وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh


طنز


موضوع انشاء:

اشکانیان بهتر است یا سامانیان؟


فرهاد داودوندی- بروجرد:


آقا، اجازه؟! از آنجا که موضوع انشا برای مان در رابطه با سلسله های تاریخ ایران گفته اید، شب گذشته برای نوشتن انشای مان بازهم دست به دامان پدر عزیزم شدم و وقتی از آقا جوونم پرسیدم : بابا جوون راسته اولین حکومت تاریخ ایران اشکانیان بوده؟!!!

 ناگهان پدر جوونمون، مثل فنر از جا پرید و غرش کنان خطاب به من  گفت: اینقدر اشکانیان، اشکانیان می کنی که آخرش اشکت را در بیارند!

آقا اجازه؟! بعد پدرجوونمون در حالیکه زیر لب چند تا حرف آب دار که معنی اش را نفهمیدم!!! گفت، با عصبانیت ادامه داد: " رووله جوو" این اشکانیان آخر باعث می شود با چند تا " سُقُلُوچ" چند تا " بامجُوو " بَلَن زیر چِشات، تا یک کمی " آیم " بَشی و بَفمی  اشکانیان،نه  وِرَت مِشه نون و نه مِشه اوُو!

آقا اجازه؟! از اون جایی هم که من آدم خیلی ترسویی هستم و هر کسی یک " پِخه " کند، شش متر از جا می پرم، در حالیکه چهار ستون بدنم مثل بید می لرزید خطاب به آقا جوونم گفتم: به روی چشم، گرفتم منظورت چیه! گور پدر اشکانیان، اصلا اشکانیان کیلویی چند؟! حالا که اینجور شد همین الان می روم  در رابطه با " سامانیان" تحقیق می کنم، شاید زندگی من هم بالاخره سر و "سامانی" گرفت!

آقا اجازه؟! وقتی این حرف را زدم آقا جوونم لبخندی زد و گفت: آفرین پسر چیز فهمم، حالا آدم شدی! سوالی دیگر برای نوشتن انشای زیبایت داری بپرس تا جوابت را بدهم!

آقا اجازه؟! البته نمی دانم چرا وقتی از پدرم پرسیدم نظرت چیه که در رابطه با دوران حکومت " قراقویونلو" ها هم کمی تحقیق کنم، پدر جوونم در حالیکه با "لنگه دمپایی" دور حیاط به دنبالم می دوید، نعره می کشید و با عصبانیت می گفت: بگو دنبال شر می گردی! آخه تو اصلا بلدی
" قراقویونلو" را درست تلفظ کنی که می خواهی در رابطه با آنها تحقیق تاریخی هم داشته باشی؟! مگر دستم بهت نرسه! ای.....




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، طنز و فرهاد داودوندی، اشکانیان، قراقویونلو، سامانیان، انشاء،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 مرداد 1396 توسط فرهاد داودوندی


زرشک طلایی
این هفته تقدیم می شود

به شورای شهر و شهرداری شهری که

 تعداد نیروهایش مشخص نیست!!!


(((محمد بیاتی عضو منتخب شورای شهر جدید بروجرد به خبرگزاری ایرنا گفت: هیچ یک از قسمت های اداری شهرداری بروجرد آماردقیقی از تعداد کارگران ندارند و با تحقیقی که انجام شده برخی از پرسنل شهرداری از شهرداری حقوق دریافت می کنند ولی در جایی دیگر مشغول کار هستند.http://www.irna.ir/lorestan/fa/News/82567784)))

خوشبختانه شورای شهر چهارم و شهردار وقت، آنچنان دسته گل هایی در رابطه با مدیریت شهری به آب داده اند که تا سالیان بعد "شعرا و نویسندگان و کاتبان دربار و طوطیان شکر شکن قندهار"، باید در رابطه با این عزیزان جان!  داستانهای هزار و یک شب جدید به نگارش در آورند!

شهرداری یک شهری بنام بروجرد نمی داند چند تا پرسنل دارد!!!

الحق و والانصاف اگر از این همه مدیریت نوین روسای شهری بروجرد، ما شهروندان سرمان را زیر چرخ قطار! هم بگذاریم هنوز نتوانسته ایم حق مطلب را ادا کنیم.

البته از آنجا که بالاخره نمی شود "شورای شهر چهارم و شهردار وقت" را بخاطر این همه نبوغ که حتی نمی دانستند در ماه به چند نفر حقوق می دهند را بی پاداش بگذاریم، لذا با شنیدن خبر شاهکار جهانی این مدیران نابغه! زرشک طلایی! هفته را تقدیم می کنیم به "شورای شهر دوره چهارم و شهردار وقت" که بروجرد را به خاک سیاه نشاندند!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: زرشک طلایی، زرشک، شورای شهر بروجرد، نقد، طنز، فرهاد داودوندی، طنز اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 27 خرداد 1396 توسط فرهاد داودوندی

طنز


بالاخره در بروجرد کی با کیه؟


فرهاد داودوندی- بروجرد:

آقا! اجازه! از آنجایی که برای موضوع انشای مان گفته اید که بنویسیم که" بالاخره در بروجرد کی با کیه؟" مثل همیشه برای نوشتن این انشا از پدرمان سوال کردیم که بابا جوونمون در پاسخ فرمود:

ااای رُولَه! سَر وِ هَمَه مُو شُوئِسه، اَی یَر کسی فَمِس که دِه ای شَهر چِه خَورَه، بیا بُوئه تا وِش جایزه بَئیمُ!

آقا! اجازه! به بابا جوونمون گفتم: بابا جوون، انشا را نمی شود  "ووریردی" یا همان زبان بروجردی نوشت لطفا پارسی را پاس بدار و به زبان شیرین فارسی برایم انشا بگو تا بنویسم که یکدفعه.....

یکدفعه بابا جوونمون از کوره در رفت و مثل اسپند که روی آتیش بریزند از جا پرید و گفت: انیشتین و ادیسون و هم زنده بشوند نخواهند توانست به فرمول اینکه توی بروجرد بالاخره کی با کیه؟ دست پیدا کنند!

بابا جونمون در ادامه با صدای بلند گفت: طرف رئیس مکان انتخاباتی اینوری هاست، اونوقت توی مکان انتخاباتی آنوری ها رفت و آمد می کند!

 اون یکی مثلا نماینده فعلی ها در یکی از ادارات است، اما دَم در مکان " ناموافقان" می ایستد! این یکی دَم غروب با اینوری ها نشست و برخاست دارد،  سر شب با اونوری ها گل می گوید و گل می شنود و آخر شب در به در تحقیق می کند که بداند فردا باد از کدام طرف قرار است بوزد!

آقا اجازه! بابا جوونمون در حالیکه به کنترل تلویزیون که همیشه دم دستش است نگاه کرد، با عصبانیت  خطاب به نمی دانم دوم شخص یا  سوم شخص مفرد مجهول گفت: اَکِه بَختِت بی! و سپس بلافاصله با زبان شیرین فارسی گفت:  تازه اینکه چیزی نیست بعضی ها شب ها در چند مکان انتخاباتی شام میل می کردند! اَکِه بَختِت بی! کاه از خودت نیست! کاه دان که از خودت است!

آقا اجازه! سخن بابا جوونمون به اینجا که رسید نگاه خشمگینی به من کرد و گفت: رُولَه،بی شَر و گَر بَلِمُو!

الان یه حرفی اَ دُوونِم دَر مِرَه، صُوا مِشَه وِرَم دردسَر، اصلا انشا مِنشا نخواسم وِرَم بنویسی، وُری بَرُو کَپِه مَرگِتِه دِه اُطاق غَنجینَه بَل، تا صُوو  زُو اَ خُو  وُریسی، شاید تُونَم بالاخره دِه ای شهر کِه معلوم نیس کی وا کیه، کامرَوا  بَشی!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز بالاخره در بروجرد کی با کیه؟، طنز، نقد، فرهاد داودوندی، طنز اجتماعی، کی به کیه، کی با کیه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 خرداد 1396 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی


وسط استخر مکانی مطمئن برای گفتگو!!!



فرهاد داودوندی- بروجرد:


از آنجا که جدیدا مُد شده بعضی ها با گوشی موبایل شان ناجوانمردانه و "بدون اجازه قانونی"، اقدام به ضبط صدای دیگران می کنند و برای "خودشیرینی" با رساندن آن فایل صوتی به طرف های مقابل، باعث دلخوری بین افراد یک خانواده، دوستان، "قوم و خویش" و حتی یک ایل و طایفه می شوند،

 لذا " آقای خوش خیال" پیشنهاد می دهد تمامی گفتگوهایی که قرار است در آنها "درد دلی" بیان شود وسط استخر و آنهم در قسمت عمیق استخر انجام بگیرد!!!

حتما می پرسید آخه چرا گفتگو توی استخر باید انجام بگیرد؟!

جوونم واستون بگه، وسط استخر سرمایه هر نفر فقط یک "مایو شنا "  است و بس!

و بخاطر ممنوعیت ورود گوشی موبایل به داخل استخر، دیگر کسی نمی تواند با گوشی موبایلش  صدای کسی را ضبط کند!

در ضمن این گفتگوی داخل استخر چند تا حُسن هم دارد که یکی از آنها این است که اگر طرف روبرو در حالیکه " بر و بر" نگاه چشمان شما کرد و بیشتر از کوپنش در ارائه آمار و ارقام الکی، دروغ تحویل شما داد، به راحتی می توانید بعد از عصبانی شدن،  سر طرف را زیر آب کنید!!!

البته الان یادم افتاد، از آنجایی که همان بعضی ها با هر حیله ای شده با ضبط صدا بین برادر با برادر، پدر با فرزند، زن با شوهر را بهم می زنند و با هر ترفندی سعی خواهند کرد به هدف شان برسند، لذا اگر دیدید " مایو شنای" طرف، هشت " ایکس لارژ " است، خیلی مواظب باشید، ممکن است توی آب وسط استخر برای ضبط صدای شما چند تا ضبط صوت داخل مایوی اش مخفی کرده باشد!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی وسط استخر مکانی مطمئن برای گفتگو!!!، طنز اجتماعی، وسط استخر مکانی مطمئن برای گفتگو!!!، طنز، فرهاد داودوندی، بروجرد، مایو شنا،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 فروردین 1396 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی


قابل توجه بسیاری از کاندیداهای محترم انتخابات شورای شهر

رمز موفقیت برای ورود به شورای شهر

صد در صد تضمینی

فرهاد داودوندی- بروجرد:

اگر می خواهید به شورای شهر بعدی ورود پیدا کنید، اگر دوست دارید به همین زودی عضو ثابت شورای شهر بشوید و اگر قصد کرده اید بنا به تکلیف! خادم! همشهریان عزیزمان در شورای شهر باشید با روش صد در صد تضمینی آقای خوش خیال! می توانید با خیال راحت از هم اکنون جشن انتخاب شدن قطعی تان را برگزار کنید!

جوونم واستون بگه! از همین امروز کلمه" به روی چشم، حتما" روزانه صد ها بار  تمرین کنید که جائیکه این کلمه "ورد" زبان تان شود!

اگر در دیدارهای انتخاباتی مردم از شما هر سوالی پرسیدند، فقط بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

اگر مردم گفتند چرا خیابان سید مصطفی بروجرد که ترافیکش سرسام آور است پل عابر پیاده ندارد، بدون هیچگونه حرف اضافه فقط بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

اگر پدران و مادران جوانان بیکار از شما برای فرزندان شان تقاضای کار کردند کردند، در حالیکه سعی کنید خود را همدرد شان نشان بدهید، فقط بگوئید: 
" به روی چشم، حتما"

اگر همشهریان پرسیدند پس چی شد نهضت آسفالت خیابانها و کوچه های بروجرد که چند ماه قبل وعده اش را دادید؟ سری تکان بدهید و زیر لب بگوئید: " به روی چشم، حتما"

اگر خدای ناکرده! کسی از زبانش در رفت و ناجوانمردانه از شما پرسید: این پل رودکی که قولش را دادید 18 ماهه تمام شود، بالاخره چند قرن دیگر  تمام خواهد شد؟ سعی کنید علیرغم میل باطنی تان لبخندی بزنید و طوری که طرف متوجه ابهت شما بشود بگوئید: " به روی چشم، حتما"


اگر کسی پرسید راستی شما در شورای شهر، از شهرداری بالاتر هستید یا قضیه بر عکس است؟ در پاسخ بزنید جاده خاکی و فقط بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

اگر کسی گفت پس چی شد این طرح ترافیک که همه مدعی کارشناس بودنش را دارید؟ دست روی دست بگذارید و بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

 به هر حال این سخن آقای خوش خیال! را جدی بگیرید و برای اینکه صد در صد و بصورت تضمینی برای شورای شهر بعدی انتخاب شوید، برای پاسخ دادن به توقعات بی جای!!! همشهریان برای پیشرفت شهرشان، فقط و فقط بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

حتی اگر کسی از شما پرسید: نکند اگر
خرتان از پل گذشت و رفتید شورای شهر، همه وعده و وعیدهای تان را فراموش کنید؟ و فقط برای خود و اطرافیان تان "کباب بره با روغن حیوانی"  سفارش بدهید؟!

سعی کنید خونسردی تان را در آن لحظه حفظ کرده و با تجسم سفره پر زرق و برق "کباب بره و با روغن حیوانی"  که بزودی نصیب خود و اطرافیان تان خواهد شد ،
توی دل خودتان قهقهه خنده سر بدهید، اما در ظاهر با قیافه حق به جانب، دو سه بار با تاکید فراوان و بصورت آواز در دستگاه ماهور بگوئید و بخوانید:  " به روی چشم، حتما"!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی و طنز، طنز انتخابات شورای شهر، رمز موفقیت برای ورود به شورای شهر، کاندیداهای انتخابات شورای شهر، به روی چشم،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اسفند 1395 توسط فرهاد داودوندی

پُوشُ و پَشی برف میایَه !


فرهاد داودوندی- بروجرد:


امروز 9 بهمن 1395  است،  از روز گذشته آسمان بروجرد ابری شد و بارش برف شروع شد.

الان که این مطلب را می نویسم ساعت 10.30 صبح شنبه است ،آسمان ابری است  اما برف نمی بارد و  شنیده می شود که در اطراف بروجرد برف بسیاری باریده است و همچنان هم در حال بارش است!

 در  این مواقع،  یک بروجردی  که وارد مکانی میشود (مثل منزل)، حاضرینی که آسمان را نمی بینند  از آن شخص می پرسند  از برف چه خبر؟

آن شخص برای اینکه بگوید برف می بارد اما نه آنچنان که زیاد باشد از یک جمله بروجردی استفاده می کند و خیلی گزیده می گوید : پُوش و پَشی برف میایَه !





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: پُوشُ و پَشی برف میایَه !، طنز، طنز اجتماعی، کلمات بروجردی، محمود سوداگر، محمد مرادی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 9 بهمن 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی


برای نقد روسای شهری

 در استانهای محروم دو راه وجود دارد!




فرهاد داودوندی- بروجرد:

جوونم واستون بگه! در شهر و استانهای ته جدول! كه بر خلاف ارائه آمار و ارقام "گل و بلبل" مدیرانش، هر روز وضعیت این شهر ها و استانهای محروم در مقابل دیگر شهر ها و استانهای پیشرفته كشورمان بدتر از بد می شود! خبرنگاران و وبلاگ نویسان، دو گروه را اصلا و ابدا حق ندارند نقد كنند!

گروه اول شامل دوستان! و گروه دوم شامل غیر دوستان! و یا اینكه بهتر یگوئیم همیشه برای نقد كردن مدیران این شهر ها دو راه وجود دارد!

یا باید دوستان را  نقد كنیم یا غیر دوستان را!

 اگر دوستان را نقد كنیم كه باید وصیت نامه خودمان را با این دو دست مبارك خودمان بنویسیم! اما اگر غیر دوستان را نقد كنیم دو راه وجود دارد! یا این غیر دوستان با ما دشمن هستند یا اینكه دوستی مان آنچنان كه باید و شاید نیست!

اگر دشمنان مان را نقد كنیم كه واویلا! حساب مان با كرام الكاتبین خواهد افتاد! اما اگر آن دوستان غیر صمیمی را نقد كنیم كه دو راه دارد!

یا اینكه ما را به چشم دشمن خواهند دید و یا اینكه ما را با دید دشمن نخواهند نگریست!

اگر ما را با چشم دشمن ببینند كه جل و پلاس خود را باید جمع كنیم و از این شهر كوچ كنیم! اما اگر ما را با چشم دشمن ننگرند كه دو راه دارد!

یا اینكه سعی می كنند كه به ما خط بدهند كه چگونه بنفع شان بنویسیم و یا اینكه این كار را نخواهند كرد!

اگر بخواهند ما را بخاطر اینكه قصد داشته ایم نقدشان كنیم زیر پرچم خودشان ببرند كه هیچ! اما اگر این كار را نكنند كه دو راه دارد!

یا اینكه برای مان نقشه ندارند و منتظر زمان تسویه حساب می مانند، و یا اینكه برایمان نقشه دارند!

اگر برای مان نقشه نداشته باشند كه هیچ! اما اگر برای مان نقشه بكشند دو راه دارد!

یا اینكه اولش با زبان خوش با خبرنگار حرف خواهند زد و یا اینكه زبان خوش و مُش سرشان نخواهد شد!

اگر با زبان خوش حرف بزنند كه هیچ! اما اگر بخواهند با زبان غیر خوش با یك خبرنگار وبلاگ نویس حرف بزنند كه دو راه دارد!

یا اینكه با باطل نمودن دویست تومان تمبر یك عریضه بلند بالا در شكایت از وبلاگ نویس خواهند نوشت و یا اینكه به یاد محمد علی كلی قصد می كنند چهار تا هوك چپ و راست نثار فك طرف كنند!

اگر شكایت رسمی كنند كه هیچ! اما اگر بخواهند از فنون رزمی برای جا آوردن حال خبرنگار استفاده كنند، دو راه دارد...........

ای بابا! این همه صغرا كبرا چیدیم كه به این جمع بندی برسیم كه در شهر های كوچك  دو گروه را نمی شود نقد كرد! دوستان و غیر دوستان را!

خوب این را كه اولش هم گفتم، خودم هم نمی دانم چرا اینقدر كشش دادم! چون به هر حال، نقد كردن مدیران در شهر های كوچك و محروم همانطور که پیش تر خدمت تان عرض کردم، دو راه دارد!

یا اینكه آن مسوول از دوستان است و یا اینكه از غیر دوستان است.

اگر از دوستان باشد كه  هیچ! فقط  باید مادام العمر دل دلدار به دست بیاوریم! اما اگر آن مسوول از غیر دوستان باشد دو راه دارد!

یا زیر دو تا چشمان مان با دو تا ضربه مشت دو تا بادنجان مشكی خواهند كاشت و یا اینكه با فن " اوچی ماتا" جودو  طرف را چنان به زمین خواهند زد كه شش تا لودر هم نتواند نعش طرف را از زمین بلند كند!

اگر دو تا مشت بزنند كه هیچ! اما اگر  فن اوچی ماتا بزنند دو راه دارد......................!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد، طنز، طنز اجتماعی، دو راه وجود دارد، دو راه، دوستان، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 دی 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی

"جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم"

به سایت فرهاد 90 گفت:


ما آمد کرد کپی از مدیریت شهری شما!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

"جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم" گفت: ما آمد کرد کپی مدیریت شهری شما را

وی که  ایرلندی است و از پدری فرانسوی و مادری اتریشی در بلغارستان به دنیا آمده، فارسی را مثل بلبل حرف می زد، در ادامه در حالیکه همسر سوئدی اش که وی نیز از پدری ایتالیایی و مادری کلمبیایی به دنیا آمده نیز همراهش بود، افزود: ما بود شنید که شما بیمارستان نداشت، آنوقت ستون پل روگذر، در زیر زمین کرد بنا! ما شنید که بود شما نداشت آسفالت کوچه و خیابان تان، آنوقت کرد عوض نام خیابان بهار به نام خیابان شورای!


"جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم"  که از پدری فرانسوی و مادری اتریشی در بلغارستان به دنیا آمده و فارسی را هم مثل بلبل حرف می زند، در ادامه گفت: شما بود کارهای خودتان شاهکار، اما نداشت خودتان خبر، البته  چون ایده پردازهای شهری شما بود " تک "، سعی کرد نرفت جلوی آئینه که نشد آنها دو تا،

 البته سعی کرد حالا که داشت میدان رازان تان ترافیک، اما شما رفت 10 کیلومتر آنطرفتر برای 20 سال بعد زد پل رو گذر، حتما کرد برای خودتان سه چهار کیلو اسپند دود، که نزد چشم شما را آلمانی ها!

 
"جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم" که همسر سوئدی اش از پدری ایتالیایی و مادری کلمبیایی به دنیا آمده در خاتمه گفت: راستی چرا شما ایرانی ها گفت به شیراز شهر گل و بلبل؟، در حالیکه اگر بود یک شهر در کل منظومه شمسی، شهر گل و بلبل، همین شهر شما بود!

 "جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم" موقع خداحافظی ضمن پرسیدن  آدرس یک رستوران خوب گفت: من شنید در شهر شما پخت "آش شلم در شوربا"، کرد هوس دید طریقه دستور العمل پختن این آش محلی "شلم در شوربای" مخصوص بروجرد را.




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم، شهر گل و بلبل، آش شلم در شوربا، توریست،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 دی 1395 توسط فرهاد داودوندی



  از  راست : اریک (پسر 32 ساله از همسر نخست)، ایوانکا (دختر35 ساله از همسر نخست)، دونالد ترامپ، ملانیا (46 ساله - همسر سوم ترامپ)،‌ دونالد ترامپ جونیور (پسر ارشد - 38 ساله از همسر نخست) و تیفانی (دختر 23 ساله از همسر دوم) هنوز جوهر حکم رئیس جمهوری ترامپ خشک نشده، همگی استخدام کاخ سفید شدند!!!

طنز اجتماعی

ای ترامپ ناقلا!

 این درس رو از کجا یاد گرفتی؟

فرهاد داودوندی- بروجرد:

هنوز جوهر حکم دونالد ترامپ برای ساکن شدن در کاخ سفید بعنوان رئیس جمهور جدید آمریکا خشک نشده، زن و دو تا دختر و پسر و داماد و بچه محل های سابق و جدید  را بعنوان تیم انتقال قدرت در کاخ سفید استخدام! کرد!

یکی نیست بگه آقای دونالد ترامپ، تو که بهتر از هر کسی می دانی آمریکا بدهکارترین کشور دنیاست، لااقل می گذاشتی حکم رئیس جمهوری جنابعالی، جوهرش خشک بشه، بعد برای کاخ سفید که بیشتر از صدها نیروی مازاد داره، دست به استخدام هر چی دوست و رفیق و فامیله می زدی!

البته می شه خطاب به ایشان طور دیگر هم گفت که: ای ترامپ عجول! تو که این همه  نیروی مازاد توی کاخ سفید داری، این درس استخدام زن و بچه و فک و فامیل هایت را چنین سریع از کجا یاد گرفتی؟!
ای، ناقلای شیطون بلا!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز ای ترامپ ناقلا! این درس رو از کجا یاد گرفتی؟، طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، دونالد ترامپ، ناقلا، شیطون بلا،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی

عده ای مصرند که راه خدمت به مردم

از حضورشان در شورای شهر بعدی می گذرد




پایگاه خبری تحلیلی یافته - فرهاد داودوندی


تا كنون به این موضوع فكر كرده‌اید كه چطور می‌توانیم به شهرمان و مردمش خدمت خالصانه نماییم؟

چندی پیش این سؤال را از پدرم پرسیدم اما در پاسخ چنان نگاهم کرد که نزدیک بود جان از قالب تهی کنم!

سپس چنان نعره زد که اول فکر کردم برق 220 ولت پدر بزرگوارم را گرفته و  بعد گفت: خدایا به درگاهت چه گناهی کرده‌ام چنین فرزندی نصیبم کرده‌ای که چیزی حالی‌اش نمی‌شود؟!

سپس با اشاره به مادرم که با ملاقه دستش سراسیمه از آشپزخانه بیرون زده بود گفت: آن ملاقه را چنان بزن توی سر این بچه‌ی نادان که عقلش سر جایش بیاید!

مادرم که شوکه شده بود خطاب به پدرم گفت: چکار بچه داری؟ 

با این حرف مادرم انگار به یک‌باره کبریت انداخته باشی توی انبار باروت، پدرم رفت هوا و آمد زمین و با عصبانیت زیاد گفت: این بچه هنوز نمی‌داند که راه خدمت به این شهر و مردمش فقط از حضور در شورای شهر بعدی می‌گذرد!

پدرم که انگار با دیدن قیافه بهت‌زده من و مادرم، دلش به حال ما سوخته بود، این بار آرام‌تر خطاب به من ادامه داد و گفت: پسر عزیزم! چرا این‌قدر دو ریالی تو کج است که نمی‌دانی اگر قرار است کسی به این شهر خدمت کند، فقط و فقط راهش ورود به شورای شهر بعدی است و بس!

چرا یک کمی نگاه دور و برت نمی‌کنی تا این همه کاندیدای احتمالی جدید را ببینی که به یک‌باره دل‌شان برای زادگاه‌شان شروع به تپیدن کرده و شب و روز دارند خودشان را در مراسم فاتحه و عروسی و نشست‌های مختلف توی چشم بقیه همشهریان می‌کنند؟!

پدرم مکثی کرد و پس از این که نگاهی دیگر به من انداخت، ادامه داد: فرزند عزیزم! از تو انتظار دارم که برای دور بعد شورای شهر کاندیدا شوی و با این کار باعث گردی همه بر و بچه‌های دور و نزدیک فامیل دست‌شان در یک جایی بند شود و در ضمن این شوهر عمه‌ات هم یک جایی مشغول به کار شود تا دیگر دست از نق زدن به این عمه بیچاره‌ات بردارد و برای قرض و قوله، كم در خانه‌ی ما بیاد!

برادر بزرگ‌ترت هم به شدت نیازمند كسب مجوز آپارتمان چند طبقه تا خط پیاده روی خیابان است و اگر تو آن‌جا باشی و در كمیسیون‌ها سفارش و پی‌گیری كنی، او می‌تواند علاوه بر این آپارتمان، اصلاً  وارد كار ساخت و ساز شود و با ساختن آپارتمان‌هایی كه تا لبه‌ی خیابان‌ها پیشروی كرده‌اند، به این شهر و مردمش خدمت كند.

راستش پس از شنیدن این حرف‌ها دلم برای پدرم خیلی سوخت!

پدر در پایان با درماندگی نگاهی به من کرد و گفت: فرزند عزیز‌تر از جانم، من پایم لب گور بند است و امروز یا فردا است سر بر بالین بگذارم. بیا و به من قول بده برای خدمت به این شهر آستین همتت بالا بزنی و با حضور در شورای شهر بعدی، سر و سامانی به استخدام زنان و مردان و بچه‌های ریز و درشت فامیل در شهرداری؛ ببخشید، حواسم نبود! سر و سامانی به شهرمان بدهی و فرهاد داودوندیبه مردم این شهر خدمت كنی.

راستش خیلی دلم به حال پدرم، برادر، دوستانم و فامیل دور و نزدیک سوخت و حالا فهمیدم که تنها راه خدمت به شهرمان، فقط از حضور در شورای شهر بعدی می‌گذرد!

بنا بر این می‌خواهم از فردا پس‌فردا با حضور در مراسم فاتحه، شادی و همایش‌ها و حتی اگر چه تا كنون قلم به دست نگرفته‌ام، با نوشتن مقالات انتقادی و پیشنهادی در نشریات خود را مطرح كنم و یواش یواش آستین همت برای خدمت به زادگاهم با حضور در شورای شهر بعدی را بالا بزنم!

پایگاه خبری تحلیلی یافته - فرهاد داودوندی





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد، نقد اجتماعی، فرهاد داودوندی، یافته، شورای شهر، طنز، طنز اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی

آنجا ( همدان) آنطور، اینجا( بروجرد) اینطور!



فرهاد داودوندی- بروجرد:


فاصله همدان تا بروجرد 130 کیلومتر است، جاده هم همه اش کفی است و حداکثر با سرعت یک پیکان مدل 1347 حدود یک ساعت و نیم زمان با ما فاصله دارند.

همدان را پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین نامیده اند و از تاریخی ترین شهرهای ایران است که قدمت پایتخت بودن در چند هزار سال قبل را نیز در شناسنامه زرین خود دارد.

مردم همدان بسیار مردمی خونگرم و میهمان نواز و متدین و خوش برخورد هستند و باید رفت و از نزدیک دید که این شهر چگونه به سرعت در حال رشد کردن است و حداقل در زمینه پزشکی و پیرا پزشکی و شهرسازی و جذب توریست و .... چگونه خود را رشد داده است تا حدی که روزانه هزاران هزار گردشگر و بیمار و .... راهی این شهر می شوند.

چند روزی است که بنری از  یک ورزشکار قهرمان بنام آقای میلاد مسکوک در این شهر خودنمایی می کند که در آن فیگور ورزشی این ورزشکار که در بنر از وی بنام " دلاور همدانی"  نام برده اند نشان داده شده است که خوشبختانه در مسابقات جهانی برای کشورمان افتخار آفرینی کرده است.

حال می آئیم سراغ شهر خودمان، تازگی ها مد شده حتی بنرهای تبلیغاتی البسه زمستانی را نیز با پوشاندن چهره و صورت آقایان!!!!!  ( دقت بفرمائید) پوشاندن چهره آقایان! در معرض دید مردم قرار می دهند!

خوب اصل حال تان چطور است؟!

چی؟! فرمودید همدان کجا است؟

جانم، عزیزم، اول عرایضم خدمت تان گفتم، همدان قدیمی ترین و از اصبل ترین شهرهای ایران در 130 کیلومتری بروجرد است!

آره جانم! آره عزیزم! آره قربونت برم! فاصله همدان تا بروجرد فقط 130 کیلومتر است! اما فاصله رشد شهری   اونا با ما چیزی حدود 130 میلیون کیلومتر نوری است؟!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، آنجا ( همدان) آنطور اینجا( بروجرد) اینطور!، آنجا آنطور اینجا اینطور، همدان، میلاد مسکوک، فرهاد داودوندی، طنز،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی


 مراسم ختم و فاتحه است یا


خواستگاری و شادی؟!


(مطمئن نیستم !!!!! اما فکر می کنم از این اتفاقات در استان ما زیاد

پیش
می آید )


نوشته : فرهاد داودوندی - بروجرد :


- حاج بابا  ! مامان  دَم  در با شما کار داره !

- به مامانت بگو ، توی مراسم ختم و فاتحه  هم دست از سر من بر نمی داره !

- مامانم میگه کار ضروریه !

- اومدم !

و حاجی عصا به دست ، عازم دم در میشود !

- زن اینجا هم دست از سر من بر نمی داری ؟ مگه نمی دونی مراسم فاتحه است ، چیکارم داری ؟

- خوبه ! نمی خواد جنابعالی از صاحب عزا ها بیشتر عزا بگیری ، بیا نگا کن زناشون همه سرخاب سفیداب مالیدن و انگار از دماغ فیل افتادن !

- زن به تو چه مربوطه ؟ حالا اومدی که همینا رو به من بگی ؟

- نه ! اومدم بگم ، دختر حاج عباس رو بنداز زیر نظر !

- یعنی چه ؟! آخه توی مراسم ختم ، دختر حاج عباس رو برای چی بندازم زیر نظر ؟!

- هی ختم ، ختم نکن برام ! مگه نمی خوای فرزاد پسرمون سر و سامون بگیره ؟!

- البته که می خوام !

- خوب حاجی جون ! این دختر حاج عباس ،  وصله خوبی برای  آقا فرزاد پسرمونه ! یه تیکه خانومه ، ببین اگه پسند می کنی تا با خاله هاش سر صحبت رو باز کنم !

- زن ! آخه وقت گیر آوردی ؟! توی مراسم فاتحه ، می خوای برا پسرمون ، خواستگاری کنی ؟!

- پس تو چجور پدری هستی ، چطور توی این یکهفته حواست رو نمی دی به پسرمون ، نمیبینی هر وقت میگن استکان خالی چائی مردها رو یکی بیاره ، سریعا  پسر گلم ، مثل دونده های سرعت ، میپره سینی رو میاره و فقط هم طوری استکان ها رو میاره که اونا رو بده دست دختر حاج عباس !

- ای ناقلا ! من میگم چرا این پسره تن و لش ، اینقدر زرنگ شده و هر که می خواد کاری انجام بده ، سریعا میگه بزاریدش برای من  ؟! اما ای زن ! به فرزاد بگو   مراسم فاتحه است ، آبرو ریزی نکنه !

- خوبه توام با مراسم فاتحه ات ! بیشتر به عروسی شبیه شده تا به مراسم عزا ! همه با لباس های آنچنانی آمده اند و اینقدر هم زنهاشون با فرچه رنگ و بتونه مالیدند به لپ ها و ابروهاشون که اگه یه غریبه بیاد داخل ، فکر می کنه اومده عروسی پسر افتخار السلطنه ! 

- خدا بگم چیکارت کنه زن ! که اینجا هم از غیبت کردن و پشت سر دیگران حرف زدن دست بر نمی داری ! باشه برو تا بعدا در رابطه با دختر حاج عباس با هم بیشتر صحبت کنیم !

- راستی حاجی !

 - باز چی شده ؟

- به این آقایون بگو صدای خنده شون هفت حیاط را گرفته توی سر ! یک کمی آرام تر بخندند !

- پسر اسمال آقا داره برا همه خاطرات خنده دارش در زمان سربازی را تعریف می کنه !

- حاجی ، شما اومدید مراسم ختم و فاتحه ! یا دلقک آوردید براتون معرکه بگیره !

 - زن ، خوب دیگه حوصله همه سر رفته ، یکهفته است ، همه مون از صبح تا شب میائیم میشینیم اینجا تا آخر شب ، خوب چقدر از آن مرحوم حرف بزنیم ؟! یک کمی تفریح و خنده هم بد نیست !

 - وای بلا به دور ! یعنی شما ، مردها ، توی مراسم ختم و فاتحه جوک برای هم تعریف می کنید ؟

- راستش ، از آنجا که حرفهای جدی مون ، سریعا تمام می شود ، و حرفی هم برای گفتن با همدیگر نداریم ، یکی شروع می کند به حرفهای با نمک گفتن و بقیه هم سیر دل ، می خندیم !

 - از روح اون مرحوم خجالت نمی کشید ؟

- زن ، چرا حرف حساب حالیت نمیشه ؟! مُرده فاتحه می خواهد و زنده زندگی !

 - حالا دیگه برای شما مردها  ، خنده و بگو بخند در مراسم فاتحه ، خوبه ؟ اما برای ما زنها غیبت کردن بده ؟!

- ای زن ! چرا حرف حساب حالیت نمیشه ؟ ما یکهفته است کار و زندگی مون تعطیله و دور هم نشسته ایم ، اگر یک لبخند هم نزنیم که دق می کنیم !

- حاجی ! از کی تا حالا به صدای قهقهه میگویند ، لبخند ؟ اونم  صدای نکره قهقهه  ده بیست تا مرد با همدیگر ؟! لااقل از روح اون مرحوم خجالت بکشید !

- خوبه ، حالا دیگه نمی خواد ما مردها رو درس اخلاق بدهی ! برو پیش زنها !

- حاجی !

- باز چی شد ؟

- میگم بعد این مراسم ، کابینت آشپزخونه رو عوض کنیم ؟

- زن ، خجالت بکش ، از روح این مرحوم لااقل شرم کن ، آخه توی مراسم ختم ، دیگه حرف نیست که تو از عوض کردن دکور آشپزخانه حرف میزنی ؟!

- حاجی ، بخدا ، توی مجلس زنها ، همشون دارن از " ام دی اف " ، ماشین آخرین مدل دامادشون ، خونه تازه خریداری شده شان ، عروس فلانی که تا الان بچه دار نشده ، آخرین مدل کیف و کفش زنانه ، النگو و سرویس های طلائی که در ارزانی طلا خریده اند ،  حساب بانکی شوهرشون ، و اینجور چیزها صحبت می کنند ، حالا خیلیه از تو بخوام بعد این مراسم ، دستی به سر و گوش آشپزخونه مون بزنی ؟! من که دیگه نمی تونم توی اون آشپزخونه زندگی کنم ! اگر درستش نکنی میرم خونه بابام اینا !

- چی بگم ، باشه ، راستی ، یواش یواش ، جمع و جور کن تا بریم سر خونه زندگی مون ! دیگه بسه ، یکهفته است اینجائیم !

- چی ؟!!! یعنی حرمت این مرحوم فقط یکهفته بود ؟ ( در حالیکه اشک در چشمان زن حلقه می بندد ) یعنی خان دائی من ، اینقدر حرمتش کم بود که فقط برای اون مرحوم یکهفته مراسم بگیرند ، بخدا اگه زن و بچه اش حرمتش رو نگه ندارند و بخوان مراسم را جمع و جور کنند ، با خرج خودم برا خان دائی ام مراسم میگیرم ! تازه داریم در نبود خان دائی ، یک دلی از عزا ، چی گفتم ؟ تازه داریم آرام آرام فقدانش را احساس می کنیم ! در ضمن حاجی ! مگه همیشه نمیگی کار و بار رونقی نداره ! خوب چه جائی بهتر از اینجا که بیاد مرحوم خان دائی ام ، دور هم بشینیم و تا چهلم آن مرحوم ، یادی از آن مرحوم بکنیم ؟!!!

- باشه پس بلند شو برو ، پیش زنها ، تا منهم برسم بقیه خاطرات پسر اسمال آقا از سربازیش را بشنوم ، خیلی با حال تعریف می کنه ، از خنده روده بُر میشیم !!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی مراسم ختم و فاتحه است یا خواستگاری و شادی؟!، طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، فاتحه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


نظر "عمو صفدر" بقال

در رابطه با انتخاب "رونالد تلامپ"


فرهاد داودوندی- بروجرد:

امروز لحظاتی بعد از اعلام انتخاب رئیس جمهور جدید آمریکا، نگارنده کشف کرد برای کارشناس مسائل سیاسی بودن، ظاهرا تحصیلات آکادمیک و داشتن مدرک دکترای سیاسی دنیا شناسی!!! در شهر ما زیاد کاربرد ندارد و اینجا خوشبختانه همه از خرد و کلان، ریز و درشت  و زن و مرد، بدون داشتن تحصیلات مربوطه، مادرزاد کارشناس مسائل استراتژیک جهانی هستند!

 اتفاق زیر مثلا در صف یک نانوایی رخ داده است:

یک زن خطاب به زن دیگر: این مردم آمریکا عرضه نداشتند یک زن را رئیس جمهور خودشان کنند، خدا مرگم بده، ببین این چه روزیه، اگه پشیمون نشدند!

زن دوم خطاب به زن اول: من که عاشق اون کت و دامن قرمزش بودم، فکر می کنم آماده اش، دویست سیصد هزار تومان قیمتش باشه!

یک جوان: مردم آمریکا شانس آوردند یک زن نشد رئیس جمهورشان، وگرنه اینقدر حرف می زد که مغزشان جوش می آورد!

شاطر بعد از در آوردن نان سنگک از تنور فریاد می زند: نوبت اون آقای مو بوریه که موهاش مثل ترامپ زرده،( ههههه) بیا نونت رو بردار!

آقای مو بور خطاب به شاطر: بابات مثل ترامپه، مگه باهات شوخی دارم؟!

جمعیت: آقا صلوات بفرست، شاطر خواست شوخی کنه!

عمو صفدر بقال که مثل همیشه با ورودش  به نانوایی خارج از نوبت نان بر می دارد، در حال رفتن: بنظر من این "رونالد تلامپ" آدم نامردیه!

یک دکترای جامعه شناسی که در صف ایستاده با لبخند: عمو صفدر! "رونالد تلامپ" دیگه کیه؟ باید بگی " دونالد ترامپ"!

عمو صفدر بقال در حالیکه در حال دور شدن است: تلامپ، ملامپ، سرم نمی شه، اما می دونم این نامرد قرارداد " فرجام "! را بهم خواهد زد!

یک نوجوان خطاب به حضار: خبر دارید یک افرادی برای انتخابات شورای شهر بعدی بروجرد می خواهند کاندیدا بشوند که اگر رای بیاورند، حساب بروجرد با کرام الکاتبین خواهد افتاد؟!

جمعیت حاضر در صف نانوایی همه با هم: نععععععععع! راست می گی؟!

همان نوجوان دوباره خطاب به حضار: شما که نمی دونید در شهر تان چه خبر است، چجور شده اید کارشناس خبره و "همه چی دان" مسائل جهانی؟! گور پدر تلامپ و ترامپ! بچسبید به نان سنگک داغ اخبار شهر زادگاه تان، که خربزه خبرهای پوچ انتخابات ریاست جمهوری آمریکا مثل همیشه آب است!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، عمو صفدر بقال، دونالد ترامپ، رونالد تلامپ، رئیس جمهور آمریکا، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی


کاربرد تلگرام در زندگی 24 ساعته خیلی ها


صبح ها : خوب

شب ها : بد


فرهاد داودوندی- بروجرد:

هر روز صبح زود هر کسی سعی می کند در این کانال های جور واجور تلگرامی خودش را بهتر از دیگران نشان بدهد!:

 " سلام دوست بسیار عزیز من"،" خورشید زندگی تو پر نور تر باد"، " صبح زیبای تان بخیر"، " همشهری عزیزم شاد باشی"، " من اگر با تو موافق نیستم، اما جانم را می دهم تا تو حرفت را بزنی" و از این کلمات قلمبه سلمبه مثل نقل و نبات برای همدیگر ارسال می شود.

نزدیک های ظهر پیام ها در تلگرام رنگ و بوی خبر رسانی به خود می گیرد: " دوستان عزیز، همین الان نشست فلان در فلان جا بر گزار می شود"، " ایکاش شهرمان بهتر از حال حاضرش بشود" ، "پس این رئیس و روسای شهر چه می کنند؟" و الی آخر......

دم غروب پیام ها آرام آرام به سمت " این رئیس کم کاری می کند"، " نشسته اید کنار تشک و می گوئید لنگش کن"، نق زدن ساده است، مردی بیا جلو و برای شهرمان کار کن" و .........

از ساعت 11 شب به بعد پیام ها در دنیای تلگرام  رنگ و بوی خاکستری به خود می گیرد: " حرف مفت نزن"، " از کی تا حالا جنابعالی هم سری بین آدم ها در آورده ای؟" ، " کدام نامرد مرا از کانال فلان حذف کرد؟" و ......

از ساعت 12 نیمه شب تا 3 بامداد که خستگی و خواب آلودگی غلبه کرده و کسی هم دلش نمی آید سنگر تلگرام را ترک کند که نگویند کم آورده، جملات رد و بدل شده در حد سرخپوستی می شود: "بی شعور"، " بی شعور خودتی؟"، "کی این نادان را آورده توی این گروه؟" ، " نادان که اسم شناسنامه ای خودته"، " اگه دستم بهت برسه"، حالا مثلا دستت به من رسیده مثلا می خواهی چه .... ( بووووووق) بخوری؟" و ..........

ساعت 3 بامداد به یکباره انگار همه کنار گوشی های شان از فرط خستگی غش می کنند و ناخواسته آتش بست اعلام می شود!

 فردا صبح راس ساعت 7 صبح دوباره روز از نو و روزی از نو، ارسال پیام های تلگرامی محبت آمیز:
" سلام دوست بسیار عزیز من"،" خورشید زندگی تو پر نورتر باد"، " صبح زیبای تان بخیر"، " همشهری عزیزم شاد باشی"، " من اگر با تو موافق نیستم، اما جانم را می دهم تا تو حرفت را بزنی" و .......






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: تلگرام، شب، فرهاد داودوندی، طنز، طنز اجتماعی، بروجرد، کاربرد تلگرام در زندگی 24 ساعته خیلی ها،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی


با 150 میلیون تومان چکار می شود انجام داد؟



فرهاد داودوندی- بروجرد:

آقا معلم اجازه؟! از آنجا که گفته بودید موضوع انشاء آزاد است و هر مطلبی دل مان می خواهد می توانیم بنویسیم، بنابر این طبق معمول همیشه، از بابا جونمون خواستیم توی نوشتن انشاء کمک مان کند، اما چشم تان روز بد نبیند! هنوز از دهان مان در نرفته بود که بپرسیم با 150 میلیون تومان چه کاری می شود انجام داد که ناگهان عربده پدرم مثل یک شیر غران فضای خانه را در هم پیچید!

طبق معمول این وقت ها، مادرم با لیوان آب از آشپزخانه بیرون آمد و در حالیکه به سوی پدرم می رفت  با خونسردی به پدرم گفت: مرد چته؟ چیه خونه رو روی سرت گرفتی؟

با این حرفهای مادرم، بناگهان پدرم به مانند تیری که از چله رها کنند، عربده دیگری کشید و گفت: تا این پسر خودشو و ما را بدبخت نکند دست از این فضولی هایش بر نمی دارد!

آقا معلم اجازه؟! با این حرف پدرم، من و مامانم به هم نگاه کردیم و مادرم گفت: مگه پسر عزیز دردانه ام چی گفته؟ خوب دارد سوال می کند که با 150 میلیون تومان چه کاری می شود انجام داد؟ اینکه دیگر سر و صدا ندارد!

پدرم با همان حالت فریاد زدنش نگاه مادرم کرد و گفت: مگه تو نمی دونی توی این دو سه روز اخیر توی این شهر سر خرج کردن 150 میلیون تومان در یک همایش، همه به جون هم افتاده اند؟ خوب معلومه که این پسره اگر این انشا را بنویسد دوباره همه می خواهند بدانند ریز خرج کردن این مبلغ جریانش چیه؟!

مادرم که کمی به فکر فرو رفته بود نگاهی به من کرد و گفت: به حرف بابا جونت گوش کن، هر چی باشه سه چهار تا پیراهن بیشتر از تو پاره کرده!

آقا اجازه؟! اما من که دو پایم را توی یک کفش کرده بودم، گفتم: من که حرفی نزدم، فقط گفتم این پول از کجا آمده و اصلا با 150 میلیون تومان در این شهر چه کارهایی می شود انجام داد؟!

همینکه این حرف از دهانم بیرون پرید، دوباره پدرم عربده زنان گفت: پسر، آخه چرا دستی دستی با اعصاب من و خودت بازی می کنی؟ مگه این پول مال باباته؟ مگه این 150 میلیون تومان به تو ارث رسیده که اینقدر دل نگران خرج کردن این مبلغ هستی؟!

آقا معلم اجازه؟! بابام راست می گفت، اصلا به من چه که این 150 میلیون تومان از کجا آمده؟ چگونه آمده؟ کی این پول را داده؟ چجور می خواهد خرج بشود؟ مگه ارث بابام است که بخواهم مو را از ماست بیرون بکشم؟

به همین خاطر بود که آقا معلم عزیز! تا دیدم پدرم راست می گوید و الان توی این شهر بر سر نام 150 میلیون تومان حساسیت هایی در حد تیم ملی! به وجود آمده، قید 150 میلیون را زدم و در حالیکه ملتمسانه به چشمان پدرم نگاه می کردم، برای اینکه دیگر بابا جوونم به کلمه 150 میلیون تومان حساسیت خرج ندهد، مکثی کردم و خطاب به پدر عزیزم گفتم: بابا جوون! با 149 میلیون تومان در این شهر چکار می شود انجام داد؟!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: با 150 میلیون تومان چکار می شود انجام داد؟، طنز، نقد، فرهاد داودوندی، 150 میلیون تومان، طنز اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی


عکس بالا 18  آذر 1393 ساختمان هشت بهشت بروجرد!



پیشرفت کارهای عمرانی در بروجرد طی 2 سال!!!!

18 آذر 1393

27 مهر 1395


نیم سانت هم کار پیشرفت نکرده!!!



عکس پائین 27 مهر 1395 ساختمان هشت بهشت بروجرد!





فرهاد داودوندی- بروجرد:

18 آذر 1393 عکسهایی از ساخت و ساز مرکز تجاری 8 بهشت بروجرد گرفتم، امروز 27 مهر 1395 یعنی پس ازگذشت  2 سال دوباره از این محل عکس گرفتم، اگر شما تغییری در این محل مشاهده می کنید ما هم مشاهده می کنیم!!!

البته در عکس پائین یک عابر دارد در حال عبور با گوشی موبایلش صحبت می کند!!!

بعد خیلی هم جالب است که مدیران یک اداره شهری همان روز به من( فرهاد داودوندی) می گفتند: قول می دهیم سرمایه گذاران در کمترین زمان ممکن این پروژه را تحویل مردم خواهند داد و خواهی دید که 2400 نفر در قالب صاحبان مغازه های 8 مجتمع 300 فروشگاهی صاحب ملک شوند!!!

به هر حال حالا که پس از دو سال، حتی نیم سانت هم این محل رشد کمی و کیفی نداشته، کارشناسان احتمال می دهند برای اتمام این پروژه 12800 سال لازم باشد تا 600 نسل بعد از ما شاهد افتتاح این پروژه تجاری که مثلا قرار بود اقتصاد بروجرد را زیر و رو!!! کند، باشند!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: پیشرفت کارهای عمرانی در بروجرد طی 2 سال!!!!، 8 بهشت بروجرد، هشت بهشت بروجرد، سیتی سنتر بروجرد، نقد اجتماعی، نقد، طنز اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مهر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


ژاپنی ها برای یاد گیری "نظم و انضباط"

 عازم بروجرد شدند!


فرهاد داودوندی - بروجرد:

"ناظما هیرو  موشیمیتو  اوهارا"،  وزیر نظم و انضباط ژاپن طی تماسی تلفنی با سایت فرهاد 90 گفت:

 こんにちは; アッサラーム・アレイクム; こんばんは; おはよう; アッサラームアライクム; おはようございます

وی که خوشبختانه فارسی دست و پاشکسته ای هم بلد است در ادامه افزود: ما بود انگشت به دماغ! ببخشید انگشت به دهان که شما داشت این همه نظم در شهرتان!

"ناظما هیرو  موشیمیتو  اوهارا" در ادامه افزود: ما شنید شما در همایش ها داشت دو سه ساعت تاخیر برای افتتاح و شد خوشحال که  روساء و مدیران شهرتان این همه بود مسوولیت پذیر که قبل از آمدنشان شد باعث، شما دو سه ساعت در سالن همایش کرد خواب تا آنها آورد تشریف!

این مقام ژاپنی در خاتمه نیز گفت: به ارواح خاک پدرم بود قسم، که ما باید یاد گرفت از شما رمز این همه نظم و انضباط را، به همین خاطر کرد راهی هیاتی از ژاپن به بروجرد که کرد کسب رمز و راز این همه مسوولیت پذیری را.




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، ژاپنی ها برای یاد گیری "نظم و انضباط" عازم بروجرد شدند!، ژاپن، طنز، فرهاد داودوندی، نظم و انضباط، نظم،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مهر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


وسط استخر مکانی مطمئن برای گفتگو!!!



فرهاد داودوندی- بروجرد:


از آنجا که جدیدا مد شده بعضی ها با گوشی موبایل شان ناجوانمردانه و بدون اجازه قانونی،  اقدام به ضبط صدای دیگران می کنند و برای خودشیرینی با رساندن آن فایل صوتی به طرف های مقابل، باعث دلخوری بین یک ایل و طایفه می شوند، لذا " آقای خوش خیال" پیشنهاد می دهد تمامی گفتگوهایی که قرار است در آنها درد دلی بیان شود وسط استخر انجام بگیرد!!!

حتما می پرسید آخه چرا گفتگو توی استخر باید انجام بگیرد؟!

جوونم واستون بگه، وسط استخر سرمایه هر نفر فقط یک "مایو شنا "  است و بس!

و بخاطر ممنوعیت ورود گوشی موبایل به داخل استخر، دیگر کسی نمی تواند با گوشی موبایلش  صدای کسی را ضبط کند!

در ضمن این گفتگوی داخل استخر چند تا حُسن هم دارد که یکی از آنها این است که اگر طرف روبرو در حالیکه " بر و بر" نگاه چشمان شما کرد و بیشتر از کوپنش در ارائه آمار و ارقام الکی، دروغ تحویل شما داد، به راحتی می توانید بعد از عصبانی شدن،  سر طرف را زیر آب کنید!!!

البته الان یادم افتاد، از آنجایی که همان بعضی ها با هر حیله ای شده با ضبط صدا بین برادر با برادر، پدر با فرزند، زن با شوهر را بهم می زنند و با هر ترفندی سعی خواهند کرد به هدف شان برسند، لذا اگر دیدید " مایو شنای" طرف، پنج " ایکس لارژ " است، خیلی مواظب باشید، ممکن است وسط استخر برای ضبط صدای شما چند تا ضبط صوت داخل مایوی شان به درون آب آورده باشند!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی وسط استخر مکانی مطمئن برای گفتگو!!!، طنز اجتماعی، وسط استخر مکانی مطمئن برای گفتگو!!!، طنز، فرهاد داودوندی، بروجرد، مایو شنا،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 مهر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی

مصاحبه با "جمعی از ...."



فرهاد داودوندی- بروجرد:


روز گذشته فرصتی دست داد تا با ""جمعی از ...."" گفتگویی داشته باشم:


- دوستان عزیز! شما کار و زندگی ندارید؟

- برای چی می پرسی؟

- آخه هر جا می رویم و هر بنر تبریک و تشکری در سطح شهر می بینیم ، زیرش نام شما نوشته شده!


- نام ما؟!

- بله، مگر شما همان ها نیستید که در زیر همه بنر های تقدیر و تشکر در سطح شهر نام تان را می نویسند که " جمعی از........"!

- آهان! حالا متوجه شدیم! نه بابا جان! آخه کار و زندگی نداریم که بخواهیم شب و روز از بعضی ها تقدیر و تشکر کنیم؟!

- خوب اگر شما این کار را نکرده اید، پس پول این بنر ها را چه کسی می دهد؟


- برو خدا پدرت را بیامرزد، اصلا ما روح مان هم از این بنر ها خبر ندارد، سر و ته قضیه در یک جمله این است که " خودشان با پول بیت المال برای خودشان بنر قربون و صدقه می زنند و برای خالی نبودن عریضه مد شده که  نام " جمعی از ........" را زیر بنر خود شیفتگی خودشان می زنند"!

- پس اینطور، یعنی نام "جمعی از ......." کشک است!

- بله جانم، بله عزیزم، بله قربانت بشوم، همه این بنر ها و نام "جمعی از ......" کشک است! اونهم از اون کشک ها که آنرا به هم بزنی یک من کره محلی رویش جمع می شود!!!

- راستی یک سوال دیگر هم داشتم، این "جمعی از ...." که نام شان در زیر خیلی از بنر ها نصب شده، عکس و مشخصات ندارند که بالاخره ما قیافه مبارک شان را زیارت کنیم؟!

- عکس که دارند، اما از آنجا که این افراد خیلی خجالتی هستند!!! لازم نمی بینند چهره مبارک شان را کسی ببیند! در ضمن ممکن است با دیدن عکس چهره " جمعی از...." همه متوجه بشوند که رُب تبریک گویی ها به اون غلیظی هم که می گویند نیست!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، جمعی از، جمعی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 26 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ اجتماعی

اینگونه است که بروجرد

 هیچگاه پیشرفت نمی کند!


فرهاد داودوندی- بروجرد:



 آقا اجازه، از آنجا که گفته اید انشای امروزمان در رابطه با این باشد که " چرا بروجرد پیشرفت نمی کند؟" باید بگویم برای نوشتن این انشا با پدرمان زیاد صحبت کردیم تا به یک نتیجه ای برسیم!

 اما، آقا اجازه! پدرمان آه بلندی کشید و گفت: رُوله و ِرَمُو شَر دُرُس نَکو، اَ صُوا صُو دیه هُوشکَه جُواو ِ سِلامِمُونَم نِمیه! که ترجمه گفته پدرمان به زبان فصیح پارسی می شود: بچه جان برای مان شر درست نکن، از فردا صبح دیگر هیچکس در این شهر جواب سلام مان را نمی دهد!

آقا اجازه! البته وقتی سمج ایستادیم و از پدرمان توضیح بیشتر خواستم دوباره آه بلندی کشید و گفت: بچه جان! این شهر ما هیچوقت پیشرفت نخواهد کرد! می دانی چرا؟

 و بعد بدون اینکه ما بخواهیم حرفی بزنیم، خودش به خودش جواب داد که در این شهر، اینقدر که بعضی از مردم در کار همدیگر تخقیق و تفخص می کنند، در کار زندگی خودشان تخقیق نمی کنند!

آقا اجازه، پدرمان در ادامه هم گفت: اینجا اگر با یک مسئول شهر سلام علیک کنی، انگ می خوری که زد و بند دارد! اگر با یک مسئول سلام علیک نکنی، انگ می خوری که  از دماغ فیل افتاده ای!

اگر وضع مالی ات خوب باشد، بعضی از مردم می گویند: از کجا آورده؟ اگر وضع مالی ات بد باشد، همان بعضی از مردم تا از رمز و راز زندگی ات سر در نیاورند، به حال خودت رهایت نمی کنند!

در این شهر دوچرخه ات به پراید تبدیل بشود، روی شاخش است که صد در صد انگِ دزد بودن بخوری!

اگر بر عکس پراید مدل عهد دقیانوس ات به دوچرخه تبدیل بود، حالا دیگه بیا و درستش کن!!! انگ ورشکست بودن و یا اینکه مردم بدانند پول هایت را کجا سرمایه گذاری! کرده ای، را باید بتوانی تحمل کنی!

آقا اجازه! پدرمان می گوید: در این شهر خیلی ها از ترس در و همسایه و فامیل جرات نمی کنند با ماشین های آخرین مدل شان به خیابان بیایند، ماشین های مدل بالای شان را برای مسافرت کردن به بیرون شهر در پارکینگ خانه های شان گذاشته اند.

پدرم می گوید: در این شهر باید همیشه بنالی، باید دست پیش را بگیری، باید به هر که رسیدی بگوئی ای بابا، وضع مالی مان اصلا خوب نیست!

پدرم می گوید: در این شهر  پانصد ششصد شیرینی و اغذیه فروشی وجود دارد که اگر بطور میانگین هر کدام شبانه روزی سیصد چهارصد هزار تومان هم فروش داشته باشند، مردم این شهر روزانه فقط  دویست سیصد میلیون تومان شیرینی و ساندویچ می خورند، اما هنوز به بعضی ها! که می رسی سلام نکرده ای، شروع می کنند به نالیدن!

آقا اجازه،  پدرم می گوید: خیلی ها از مردم شهر ما دوست ندارند صد تومان پول روزنامه بدهند، اما هزار تومان هزار تومان می دهند بچه های شان که بروند پفک نمکی که برای سلامتی بچه های شان مضر است را بخرند!

پدرم در حالیکه تلخندی می زند خطاب به من می گوید: خود تو بگو ببینم، با راه اندازی این وبلاگ شخصی روزانه چند تا پیام با اسم مستعار فحش و ناسزا از طرف بعضی ها داری که تو را متهم به گرفتن پول و اینجور چیزها می کنند؟

 مگر غیر از این است که با هر مسئولی سلام علیک می کنی، یک انگ از طرف یک عده ای می خوری؟! مگر جز این است که با هر ورزشکاری مصاحبه می کنی، از طرف بعضی مسئولین ورزشی پیغام و پسغام ها برای تو شروع می شود؟ مگر غیر ازاین است که تا الان یک دینار هم از این راه در آمد نداشته ای؟ چرا اینهمه بد و بیراه به تو می گویند؟ مگر غیر از این است که همین چند ماه پیش برعلیه ات طومار گرفتند؟


آقا اجازه! پدرم راست می گوید، تا وضع همینگونه است، این شهر هیچگاه رشد نخواهد کرد، چرا که هیچکس نمی خواهد هزینه رشد شهرش را بدهد، همه منتظرند تا شهر  از غیب، آباد بشود بدون اینکه خودشان را مسئول رشد شهر بدانند.

 بعضی ها با ماشین های خدا میلیون تومانی در حالیکه در شهر تردد می کنند، شیشه را پائین می دهند و پوست سیب و پرتقال و پوست پفک نمکی را به درون خیابان می ریزند! بعضی ها از چراغ قرمز رد می شوند! بعضی ها به همشهری خودشان برای یک ثانیه دیر و زود شدن در رفت و آمد ناسزا می گویند.  اما در عوض توقع دارند که بروجرد رشد کند.

طرف دم در خانه اش چاله درست شده، روزی صد بار با ماشین خودش در همان چاله می افتد اما حاضر نمی شود تا اسفالت کردن آن از طرف شهرداری، علی الحساب دو تا بیل خاک درون آن چاله بریزد.

اینجا برای اینکه کسی برای رشد شهرش قدمی برندارد، بهانه آوردن مثل آب خوردن شده است! جملات زیر برای شانه خالی کردن از وظایف خودمان در قبال شهرمان، روی زبان بعضی ها از صبح تا شب هزار بار تکرار می شود: " ای بابا، کی قدر می داند؟" ، " ولمو کن بابا حال داری؟"، " حالا مثلا ما هم قدمی برای رشد شهرمان برداشتیم، که چی بشود؟"، " ای آقا، بیکاری"، " اگر برویم شهرداری بگوئیم بیایند کوچه مان را آسفالت کنند، برایمان می شود شری"، " به جان خودم، اگر مسئولین شهر به حرف ما توجه کنند"

آقا اجازه، این بود انشای امروز ما، اگر اجازه هست دیگر ادامه ندهیم و  برویم بشینیم، وگرنه از طرف بعضی ها انگ خواهیم خورد که برای خواندن این انشا، حتما با شما که معلم مان هستید، زد و بند داشته ایم! و فردا پس فردا برای مان می شود شری!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، آقا اجازه، انشا، طنز تلخ اجتماعی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فرهاد داودوندی وبلاگ نویس فعال ایران،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی


تبریک به مردم بروجرد

بخاطر احداث دو ایستگاه تاکسی!

فرهاد داودوندی - بروجرد:

امروز با دیدن بنر نصب دو ایستگاه تاکسی در منطقه پادگان مهندسی بسیار خوشحال شدم که بالاخره در شهر ما هم کارهای اساسی و زیر بنایی در حال انجام است.


مدتها بود که با شنیدن خبر هایی مبنی بر ساخت و ساز بیمارستانهای 500 تختخوابی و هتل های مجلل و پل های رو گذر و زیر گذرهای چهار بانده، احداث کارخانه های بزرگ  و جذب اعتبارات میلیاردی و ... در شهر های دیگر استان و حتی استانهای همجوار بسیار افسوس می خوردم که چرا در شهر ما کارهای زیر بنایی انجام نمی گیرد؟!

 خوشبختانه با دیدن بنر بسیار بزرگ نصب شده در جلوی شهرداری که به مردم شهر وعده داده بود که تا چند روز آینده دو تا ایستگاه تاکسی در بروجرد افتتاح خواهد شد، احساس شور و شعف تمام وجودم را گرفت و بسیار خوشحال شدم که شانه به شانه با شهرهای دیگر در حال رقابت برای پیشرفت هستیم.

به هر حال جا دارد نصب دو ایستگاه تاکسی در بروجرد را به تمامی همشهریان عزیز تبریک بگوئیم و یک تبریک هم بخاطر نصب بنر در سطح شهر برای چنین اقدام بزرگی داشته باشیم!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، احداث ایستگاه تاکسی، نصب ایستگاه تاکسی، تاکسی، تبریک به مردم بروجرد بخاطر احداث دو ایستگاه تاکسی!، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی




حکایت مراسم روز خبرنگار در بروجرد

 و ماشین آتش نشانی که خیلی پله داشت!!!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

در مراسم خواستگاری از آقا داماد خواستند برای جمع یک صحبتی کند!

آقا داماد که فرد بی سر و زبانی بود و هیچ خاطره و حرفی  هم نداشت به یکباره تنها حادثه جالب زندگی که برایش اتفاق افتاده بود و آن را از نزدیک دیده بود را به خاطر آورد و سپس خطاب به حضار گفت:

این ماشین بزرگه آتش نشانی خیلی خیلی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد،
آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی پله دارد، آی.....

حالا شده حکایت مراسم روز خبرنگار در بروجرد:

1 - یک روز زودتر برگزار شد!!!

2 - کلیپ تصویری نصفه و نیمه قطع شد!!!

3 - موقع سخنرانی رئیس صدا و سیمای استان، بنر بزرگ نصب شده یکباره سقوط کرد!!!

4 - سه چهار ردیف اول سالن در اختیار روسای شهر بود!!!

5 - خبرنگاران بروجردی هم در روز خبرنگار در ته سالن غریبانه نشسته و برای همدیگر درد و دل می کردند!!!

6 - گفتند هر خبرنگاری لوحش را می خواهد بعدا برود اداره ارشاد و تحویل بگیرد!!!

7 - و از همه مهمتر در روز خبرنگار، تعدادی از خبرنگاران مثل تمام مراسم ها و به مانند همیشه، از روسای شهر، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند،
آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی عکس گرفتند، آی .....




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، حکایت مراسم روز خبرنگار در بروجرد و ماشین آتش نشانی که خیلی پله داشت!!!، آی پله دارد، آی عکس گرفتند،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 مرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


راه خدمت به شهرمان

 از حضور در شورای شهر بعدی می گذرد!!!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

آقا اجازه؟! بخاطر اینکه  موضوع انشای مان را " طریقه خدمت به شهرمان " گفته اید، راستش ما هم چند شب قبل برای نوشتن این انشا مثل همیشه از بابا جونمون کمک گرفتیم و ازش پرسیدیم: بابا جوون؟ چجوری می شود که ما به شهرمان خدمت کنیم؟

آقا اجازه؟! بابا جونمون بعد از شنیدن این سوال، چنان نگاهم کرد که نزدیک بود جان از قالب تهی کنم! سپس چنان نعره زد که اول فکر کردم برق 220 ولت پدر بزرگوارم را گرفته، اما وسط نعره اش گفت: خدایا من در درگاهت چه گناهی کرده ام که چنین بچه ای نصیبم کرده ای که هیچی حالیش نمی شه؟!

سپس با اشاره به مادرم که با ملاقه دستش سراسیمه از آشپزخانه بیرون زده بود گفت: اون ملاقه را چنان بزن توی سر این بچه نادان که عقلش سر جایش بیاید!

آقا اجازه؟! مادرم که شوکه شده بود خطاب به پدرم گفت: چیکار بچه نازنینم داری؟  که با این حرف مادرم به یکباره انگار کبریت انداخته باشی توی انبار باروت، پدرم رفت هوا و آمد زمین و با عصبانیت زیاد گفت: این بچه هنوز نمی داند که راه خدمت به این شهر از حضور در شورای شهر بعدی می گذرد!!!

مادرم و من که از ترس زبان مان بند رفته بود ملتمسانه نگاهی به پدرم انداختیم.

 پدرم که انگار با دیدن قیافه بهت زده من و مادرم، دلش به حال ما سوخته بود این بار آرامتر خطاب به من ادامه داد و گفت: پسر عزیزم! چرا اینقدر دو ریالی تو کج است که نمی دانی اگر قرار است کسی به این شهر خدمت کند فقط و فقط راهش ورود به شورای شهر بعدی است و بس!

چرا یک کمی نگاه دور و برت نمی کنی تا این همه کاندیدای احتمالی جدید را ببینی که به یکباره دل شان برای زادگاه شان شروع به تپیدن کرده!!! و شب و روز دارند خودشان را در مراسم های فاتحه و عروسی و نشست های مختلف توی چشم بقیه همشهریان می کنند! 

آقا اجازه؟! پدرم مکثی کرد و پس از اینکه نگاهی دیگر به من انداخت، ادامه داد  که: فرزند عزیزم از تو انتظار دارم که برای دور بعد شورای شهر کاندیدا بشوی و با این کار باعث بشوی همه بر و بچه های دور و نزدیک فامیل دست شان در یک جایی بند بشود و در ضمن این شوهر عمه ات هم یک جایی مشغول به کار بشود تا دیگر دست از نق زدن به این عمه بیچاره ات دست بردارد!

 آقا اجازه؟ راستش دلم برای پدرم خیلی سوخت که در پایان با درماندگی نگاهی به من کرد و گفت: فرزند عزیز تر از جانم، من پایم لب گور بند است و امروز و صبح است سر بر بالین بگذارم و فردایش دیگر صبح را نبینم، بیا و به من قول بده برای خدمت به این شهر آستین همتت را بالا بزنی و با حضور در شورای شهر بعد سر و سامانی به استخدام زنان و مردان و بچه های ریز و درشت فامیل! ببخشید، حواسم نبود! سر و سامانی به شهرمان بدهی! 

آقا اجازه؟ راستش خیلی دلم به حال پدرم و دوستان و رفقا و فامیل دور و نزدیکم سوخت و حالا فهمیدم که برای خدمت به شهرمان راهش فقط از حضور در شورای شهر بعدی می گذرد! بنا بر این می خواهم از فردا پس فردا با حضور در مراسم های فاتحه و شادی و همایش ها، یواش یواش آستین همتم را برای خدمت به زادگاهم با حضور در شورای شهر بعدی بالا بزنم!!!  




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، راه خدمت به شهرمان از حضور در شورای شهر بعدی می گذرد!، شورای شهر، طنز، طنز شورای شهر، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 مرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی


"انگ" زدن چه آسان!



فرهاد داودوندی- بروجرد:



- بنظر من بروجرد باید پیشرفت کند!

- اوهووووی! چی می گی؟ چرا جناح اینوری را با خودت در می اندازی؟!

- پس چی بگم؟ خوبه بگم، بروجرد خیلی پیشرفت کرده؟!

- تو که بدترش کردی! الان جناح اونوری می گویند لطف کن دو سه تا از پیشرفت های چشمگیر بروجرد را بنویس!

- باشه می گویم، بروجرد باید با تدبیر به جلو برود!

- چشمم روشن، جنابعالی هم با "تدبیر"ی ها همفکر شدی؟

- تدبیری دیگه چه مدلیه؟ باشه  اینجوری می گویم که بافت شهری بروجرد باید بصورت تاریخی و سنتی حفظ شود!

- به به! حالا دیگه تفکرات اصول گرایی را برای بروجرد تجویز می کنی؟!

- ای بابا، باشه می گویم، خیابانها و کوچه های بروجرد باید سر و سامان بگیرد و اصلاح شود!

- خوب خودت را لو دادی، بالاخره فهمیدیم که اصلاح طلب شده ای و به همین خاطره که قصد اصلاح شهر را داری!

- خوبه بنویسم هر چه سریعتر وضعیت بروجرد باید سر و سامان بگیرد؟

- ای تند رو، منظورت از سریع چیه؟

- عجب! اصلا بی خیال بروجرد می شوم!

- ای بی تفاوت مستقل! همین شما ها که شهر برایتان مهم نیست بیشترین ضربه را به شهر زده اید!

- باشه می نویسم که مدیران ادارات شهر باید بومی باشند؟

- با این نظر جنابعالی، حالا دیگه باید فاتحه شایسته سالاری را بخوانیم!

- خوبه بنویسم که مدیران شهر غیر بومی باشند؟!

- کم خودت را برای مدیران غیر بومی شهر لوس کن! نکند وعده وعیدی به تو داده اند؟!

- خوب اصلا  شما بگوئید چی بنویسم که به کسی برنخورد!

- آفرین پسر خوب، حالا که نظر من را می خواهی به تو می گویم که در این شهر باید طوری بنویسی که به چپ و راست و بالا و پائین و اینوری و اونوری، بالا دستی و پائین دستی و بی طرف و با طرف، سر سوزنی بر نخورد! وگرنه چنان انگی با چسب دوقلو به فرق کله ات می چسبانند که کتابها باید در رابطه با آن بنویسند!

-  آهان متوجه شدم، از حالا به بعد می نویسم، بروجرد اگر دوست داشت خودش پیشرفت کند اگر هم دوست نداشت پیشرفت نکند!

- اصلا از اول هم مشخص بود اینجور حرف زدن های جنابعالی مانع رشد بروجرد است، آخه مرد ناحسابی این چه جور نوشتن است؟!

- خوبه بنویسم که بروجرد به نیروی تازه نفس و فعال برای مدیریت شهری احتیاج دارد؟!

-
بفرما!!! بالاخره خودت را خیلی خوب لو دادی! همه می گفتند مدتهاست قصد داری زیر زیرکی خودت را برای انتخابات شورای شهر سال آینده کاندیدا کنی، من ساده دل باور نمی کردم، منظورت از نیروی تازه نفس حتما شخص شخیص خودت است، خجالت بکش ای آب گل آلود کن!  ای میز ریاست دوست، ای عاشق مدیریت شهری،  حالا دیگه ثابت شد داری برای خودت ساز می زنی! و قصد داری عضو شورای شهر سال آینده بشی و دوستان و رفقا و فامیل های دور و نزدیک خودت را چند سالی بگذاری "سر کار"!

- اصلا بی خیال، دیگه نمی نویسم!

- ای ناتوان، بروجرد به تو و امثال تو احتیاج دارد، نترس بنویس!

- باشه، به روی چشم، همین الان با قدرت تمام و بدون ترس می نویسم!

- حالا معلوم شد با یک عده ای روی هم ریخته ای، که قصد داری بدون ترس! بنویسی.

- من که هر چه می گویم یک انگی به من می زنی!

-  باور کن خیلی ها در این شهر برای افراد بیکاری به مانند ما، خوراک انگ خوردن هستند! و با این شرایط بد نیست بدانی بعضی ها در این شهر تا غروب، اگر به مردم انگ نزنند، دل شان خنک نمی شود و در ضمن روزشان هم شب نمی شود!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، انگ زدن چه آسان!، طنز، فرهاد داودوندی، انگ،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


رفتار پدران در منزل


نوشته: فرهاد داودوندی - بروجرد


آقا اجازه؟! از آنجا كه از ما خواسته اید كه در رابطه با رفتار پدران مان در منزل انشا بنویسیم، لذا با اجازه تان مثل همیشه برای نوشتن این انشا خواستیم از بابا جونمون كمك بگیریم اما نشد!

 بابا جونمون دیگه مثل قدیم نیست كه شبها بنشیند و شاهنامه و یا كتاب بخواند.

 از سر شب تا موقع خواب، گوشی موبایلش را طوری كه ما نتوانیم صفحه اش را ببینیم در دست می گیرد و با خواندن پیامك های "وایبر" و "واتس آپ" و هزار كوفت و زهر مار دیگر خودش با خودش هِر و هِر می خندد.

بعضی وقتها رنگ رویش سرخ و سفید می شود و بدون اینكه حواسش  باشد در حالیكه لبخندی می زند ناگهان از زبانش در می رود و خودش با خودش می گوید: خدا بگم چكارت كنه ، با این جوكی كه فرستاده ای!

آقا اجازه! اون اوایل مادر بزرگمان فكر می كرد كه بابا جونمون زده به سرش كه خودش با خودش حرف می زند و بعضی وقتها قاه قاه می خندد! حتی یك شب با چاقو دور بابا جونمون را خط كشید و برای شفای باباجونمون دعا می خوند!

غافل از اینكه  مادر بزرگ مان نمی دانست كه بابا جونمون دیگه به جای شاهنامه خوندن، پیامك های ارسالی دوستانش را كه تمامی هم ندارند می خواند و بعضی وقتها هم بعد از دیدن یك پیامك، زیر لب غُر می زند و می گوید: اَه، اَه، این كه تكراری است!

 آقا اجازه؟! بابا جونمون بعضی وقتها هم از كوره در می رود و می گوید: سگ به گور پدر... این گوشی كه هنگ می كند!

در این مواقع مادرمان خودش را سریعا از آشپزخانه به ما می رساند و می گوید: تا دو سه ساعت آینده با باباجونتون حرف نزنید وگرنه برق هنگ شدن گوشی اش شما را خواهد گرفت.

آقا اجازه؟! در این مواقع من و خواهر برادرهایم برای اینكه جلوی چشم بابا جونمون نباشیم، سوراخ موش می خریم صد هزار تومان!

البته یكی دو دقیقه بعد بابا جونمون درحالیكه سعی می كند خود را خونسرد نشان بدهد با صدا زدن نام من یا یكی از خواهران و برادرانم عاجزانه درخواست كمك می كند و می گوید: عزیز دل پدر! نمی دونید چطور می شود ویروس این گوشی صاحب مُرده را از بین ببرم؟!

آقا اجازه؟! اگر در اینگونه مواقع بگوئیم بلد نیستیم! منزل مان به صحنه جنگ جهانی دوم شبیه می شود! و در حالیكه پدرمان از فرط عصبانیت اینكه چند دقیقه ای است نتوانسته در "وایبر" و "واتس آپ" پیامك های دوستانش را بخواند به مرز زبانم لال سكته قلبی رسیده! نعره زنان فریاد می زند: پس این چه درس است كه شما می خوانید كه بلد نیستید این گوشی من را درست كنید؟!

در اینگونه مواقع بازهم مادرمان با چشم و ابرو به ما می فهماند كه بهترین راه، همان فرار به سوراخ موش های مان است و اینكه جلوی چشم پدرمان نباشیم!

آقا اجازه؟! البته بعد از اینكه بابا جونمون گوشی اش را بعد از دو سه بار  روشن و خاموش كردن مثل ماشین های هندلی قدیمی راه انداخت: در حالیكه لبخند عمیقی بر لبانش نقش می بندد، باز هم خودش با خودش حرف می زند كه: هنوز هم خودم! كه هنر از دست و پایم می بارد! ادعا ندارم، اما از هر انگشتم یك هنر می بارد!

 و بعد در حالیكه دنبال بهانه ای است دق و دلی اش را بر سر ما خالی كند، ادامه می دهد: خیر سرشان درس خوانده اند! بلد نیستند گوشی موبایل پدرشان را درست كنند، حیف این همه پول كه برای كودكستان و مدرسه شما می پردازم!

آقا اجازه؟! البته یكی دو دقیقه بعد بابا جونمون كه سرگرم خواندن پیامك های دوستانش می شود، فراموش می كند كه حرف هایش را ادامه بدهد و حتی موقع شام خوردن هم كه مامان مان برای هزارمین بار به بابا جونمون می گوید: مرد، غذا سرد شد بیا شامت را بخور!  در حالیكه سرش تا روی صفحه موبایلش خم شده، جواب می دهد: می آم، می آم، یه دقیقه صبر كن زن! بذار اینو ارسالش كنم، می آم، می آم!  





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، رفتار پدران در منزل، طنز،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 تیر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


این همه کارشناس امور ترکیه داشتیم

 و خودمان هم خبر نداشتیم!!!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

اگر بخواهم بروم سر اصل مطلب اینکه احتمالا "مرکز تحقیقات استراتژیک ترکیه" هم در جریان نبوده که بسیاری از همشهریان ما مسائل ریز و درشت کشور دوست و همسایه " ترکیه " را از خود آنها هم بهتر تجزیه و تحلیل می کنند.

به دنبال کودتای ناموفق ترکیه، یکدفعه انگار همه مردم در ظرف یکی دو دقیقه استعداد خدادادی کارشناسی در امور استراتژیک سیاسی کشورهای بغل دستی را از خود نشان دادند!

بعضی ها چنان اسامی ترکی "
بنعالی ییلدیریم، آکین اوزتورک، اکرم چاغلار، امیت دوندار، خلوصی آکار" را با لهجه بیان می کردند که برای یک لحظه فکر می کردی دارند اسم بچه محل های شان را صدا می زنند!

به هر حال از آنجا که خوشبختانه! در هر زمینه علمی، پزشکی، فضایی، هوایی، زمینی، هر گاه  در یک جمع دوستانه و یا فامیلی خبری بیان می شود، بناگاه در طرفه العینی  همه حضار متخصص و کارشناس آن امور می شوند، در زمینه کودتا در ترکیه هم  بسیاری از همشهریان در صف اتوبوس و داخل تاکسی ها و مطب پزشکان،  بناگاه کارشناس بسیار خبره مسائل ترکیه و تجزیه و تحلیل مشابهت کودتاها در تمام دنیا شدند!

البته این همه کارشناس همشهری که از ریز و درشت کودتا در کشور همسایه کاملا با خبرند، ظاهرا خبر ندارند که یکی از ادارات شهرشان که تا دل تان بخواهد نیروی مازاد دارد!  طی چند وقت گذشته، چند نفر نیروی تازه نفس و جدید استخدام کرده است!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، این همه کارشناس امور ترکیه داشتیم و خودمان هم خبر نداشتیم!!!، طنز، ترکیه، طنز ترکیه، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 تیر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


مصاحبه با کلنگ خنثی در لرستان


 فر هاد داودوندی - بروجرد :


- سلام ، آقای کلنگ!

- سلام، اما من آقا نیستم!

- ببخشید، سلام خانم کلنگ!

- اما من خانم هم نیستم!

- عجب! اگر آقا یا خانم نیستی، پس چی هستی؟

- من خنثی هستم!

- اِه ! چه جالب! برای چی خنثی هستی؟

- راستش کلنگی که فقط به زمین بخورد و ثمره ای نداشته باشد، خنثی است!

- یعنی چی؟ میشه بیشتر توضیح بدهید؟

-  جوونم واستون بگه! توی این استان لرستان خودمان، از هم جنس های کلنگ من در انبار ادارات هر شهری سه چهار تا دسته روبان گرفته وجود دارد!

 ما کلنگ های ته انباری سالی چند بار از انبار بیرون می آئیم و به دست روسای آن شهر ها در چند نقطه زمین هر شهر به زمین می خوریم! بعضی وقتها چنان ما را به زمین می زنند که پیش خودمان می گوئیم نکند این رئیس  با این شوری که در سر دارد ما را زمین نگذارد و طی بیست و چهار ساعت کلنگ زدن مداوم،  پی ساختمان را به تنهائی بکند! 

اما نام به این نشان، که بعد از دو سه بار ما را به زمین زدن، دوباره سر از ته انبار در می آوریم! البته تا اینجای کار هم ایرادی ندارد!

اما قضیه وقتی جالب میشود که روز کلنگ زدن، مصاحبه پشت مصاحبه که چنین خواهیم کرد و چنان خواهیم ساخت، اما نام به آن نشان که تجربه نشان داده فقط و فقط بعد از زدن کلنگ بر زمین فقط خوب حرف خواهند زد و در واقعیت نه چنین خواهند کرد و نه چنان خواهند ساخت!


اینطور است که ما می شویم کلنگ  خنثی در لرستان!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: کلنگ، کلنگ خنثی، طنز، طنز اجتماعی، طنز اجتماعی مصاحبه با کلنگ خنثی در لرستان، مصاحبه با کلنگ خنثی در لرستان، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 تیر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


دیگران برای رفع  مشکلات شهر فکر کنند!



فرهاد داودوندی- بروجرد:


همشهریان بروجردی: مشکلات شهری در بروجرد بیداد می کند! روسای شهر فکری کنند!


روسای شهری: مشکلات شهری در بروجرد بیداد می کند! مردم فکری کنند!


آنها: مشکلات شهری در بروجرد بیداد می کند! یک کسی یک فکری کند!


اینها:
مشکلات شهری در بروجرد بیداد می کند! همه با هم یک فکری کنند!


اینوری ها:
مشکلات شهری در بروجرد بیداد می کند! آنوری ها یک فکری کنند!


آنوری ها: مشکلات شهری در بروجرد بیداد می کند! اینوری ها یک فکری کنند!


ما: برای رفع مشکلات شهری بروجرد،
پیدا کنید پرتقال فروش را ! حالا اگر ما مردم از روسای شهر در خواست کنیم مشکلات شهر را رفع کنند، در واقع این روسای محترم به وظیفه شان که در قبال آن حقوق می گیرند عمل خواهند کرد!
 هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا روسای محترم شهر از ما مردم شهر می خواهند که مشکلات را رفع کنیم؟! نکند قرار است برای فکر کردن همشهریان، به مانند خیلی ها! حقوق میلیونی و پاداش و عیدانه و اضافه کار به ما مردم بروجرد بدهند و خودمان خبر نداشتیم؟! اگر واقعا همینطور است، تا از همین لحظه ما هم کار و زندگی را رها کنیم و شب و روز به جای عمل، فقط و فقط فکر کنیم که دیگران!! چگونه می توانند مشکلات شهر را رفع کنند! فقط امیدواریم حقوق این فکر کردن ها را سر موقع به حساب مان واریز کنند و شش ماه شش ماه به تعویق نیفتد!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، دیگران برای رفع مشکلات شهر کار کنند!، طنز، مشکلات شهر، دیگران برای رفع مشکلات شهر فکر کنند!، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی

زلزله نیا، 

 ما بروجردی ها آماده نیستیم!

 چند نشست و جلسه در سال برای رفع تکلیف


فرهاد داودوندی - بروجرد:

آقا اجازه! از آنجا که گفته اید در رابطه با آمادگی دستگاه های مربوطه برای مقابله با حوادث طبیعی در بروجرد انشاء بنویسیم، شب گذشته به بابامون گفتیم: بابا جون! پدافند غیر عامل چیه؟


بابامون هم در حالیکه نگاهش را برای یک لحظه از روی موبایلش برداشت نگاهی به من کرد و زیر لب یک چیزی گفت که من متوجه نشدم و بعد به حالت سوالی از من پرسید: مگه هفته پدافند غیر عامل چند وقت پیش تموم نشد؟!




آقا اجازه! و من که مونده بودم که بابامون بالاخره جواب سوال مرا داده یا اینکه دارد از خودش سوال می پرسد، گفتم: آره، چند هفته پیش هفته پدافند غیر عامل برگزار شد.


بابامون خنده ای زد و گفت: عزیزم، بی خیال این چیزها بشو! تا سال دیگر و برگزاری مراسم و نشست های چپ اندر قیچی سال دیگر کی مُرده و کی زنده؟!

آقای معلم اجازه! من هم تا دیدم بابامون این حرف را زد، گفتم: بابا جونم، مگر نه اینکه ما باید همیشه و در همه حال به فکر حوادث غیر مترقبه  به مانند سیل و زلزله و طوفان و هزار کوفت و زهر مار دیگر باشیم؟

که ناگهان بابامون که داشت با موبایلش پیامک بازی می کرد، یک نگاه چپ به من انداخت و گفت: بچه! تو هنوز دهنت بوی شیر می دهد! وقتی من می گویم در اینجا فقط سالی یک بار به فکر این چیزها می افتند باور کن!

سپس بابامون لبخند شیطنت آمیزی زد و در ادامه سخنان پربارش گفت: یادش بخیر نباشد! زلزله سال 1385  نشان داد که موقع حوادث غیر مترقبه طبیعی، دست مان از پای مان درازتر می شود و خودمان هم نمی دانیم  با کدام چشم مان باید بگریم و با کدام چشم مان باید بخندیم؟!

بابامون بعد گفت: همین سال قبل، پیامکی  برای مردم آمد که برای تعمیرات لوله ها، قرار است گاز شهری نصف روز قطع شود، مردم توی صف نانوایی ها و صف پر کردن کپسول های گاز، روی شانه همدیگر رفته بودند و دریغ از یک مدیریت صحیح برای رفع آن! البته گاز هم قطع نشد، اما حتی بعدش آن کسانی که پیامک قطع شدن گاز را فرستاده بودند، یک پیامک عذر خواهی خشک و خالی هم برای همشهریان نفرستادند!

آقا اجازه! بابامون اسم صف نانوایی ها را که آورد خنده بلندی کرد و گفت: اینقدر مردم توی آن نصف روز که شایعه شده بود قرار است گاز قطع شود، نان خریدند و انبار کردند که تا یک هفته بعد نانوایی ها هر چه پخت می کردند، فروش نمی رفت!!!

آقا معلم، شاید باورتان نشود، بابامون بعد شروع کرد با خودش حرف زدن و انگار داشت با از ما بهترون! صحبت می کرد، به خودش می گفت: همین الان اگر خدای ناکرده یک زلزله شش هفت ریشتری در بروجرد بیاید، خود به خدا، کدام دستگاه مربوطه آمادگی دارد؟ اگر گاز منازل و نانوایی ها قطع بشود، چجور می خواهند در دل سوز سرمای زمستان نان پخت کنند و گرمای منازل مردم را تامین کنند؟ کدام بیمارستان ما آمادگی پذیرایی از صد ها مجروح و مصدوم یک زلزله مهیب را دارد؟

آقا اجازه! وقتی به بابامون گفتیم چرا اینقدر حرف مایوس کننده می زنی؟ نگاهی با لبخند به من انداخت و گفت: رُولَه جُو! اگر می خواهی انشا بنویسی در رابطه با "فایده پوست گاو" یا موضوع "علم بهتر است یا ثروت؟" انشا بنویس! پدافند غیر عامل و این چیزها مربوط به بزرگداشت هفته شان است که سالی یک هفته فقط نشست هایش انجام می گیرد!

آقا معلم عزیزم، وقتی دیدم که بابامون این حرفها را می زند و من هم از حرف هایش برای نوشتن این انشاء چیزی دستگیرم نمی شود، گفتم: خوب بالاخره برای مقابله علمی با زلزله و سیل و این چیزها چه کاری باید انجام بدهیم؟

که بابا مون این دفعه دیگه از کوره در رفت و گفت: طریقه علمی اش این است که همه با هم بگوئیم:
زلزله نیا، سیل نیا، طوفان نیا، ما بروجردی ها  آماده نیستیم!







طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: چند نشست و جلسه در سال برای رفع تکلیف، طنز اجتماعی، زلزله نیا ما بروجردی ها آماده نیستیم!، طنز، فرهاد داودوندی، پدافند غیر عامل، طنز پدافند غیر عامل،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 خرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی

رئیس اتحادیه ساعت سازان سوئیس گفت:


اَکِه  کُشتیتِموُ   وا  ای  هَمَه   وقت   شِناسیتوُ


فرهاد داودوندی - بروجرد :

 واقعا که این همه وقت شناسی که در وجود ما ایرانی ها موجود می باشد باید سر مشقی برای ساکنین کره مریخ بشود!

 هر وقت بگوئیم افتتاحیه فلان مراسم راس ساعت 9 صبح است! یک ثانیه پس و پیش نمی شود!

 زلزله ده ریشتری هم بیاید راس ساعت 8 و 59 دقیقه و 59 ثانیه و 59 صدم ثانیه ، مراسم افتتاحیه آغاز خواهد شد!

 و چنان در این امر جدی هستیم که اتحادیه صنف ساعت سازان سوئیس اعلام نموده یک ساعت مخصوص و بسیار دقیق فضائی باید برای مراسم های!!! افتتاحیه  در ایران اختراع کنیم که میلیاردم ثانیه را نیز نشان بدهد! زیرا با این همه دقت در انجام دادن کارها در راس ساعت مقرر، دیگر ثانیه هم جوابگوی وقت شناسی ایرانی ها نیست!

رئیس اتحادیه ساعت سازان سوئیس به خبرنگاران گفته، شنیده بودیم که انسان ها باید برای لحظه لحظه عمرشان برنامه ریزی نمایند! اما اینطورش را دیگر ندیده بودیم که مثل مراسم افتتاحیه  ایرانی ها اینقدر دقت، سرعت و لحظه ها مهم باشند!

مستر جرج اسمیت رئیس اتحادیه ساعت سازان سوئیس در ادامه نیز گفته : به ارواح خاک پدرم قسم! که این همه وقت شناسی ایرانی ها همه ما را انگشت به بینی! ببخشید انگشت به دهان نموده!

 وی که قدری هم لهجه  بروجردی را بلد است در خاتمه پس از اینکه در یک مراسم افتتاحیه  در بروجرد فقط در حدود دو ساعت ناقابل تاخیر داشته، با گویش بروجردی ( ووریردی ) گفته :
"" اَکِه کُشتیتِموُ وا ای هَمَه وقت شِناسیتوُ ""!

 که به لهجه فصیح فارسی میشود ( عزیزان من با این همه وقت شانسی که شما ایرانی ها دارید، ما را به شدت شوکه نموده اید)!
 




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: اَکِه کُشتیتِموُ وا ای هَمَه وقت شِناسیتوُ، طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، رئیس اتحادیه ساعت سازان سوئیس،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 خرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ