم صوا یس صوا که قد بکشه  وش کوچوک مشه، بل یه دفعه شو عید ورش لباس مسونیم.

اما ا اونچه که ننه بوئه اگر سر گُسنه و زمی بله، نمله بچش کم و کسری داشته وا، ته ایجور وقتا مفتا یائشو که یه جورایی ا بازار نقد و نسیه وره بچاشو لباس و دفتر دستک بسونن.

ته ایجور وقتا  ننه بوئا  مرفتن ور بعضی دکودارا  که ته طول سال وا مردم نقد و نسیه کار مکردن، وا هر چنگ و رنگی بی وره او دکو دار زوو مناخت کار تا بتونن وا نقد و نسیه وره بچاشو چیا اول مهره بسونن، اولش وا نرم و نولوک حرف زیه، ایر نمشد وا نک و نال کرده، سعی مکردن حرفشونه وره نقد و نسیه اسونه و کرسی بنیشونن.

بعضی وقتائم که حرفشو وره نسیه اسونه ته دل او دکو دار اثر نمکرد، یه کمی ورتیلی ورتو مکردن تا  بتونن وره یه برو یه شر بچه که ته خونه منتظر بین ننه بوئشو وا دس پر وریردن خونه، لوازم اول مهر بسونن.

البته همیشه ام ته ایجور موقا دکودارا مین بازار دلشو و رحم میاما و نمشتن او بوئه ننا دس خالی ا دکونشو درآن در،

اونا که عمری ازشو رفته مینن که هر وقت خونوادایی که وضع مالی شو خو نوی، متونسن وا نقد و نسیه وا دس پر  وریردن خونه بچا که او زمان سال و سال رنگ لباس نونه و چش مئیدن، ا زور خوشحالی شیریقه ای مکشینو دنگلوس ننه شو مشوئن تا لواسا نوشونه زوتر بپوشن، و خاطر ایکه ننه بوآ نسیه لباس آماده وره بچاشو  اسونه بین، خیلی ا لباسا، ته ور بچا بیچاره فقیرا، هل ملوچ بی، یال و یخشو وریشته بی، اصلن اکثر لباسا ته ور بچا غناس بی،

او زمانا مثه ایسه نوی که ننه بوآ هر هفته وره بچاشو لواس نو بخرن، لواس اول مهر، باید یه سال ته ور بچه دوام میاورد،  وای و حال بچئی که روزا اول وا شین مدرسا و خاطر ورجلی ورجو کردن مخوردن زمین و سر زانوشو مدرس،  ننه بوآ چونو وا لقر و سوقلوچ  مزائنشو که هات روتشو مکردن که بچه ورپنمسه مشد

خو ننه بوآئم حق داشتن، وره ایکه  وا نخورمی و وا قرض و قوله و نقد و نسیه ا بازار وره بچاشو لواس اول مهر اسونه بین، هنی قرضشه ندیه بین،

به هر حال ایر قئیمیایی که الان دارن ای برنامه یادتوننه مشنوئن یائشو با، او زمانا خونوادا  وا نقد و نسیه وا بازاریایی که ته ایجور وقتا کمک حال مردم بین، نمشتن بچاشو وا لباس درسه مرسه بره مدرسه، همه بچا اول مهر وا نقد و نسیه اوردن ا بازار توسط خوناداشو نو نوآر مشوئن.   





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: یائتونه؟، فایل صوتی، فرهاد داودوندی، گویش بروجردی، یادتونه، رادیو، ووریرد،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 خرداد 1397 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی

 

یائتونه؟

 

( نقد و نسیه وره مدرسه رفتن  اول مهر)

 

""فایل صوتی"" فرهاد داودوندی

 

با گویش بروجردی

 

کلیک کنید

 

http://cld.persiangig.com/download/SZiUId/dl






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: یائتونه؟، فایل صوتی، فرهاد داودوندی، گویش بروجردی، یادتونه، رادیو،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 فروردین 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز


چگونه قدیمی ها بدون تلفن و موبایل و اینترنت

 

 متوجه می شدند که مسافرشان کجاست؟

 

فرهاد داودوندی، بروجرد:


اونا که قدیمی ترند، یعنی یک کمی هم از قدیمی قدیمی تر می باشند، حتما یادشون است که آنزمان ها که تلفن و موبایل و اینجور چیزها نبود، بعضی ها برای اینکه بدانند مسافر شان در کجاست و آیا قرار است در شهر مقصد بماند یا در حال برگشتن به خانه است هیچ راهی نداشتند و همیشه دلنگران وضعیت عزیز سفر رفته شان بودند

 

گاه گاهی نامه ای که ده بیست روز و شاید هم یکی دو ماه در راه بود می رسید، اما این نامه ها هم آنچنان تاثیری نداشت.

 

بعضی ها هم به روز تر بودند و دست شان به دهان شان می رسید تلگراف می زدند! هر چند که این تلگراف ها هم اینقدر خلاصه شده بود که اصلا چیزی دستگیر گیرنده تلگراف نمی شد.

 

یکی از رسم هائی که آنزمان بخصوص خانمهای سن بالا برای کسب اطلاع از مسافرشان انجام می دادند، درست کردن سه تا گلوله گِل به اندازه گردو بود!

 

راه و چاه اینکار هم اینطور بود که سه تا گلوله گِلی به اندازه گردو درست می کردند و وسط یکی از آنها یک دانه نخود می گذاشتند و آن سه گلوله گلی را به دست بچه بسیار کم سن و سالی می دادند و از وی می خواستند که این سه گلوله گِلی را یکی شان را دم در حیاط منزل، دیگری را وسط حیاط و سومی را نیز درون خانه بگذارد.

 

سپس آن زن اقدام به باز کردن گلوله های گلی می کرد.

 

 اگر نخود وسط آن گلوله ای بود که دم در حیاط بود، می گفت: مسافر در شهر مقصد جا خوش کرده و حالا حالا ها نمی آید!

 

اگر نخود وسط گلوله وسط حیاط بود، می گفت: مسافر در راه برگشت است و یا قصد برگشتن دارد و اگر نخود وسط گلوله گلی درون خانه بود، آن زن می گفت: همین امروز و فرداست که مسافر از راه برسد!

 

البته همانطور که در اول عرایضم گفتم: از آنجا که در آن زمان موبایل و تلفن و اینترنت و اینجور چیزها نبود، بعضی از مردم برای خود با اینگونه ترفند ها سرگرمی ساخته بودند و بنوعی گلوله های گلی آنزمان حکم  ایمیل های امروزی را داشت!!! که با باز کردن شان بعضی وقتها خبر خوش می شنوی و بعضی وقتها هم پوچ هستند.





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز یادتونه؟ چگونه قدیمی ها بدون تلفن و موبایل و اینترنت متوجه می شدند که مسافرشان کجاست؟، طنز، طنز یادتونه، قدیمی ها، یادتونه، فرهاد داودوندی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 فروردین 1395 توسط فرهاد داودوندی



طنز ورزشی اجتماعی

یادتونه؟


وقتی ورزشکارها اینطورن،


 وای به حال مردم عادی!


فرهاد داودوندی- بروجرد:


یادتونه اون قدیم ها وقتی می خواستیم به اتفاق خانواده بریم مشهد با اتوبوس های اتوتاج قدیمی با اون صندلی های غیر استاندارد چند روز توی راه بودیم؟!

یادتونه بعد از اونکه بالاخره می رسیدیم مشهد، انگار نه انگار که بدن هامون به خاطر چند روز توی راه بودن خسته و کوفته شده بود، سریعا می رفتیم زیارت!

از اون طرف هم که بر می گشتیم بروجرد همین طوری بود! بدون خستگی، بزرگترهای خونه دو سه روز پذیرای مهمون هائی بودن که برای دیدار به منزل مون میومدن.

اون مسافرت های چند روزه و سرحال و قبراق بودنمون  رو به یاد بیارید تا موضوعی را براتون تعریف کنم.

فلان تیم فوتبال بسیار معروف که خیلی از بازیکن هاش ملی پوشن با اتوبوس های آخرین مدل که فوق استاندارد هستن از تهران اومدن بروجرد و راه به راه رفتن هتل زاگرس، همشون انگار کوه کنده بودن که 400 کیلومتر را در 3 - 4 ساعت اومدن!

از اتوبوس که پیاده میشن نای راه رفتن هم ندارن، عجب دوره زمونه ای شده!

ورزشکارهای معروفمون که باید آمادگی جسمی بالائی داشته باشن، رمق توی بدنشون نیست! وای به حال مردم عادی!!!






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز ورزشی اجتماعی یادتونه؟، طنز، طنز ورزشی، یادتونه، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 اسفند 1394 توسط فرهاد داودوندی


یادتونه؟


(حکایت موتور گازی های کرایه ای)




فرهاد داودوندی- بروجرد:


یادتونه اون زمونا، نوجوونا و جوونائی که عشق موتور سواری داشتن و پولشون نمی رسید حتی موتور گازی450 تومنی بخرن، با گرو گذاشتن شناسنامه پیش موتور سازهائی که دوچرخه و موتور کرایه می دادن، موتور گازی رو ساعتی 8 ریال  کرایه می کردن.

یادتونه موتور ساز بعد از پر کردن باک بنزین و موقع تحویل  موتور گازی بهتون می گفت: وجداناً دو تَرکه نزنی( کسی را علاوه بر خودت سوار نکنی) و شما هم با گرفتن قیافه حق به جانب می گفتید: خیالت راحت!

اما سر خیابون بغلی داداش کوچیکه و پسرخاله منتظرت بودن تا بری سوارشون کنی و سه ترکه (سه نفره) اینقدر کوچه پس کوچه ها و خیابونا رو با همون موتور گازی دور بزنید تا موتور داغ کنه و بنزینش تموم بشه و دست آخر هم با هل دادن موتور بدون بنزین، اونو به موتور ساز تحویل می دادید و بابت دو ساعتی که موتور سواری کرده بودید 16 ریال هم سرکیسه رو شل می کردید.





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: یادتونه؟ (حکایت موتور گازی های کرایه ای)، یادتونه، موتور گازی، طنز، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 مهر 1394 توسط فرهاد داودوندی


 

یادتونه؟!

 

اسراف در زندگی

 

یا

 

مُفلس فی امان الله


فرهاد داودوندی- بروجرد:

 

اونا که عمری ازشون گذشته و سرد و گرم زندگی را چشیده اند وقتی از گذشته تعریف می شود، لذت زیادی می برند که خاطرات زیادی برایشان زنده می شود، با سلام من فرهاد داودوندی هستم  و در این پست خاطره ای از قدیم در رابطه با اسراف و آخر عاقبت افراد اسراف کار را برای تان تعریف می کنم.

اگر یادتون باشد، باید بگوئیم که خود به خدا در آن زمانهای قدیم اسراف مثل این دوره و زمونه نبود، یعنی کسی به خودش اجازه نمی داد که اسراف کند، همه مردم همه منابع خدادادی را برکت خدا می دانستند و اسراف کاری را بی احترامی به برکت خداوند می دانستند، آنزمان مثل الان نبود که  ده تا ده تا نان سنگک و لواش به بهانه اینکه خشک شده یا نان روز گذشته است وارد گونی می شوند تا نان خشکی آنها را ببرد.

آنهائی که در دوره میانسالی و یا دوران کهولت هستند حتما یادشان است که آنزمان اگر تکه ای نان توی کوچه می افتاد، اولین عابر نان را بر می داشت به احترام اینکه برکت خداوند است، آن نان را می بوسید و لب پنجره ای در ارتفاع بالا می گذاشت تا غذا و روزی پرندگان شوند.

حتما یادتونه که اون زمان به بچه ها از کوچکی یاد می دادند که اسراف کاری آخر و عاقبت خوشی ندارد، شبهای زمستان زیر کرسی مادر بزرگ ها قصه ها و متل هائی برای بچه ها و نوه های شان می گفتند که در آنها اسراف کار آدم بده داستان بود.

در آن داستانها و متل ها که سراسر پند و پند آموزی بود به کوچکتر ها راه و چاه اینکه نباید برکت خداوند را اسراف کنیم و از بین ببریم یاد داده می شد.

 همیشه پدر ها و مادر ها هم در نصیحت های شان می گفتند که در قرآن آمده که اسراف کار، برکت زندگی اش از بین می رود، همیشه به بچه ها  گوشزد می شد که بزرگان دین گفته اند که ولخرجی و اسراف مایه هلاکت است و میانه روی مایه زیاد شدن ثروت.

 خدا رحمتش کند آقای مواهبی مدیر مدرسه اسلامی بروجرد، که سال اول که رفتیم مدرسه همه محصل ها را جمع کرد و گفت: بچه ها اگر لباس تان وصله پینه ای است، اگر لباس تان مد روز نیست، اصلا مهم نیست، مهم تمیز بودن و پاکیزه بودن است! حتی اگر لباس تان وصله پینه ای است، سعی کنید آنرا بشورید و پاکیزه نگه دارید!

اینجوری بود که آنزمان بزرگترهای دنیا دیده، راه و روش را نشان بچه های خردسال می دادند که بچه ها و خانواده ها رو به اسراف کاری نیاورند.  مثل الان نبود که در ایام گردگیر خانه بخاطر عید نوروز دو سه گونی لباس  تن  نرفته  دم در خانه ها گذاشته بشود.

 حتما یادتونه که قدیما مردم در زندگی کمتر   هزینه می كردند و بالطبع کمتر هم اسراف می کردند. هر چیزی که برای خانه و منزل خریداری می شد حتما لوازمی بود که مورد استفاده قرار می گرفت، مثل این دوره و زمانه نبود که خیلی ها با اسراف زیاد برای خرید هر چی که می بینند حرص می زنند و بدون اینکه از این لوازم استفاده کنند، آن را در انباری یا کمد خانه بایگانی می کنند.

  آن زمان اگر دَم کُن تهیه می شد حتما برای استفاده در دیگ غذا استفاده می شد، اگر آبکش می خریدند حتما می خواستند با آن یا برنج صاف کنند یا سبزی بشورند! مثل الان نبود که هر خانه ای ده تا آبمیوه گیری برقی دارد اما سال تا به سال یک لیوان هم آب سیب با آن نمی گیرند!

همین اسراف ها که سرچشمه اش از چشم و هم چشمی سر منشا می گیرد باعث شده که در این دوره و زمانه خیلی ها زیر بار قرض و قوله،له و لورده شوند.

 برکت از سفره ها رفته، بعد از صرف هر غذائی، برنج و نان و گوشت و خورشت دست نزده وارد سطل آشغال می شود، متاسفانه بر خلاف قدیم، امروزه، اسراف کاری به اوج خودش رسیده.

آنهائی که چهار تا پیراهن بیشتر از بقیه پاره کرده اند یادشان است که در قدیم هم،  تک توک افرادی  بودند که در زندگی ولخرجی می کردند و پول و کاه برای شان یکی بود، آنها که عمری ازشان گذشته، دیده یا شنیده اند که آخر عاقبت چه بر سر آن افراد اسراف کار در زندگی های شان آمد.

  قدیم به اینجور افراد اسراف کاری که سرانجام ورشکست می شدند می گفتند مُفلس، و در قانون و شرع ما مُفلس فی امان الله بود! زیرا یک روزی می رسید که  اینجور افراد اسراف کار دیگر آهی در بساط نداشتند و حتی اگر گنج قارون داشتند با اسراف کاری به جائی می رسیدند که برای نان شب محتاج می شدند.





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: یادتونه؟! اسراف در زندگی یا مُفلس فی امان الله، یادتونه، اسراف، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین سایت شخصی ایران،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 شهریور 1394 توسط فرهاد داودوندی

یادتونه؟

 


بخشش و بخشندگی

 

فرهاد داودوندی- بروجرد: اونا که عمری ازشون گذشته و سرد و گرم زندگی رو چشیدن، وقتی از گذشته تعریف می شه، لذت زیادی می برن چون خاطرات زیادی براشون  زنده می شه.

 پسر این پول رو ببر بده به مستاجرمون بهش بگو پدرم گفت: چون می دونم مدتیه با داشتن زن و بچه بیکاری، فعلا تا وقتی میری سرکار، این پول رو خرج زن و بچه ات کن. بعدا کرایه رو  ازت می گیرم.

اونا که دو سه تا پیرهن بیشتر از بقیه پاره کردن می دونن که اون زمونا مردم خیلی به هم کمک می کردن و بیشتر از حالا از حال و روز در و همسایشون با خبر بودن و اگه کم و کسری برای کسی پیدا می شد، بقیه کمکش می کردن.

 بارها پیش می اومد که مرد خونه برای کار به یکی از بندرهای جنوبی ایران می رفت و چند ماهی دور از زن و بچه اش بود. یعنی در واقع خانواده از حال و روز مرد خونه خبر نداشتن و بعضی وقتا ممکن بود خانواده از لحاظ مالی در مضیقه قرار بگیرن.

اما از اونجا که اون زمان دست بخشش و بخشندگی مردم خیلی خیلی بیشتر از الان بود، بقیه نمی ذاشتن اصطلاحاً بار اون خانواده روی زمین بمونه و در و همسایه از هر طریق که شده بهشون کمک می کردن .

اونا که یادشونه می دونن که اگه دختر کسی می خواست به خونه بخت بره و وضع مالی خانوادش برای تهیه جهیزیه خوب نبود، کاسب کاران معتمد بازار به راحتی لوازم مورد نیاز رو به اون خانواده قرض می دادن و بخشندگی بین مردم  موج می زد.

همچنین اگه برای کسی مشکلی پیش می اومد، بزرگا و معتمدهای محل با گشاده دستی رفع مشکل می کردند. اون زمان برای اینکه مردم رو به بخشش و بخشندگی عادت بدن، از حاتم طائی داستان ها می گفتن.






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: یادتونه؟ بخشش و بخشندگی، فرهاد داودوندی، بروجرد، یادتونه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 آبان 1392 توسط فرهاد داودوندی

دوره زمانه بد شده



یا ما آدمها؟



فرهاد داودوندی- بروجرد: اونا که عمری ازشون گذشته و سرد و گرم زندگی را چشیده اند وقتی از گذشته تعریف می شود، لذت زیادی می برند که خاطرات زیادی برایشان زنده می شود

اسم دوره و زمونه که می آید نمی دانم چرا همه ما نفس عمیقی می کشیم، آه بلندی سر می دهیم  و بر عمر رفته افسوس می خوریم، خودمان را در جایگاه تماشاگر دنیا می بینیم و نمی خواهیم قبول کنیم که خود ما هم بازیگر این دنیائیم!

هر وقت از ما حال و احوال مان را می پرسند، در حالیکه سعی می کنیم حواسمان را جمع کنیم به یک نقطه خیره می شویم و در حالیکه  با دندان نیش مان لب زیری را یک گاز کوچک می گیریم می گوئیم: واله چی بگویم؟ نمی دانم دوره و زمانه بد شده یا ما آدمها؟

همیشه در این جواب دادن ها،  دوره و زمانه و آدمها در طرف دیگر داستان ایستاده اند و ما در طرف دیگر!

از اینجا به بعد خطابم به شما است که چهار تا پیرهن بیشتر از بقیه پاره کرده اید! یادتونه؟  ما هم که کوچک بودیم، وقتی به حرفهای بزرگترها گوش می دادیم اونها هم  به عمو و عمه و دائی ما همین جمله معروف و تاریخی، "نمی دانم دوره و زمانه بد شده یا ما آدمها" را می گفتند!

بزرگترهای ما هم در همان زمان خودشان این جمله کلیدی زندگی شان بود. من مطمئنم که قبل از پدر و مادرهای ما، یعنی در زمان پدر بزرگ و مادر بزرگ های ما و حتی در زمان آبا و اجدا ما هم همین جمله را می گفته اند!

اما اگر راستش را بخواهید نه زمانه هیچوقت بد می شود و نه اکثر آدمها بد می شوند!خلق و خوی بعضی ها که فقط و فقط کارشان نق زدن است و دنیا را با دید منفی نگاه می کنند باعث می شود که هر وقت کوچکترین ناکامی در زندگی شان  پیش می آید، احساس کنند، دوره و زمانه بد شده است و یا اینکه فکر کنند که همه مردم بد شده اند!

اونا که یادشونه، حتما به خاطر می آورند که در آن زمانهای قدیم که مثل الان تکنولوژی اینقدر پیشرفت نکرده بود هر وقت  پای صحبت پیران دنیا دیده می نشستیم  برای مان تعریف می کردند که تا بوده دنیا همین بوده، یک روز کم دارد و یک روز زیاد!

 منظور اون بزرگترها این بود که آن روزی که بر وفق مرادمان است نباید فکر کنیم که  همیشه اینجوری می ماند و روزی هم که روزمان نیست نباید فکر کنیم که قرار است روزگار همیشه بر علیه ما باشد.

فقط کافیست به دنیا بخندیم ، همه چیز را زیبا ببینیم، انرژی مثبت به دنیا بدهیم و در جریان باشیم که بزرگترهای ما در قدیم حرفهائی زده اند که در عصر حاضر باید آنها را با آب طلا بنویسند: بخندیم تا دنیا هم به روی مان بخندد، همه را دوست داشته باشیم تا همه دوستمان داشته باشند.

مطمئن باشیم که دوره و زمانه بد نیست، آدمها هم ذاتا بد نیستند، همه پاک به دنیا می آیند،  این فقط و فقط احساس شخصی ما می باشد که هر وقت یک مشکل کوچکی در زندگی برایمان پیش می آید نومیدانه در مقابل هر کسی که در رابطه با هر مسئله ای از ما سوال می کند مایوسانه می گوئیم: نمی دانم دوره و زمانه بد شده است یا ما آدمها؟

 






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: دوره زمانه بد شده یا ما آدمها؟، فرهاد داودوندی، بروجرد، یادتونه،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 آبان 1392 توسط فرهاد داودوندی

بنام خدا


طنز اجتماعی،


یادتونه؟


 نامه نوشتن در قدیم

 

پدر بزرگ و مادر بزرگم خدمت  خان دائی و همسر گرامی اش دعا می رسانند، خواهرم و شوهرش خدمت عمو جان سلام و دعا می رسانند. مادرم می گوید از طرف ما نوزاد تازه به دنیا آمیه تونه  ببوسید.

یادتونه؟ اون قدیما، هر وقت خانواده ها می خواستند از حال و روز مسافرشان با خبر باشند نامه می نوشتند، اون سالها مثل الان نبود که خیلی ها با سواد باشند، توی هر فامیلی تک و توکی بچه محصل درس خوان بود که هر وقت بزرگترها که سوادی برای نوشتن نامه نداشتند قصد نامه نوشتن داشتند، با ترفند های مختلف دست به دامان این بچه محصل ها ی فامیل می شدند

ای دردت به جوونم، الهی پیر بشی، خیر از عمرت ببینی، رُوله بیا یک دو کلام  از زبان من برای پسرخاله ت  نامه بنویس!

اکثر نامه ها هم مثل هم بود و جالب اینکه توی این نامه ها نام تمام فامیل درجه یک و دو به میان می آمد. که همه به هم سلام و یا دعا می رساندند

رسم بود که در موقع نوشتن باید از طرف بزرگترها خطاب به کوچکتر ها دعا می رساندی و از طرف کوچکتر ها به بزرگتر ها سلام می نوشتی!

مادر م خدمت حاج خانم مادر بزرگ تان سلام می رساند! پدرم خدمت شما داماد عزیزمان دعا می رساند.

آن زمان اگر یادتان باشد، کوچکترهای باسواد، همیشه از نوشتن نامه طفره می رفتند اما رسم هم نبود که کوچکتر حرف بزرگتر را زمین بیندازد، و بنوعی هر چه بزرگتر می گفت باید کوچکترها بدون چون و چرا انجام می دادند، البته بعضی وقتها باسواد ها بعضی سلام و دعاها را نمی نوشتند تا زودتر نوشتن نامه تمام بشود و بزرگترها هم که می خواستند مطمئن بشوند که حتی یک واو  از حرفهای شان از قلم نیفتاده، بعد از یکی دو دقیقه حرف زدن، خطاب به نامه نویس می گفتند: خوب روله، دوباره بخوانش بنینم چی نوشتی؟!

و سپس خطاب به نامه نویس کم سن و سال ادامه می دادند که :  ای دردت بخوره و جونم، حالا بنویس، پسرخاله عزیزم ، نه نه ننویس پسرخاله عزیزم، بنویس مادرت می گوید: پارسال تابستون که نیامدیت بروجرد، لااقل امسال تابستان بیائید تا نوه های گلم از نزدیک ببینم! دلم برای شان خیلی تنگ شده است!

و این نامه ها را داخل پاکت می گذاشتند و تمبر می زدند و توی صندوق پست که در هر خیابانی یکی دو تا وجود داشت انداخته می شد، بعضی وقتها یکی دو ماه طول می کشید تا این نامه در مقصد به دست شخص مورد نظر برسد       

به هر حال  هر چی بود برای خودش دورانی داشت، نامه نوشتن آداب خاصی داشت و در نوشتن آن باید خیلی موارد رعایت می شد

در آن پاکت های نامه بعضی وقتها همراه با نامه پول اسکناس و یا عکسهای خانوادگی هم ارسال می شد.

وقتی پستچی در محل دیده می شد، همه با اشتیاق از  او سراغ نامه های شان را می گرفتند. بعضی ها  زرنگ بازی در می آوردند و نامه را از دست پستچی می گرفتند و برای بزرگی که منتظر نامه عزیز سفر کرده اش بود می بردند و تا مشتلقانه نمی گرفتند نامه را به صاحب نامه نمی دادند!

دختر عزیزم، پدر و برادرت به تو و شوهرت دعا می رسانند، از آن وقتی که از بروجرد رفته اید عروس خاله زهرا یک پسر کاکل زری زائیده، پدرت هم با قرض و قوله، قهوه خانه را خرید، فرشهای مان را هم فروختیم، راستی برای خواهرت هم خواستگار آمده، پسر مشهدی عباس نانوا است، قرار گذاشتیم که عروسی تابستان باشد که شما هم باشید، به فامیل داماد گفتیم باید خواهرش در مراسم عروسی حاضر باشد، قبول کردند، همه فامیل به شما سلام و دعا می رسانند. خدا نگهدارتان

 

بروجرد --- فرهاد داودوندی




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، یادتونه؟ نامه نوشتن در قدیم، یادتونه؟، یادتونه،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 مهر 1392 توسط فرهاد داودوندی

طنز



یادتونه؟




چگونه قدیمی ها بدون تلفن و موبایل و اینترنت

 

 متوجه می شدند که مسافرشان کجاست؟

 

فرهاد داودوندی، بروجرد: اونا که قدیمی ترند، یعنی یک کمی هم از قدیمی قدیمی تر می باشند، حتما یادشون است که آنزمان ها که تلفن و موبایل و اینجور چیزها نبود، بعضی ها برای اینکه بدانند مسافر شان در کجاست و آیا قرار است در شهر مقصد بماند یا در حال برگشتن به خانه است هیچ راهی نداشتند و همیشه دلنگران وضعیت عزیز سفر رفته شان بودند

 

گاه گاهی نامه ای که ده بیست روز و شاید هم یکی دو ماه در راه بود می رسید، اما این نامه ها هم آنچنان تاثیری نداشت.

 

بعضی ها هم به روز تر بودند و دست شان به دهان شان می رسید تلگراف می زدند! هر چند که این تلگراف ها هم اینقدر خلاصه شده بود که اصلا چیزی دستگیر گیرنده تلگراف نمی شد.

 

یکی از رسم هائی که آنزمان بخصوص خانمهای سن بالا برای کسب اطلاع از مسافرشان انجام می دادند، درست کردن سه تا گلوله گِل به اندازه گردو بود!

 

راه و چاه اینکار هم اینطور بود که سه تا گلوله گِلی به اندازه گردو درست می کردند و وسط یکی از آنها یک دانه نخود می گذاشتند و آن سه گلوله گلی را به دست بچه بسیار کم سن و سالی می دادند و از وی می خواستند که این سه گلوله گِلی را یکی شان را دم در حیاط منزل، دیگری را وسط حیاط و سومی را نیز درون خانه بگذارد.

 

سپس آن زن اقدام به باز کردن گلوله های گلی می کرد.

 

 اگر نخود وسط آن گلوله ای بود که دم در حیاط بود، می گفت: مسافر در شهر مقصد جا خوش کرده و حالا حالا ها نمی آید!

 

اگر نخود وسط گلوله وسط حیاط بود، می گفت: مسافر در راه برگشت است و یا قصد برگشتن دارد و اگر نخود وسط گلوله گلی درون خانه بود، آن زن می گفت: همین امروز و فرداست که مسافر از راه برسد!

 

البته همانطور که در اول عرایضم گفتم: از آنجا که در آن زمان موبایل و تلفن و اینترنت و اینجور چیزها نبود، بعضی از مردم برای خود با اینگونه ترفند ها سرگرمی ساخته بودند و بنوعی گلوله های گلی آنزمان حکم  ایمیل های امروزی را داشت!!! که با باز کردن شان بعضی وقتها خبر خوش می شنوی و بعضی وقتها هم پوچ هستند.





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز یادتونه؟ چگونه قدیمی ها بدون تلفن و موبایل و اینترنت متوجه می شدند که مسافرشان کجاست؟، طنز، طنز یادتونه، قدیمی ها، یادتونه،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 شهریور 1392 توسط فرهاد داودوندی

طنز



یادتونه؟

 


شیش شیش شیشه شکست!


 

فرهاد داودوندی- بروجرد: یادتونه ؟ اوایل دهه 60 بود که خبر توی سطح شهر پیچید که قراره تیم شیشه و گاز تهران که از تیم های مطرح و قهرمان والیبال توی کشور بود ، به بروجرد بیاد و با تیم منتخب بروجرد بازی کنه.

روز مسابقه که بعد از ظهر جمعه ای بود توی سالن طالقانی بروجرد جا واسه سوزن انداختن نبود و تماشاگرهای پر شور بروجردی حتی یه لحظه دست از تشویق تیم شهرشون بر نمی داشتن ،

آخر سر هم تیم بروجرد موفق شد تیم شیشه و گاز رو شکست بده و برنده مسابقه بشه .

مجری که از پشت بلندگو داشت مسابقه رو گزارش می کرد ، احساساتی شده بود که یه دفعه مهمون نوازی رو فراموش کرد و شعار می داد : شیش شیش شیشه شکست و جمعیت هم این شعار رو با مجری تکرار می کردند که: شیش شیش شیشه شکست!






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز یادتونه؟ شیش شیش شیشه شکست!، طنز، یادتونه، فرهاد داودوندی، بروجرد،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 شهریور 1392 توسط فرهاد داودوندی


طنز


یادتونه؟



تلویزیون های شاوب لورنس و فیلیپس


فرهاد داودوندی- بروجرد: یادتونه؟ تلویزیون های شاوب لورنس و فیلیپس سیاه و سفید رو؟ سالی که تلویزیون به بروجرد اومد ( اوایل دهه پنجاه) موج خرید تلویزیون های شاوب لورنس و فیلیپس لامپی سیاه و سفید همه خانواده ها رو در بر گرفته بود و خرید یکی از  دو نوع درب دار و بدون درب این تلویزیون ها بحث اصلی و بسیار مهم خانواده ها شده بود .

نکته جالب اینکه هر وقت تلویزیون را روشن می کردی تا لامپ اون اصطلاحاً داغ بشه و تصویر بیاد، دو سه دقیقه ای طول می کشید و این دو سه دقیقه واسه علاقمندهای اون زمان تلویزیون یک عمر حساب می شد و نکته جالبتر اینکه بزرگترها معتقد بودن که هر دو سه ساعت برای سرد شدن تلویزیون باید ده بیست دقیقه تلویزیون خاموش بشه


و عجیب اینکه همیشه اون ده بیست دقیقه مد نظر بزرگترهای خانواده یا وسط پخش سریال های وسترن تگزاسی بود که بین نوجوونا و جوونا خیلی طرفدار داشت و یا درست توی لحظات حساس مسابقه فوتبال بود که باعث می شد حال افراد کوچکتر خانواده به شدت گرفته بشه .






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز یادتونه؟ تلویزیون های شاوب لورنس و فیلیپس، فرهاد داودوندی، بروجرد، یادتونه، طنز،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 مرداد 1392 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ