وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh





نکند خودمان هم فتوکپی خودمان باشیم؟


فرهاد داودوندی- بروجرد:

مطمئنا همه ما ایرانیان با سونامی " فتوکپی" در زندگی مان برخورد داشته ایم.

از همان لحظه اول که به دنیا می آئیم تا سالیان بعد که از دنیا رخت بر می بندیم "فتوکپی" مدارک ما در زندگی خود و بازماندگان مان نقش اساسی دارد.

عجیب اینکه مثلا در بعضی ادارات، هر سال برای درج در پرونده مان یک یا چند فتوکپی از مثلا شناسنامه و یا کارت ملی ما در خواست می کنند!

بعضی وقت ها به شک می افتم که نکند اصلا خود ما هم اصل نیستیم و فتوکپی خودمان هستیم!

و یا نکند ادارات ما فتوکپی های ارائه شده ما را به کشور های دیگر صادر می کنند و با این راه اقدام به ارز آوری می کنند؟!

نگارنده معتقد است کامپیوتر هم نتوانست گره کور کاغذ بازی در سیستم اداری ما را حل و فصل کند و همچنان پوشه های کاغذی که پر است از کاغذ های رنگ و رو رفته با صد ها فتوکپی از تمامی مدارک زندگی مان نقش اول فیلم زندگی اجتماعی ما را بازی می کند.

همیشه از این وحشت دارم که با این روشی که برای مراجعه به هر اداره و ارگانی  باید یک گونی فتوکپی از مدارکت را که قبلا هم تحویل داده ای را مجددا برای بار هزارم! ارائه بدهی، نکند در آینده فتوکپی حرف زدنت را هم درخواست کنند؟!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد اجتماعی، نکند خودمان هم فتوکپی خودمان باشیم؟، نقد، طنز، طنز تلخ، فتوکپی، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 خرداد 1397 توسط فرهاد داودوندی


آقا اجازه! بابا جوونم گریه کرد، وقتی شنید

بروجرد رتبه اول طلاق را کسب کرده


فرهاد داودوندی- بروجرد

آقا اجازه! در رابطه موضوع انشا که گفته اید در رابطه با طلاق بنویسیم، وقتی به بابا جونمون گفتیم برای نوشتن این انشا کمک مان کند تلخندی زد و گفت:

روله جوو، خلاصه و مفید بنویس، ای روسا و مدیران کم کار بروجرد که اینقدر به میز ریاست تان چسبیده اید که فکر مشکل اقتصادی خانواده ها را فراموش کرده و باعث شده اید بروجرد رتبه اول طلاق را کسب کند، دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد، این شتر در خانه های خودتان هم خواهد خوابید!

آقا اجازه! بابا جوونمون در ادامه در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود در حالیکه نگاه سقف می کرد که اشک هایش روبروی ما بر گونه هایش نغلطد گفت: بنویس، خدا دیر گیره، اما شیر گیره، ای روسای کم کار شما خودتون هم دختر و پسر دارید، هم عروس دارید و هم داماد، بترسید ازخشم خدا .....

آقا اجازه! می گویند مردها گریه نمی کنند، اما بابامون در حالیکه یک دفعه بغضش ترکید و هق هق گریه سر داد بلند شد رفت توی حیاط و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و در حالیکه بریده بریده حرف می زد، گفت: خدایا! بعضی از رئیس روسای شهر حقوق و مزایا و پاداش و .. خودشان یک روز هم دیر نمی شود اما به فکر زیر دستانشان نیستند و درک نمی کنند که مردی که دست خالی به خانه می رود مرگ برایش عروسی است.

 خدایا، هیچ مردی را پیش زن و بچه اش شرمنده نکن، اونا رو شرمنده کن که باعث و بانی این وضع در ابن شهر شده اند که باعث شده از هر 500 درخواست طلاق فقط 10 تایش به صلح ختم شده و بقیه با داشتن دو سه تا بچه  مجبور به جدایی و طلاق بشوند.

آقا اجازه! ما داشتیم از پشت پنجره درد و دل بابا جوونمون با خدا را می شنیدیم، نمی دانم کی پشت پنجره خوابمان برده بود.

 یه دفعه  احساس کردم بابا جوونم منو بغل گرفته داره می خوابونه توی رختخواب و داره پیشانی ام را ماچ می کند و با چشمان نمناکش داره میگه خدا سایه هیچ مردی را از سر زن و بچه اش کم نکنه، اینا که باعث شده اند بروجرد آمار بیشترین طلاق را کسب کنه، فردای قیامت جواب خدا را چی می خواهند بدهند؟!

آقا اجازه! یک قطره از اشک های بابا جوونم صورت من را هم خیس کرد، سرم را کردم زیر لحاف و تا صبح من هم گریه کردم، حالا تازه فهمیدم که مردها هم گاهی اوقات که ناجوانمردی می بینند و می شنوند، گریه بهترین راه است که خودشان را سبک کنند!


ادامه مطلب

طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد، نقد اجتماعی، طلاق، فرهاد داودوندی، طنز تلخ، آقا اجازه، بروجرد رتبه اول طلاق،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 20 اسفند 1395 توسط فرهاد داودوندی


سه خبر بسیار مهم از شهرهای لرستان

فرهاد داودوندی - بروجرد:


1 - خوشبختانه نیروگاه گازی شهرستان دورود در حال ساخت است و بزودی به بهره برداری خواهد رسید.

2 -
خوشبختانه با مشارکت بخش خصوصی و برای اولین بار در کشور، پارک سافاری در خرم آباد اجرایی خواهد شد.این پارک در مناطق شورآب و دارآباد خرم‌آباد ایجاد خواهد شد.

3 - خوشبختانه ترمیم تعدادی از موزائیک های پیاده رو خیابان شهدا بروجرد انجام گرفت. کارشناسان معتقدند با توجه به ترمیم این موزائیک ها در شلوغ ترین زمان رفت و آمد مردم ، امکان موفقیت این پروژه را به حداقل می رساند.




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نیروگاه گازی دورود، موزائیک خیابان شهدا، موزائیک، طنز تلخ، طنز، پارک سافاری خرم آباد، سه خبر بسیار مهم از شهرهای لرستان،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1395 توسط فرهاد داودوندی


نقد اجتماعی یا طنز تلخ


آخرین استعفای روسای "ناکار آمد" شهری

در لرستان و بروجرد مربوط به چه دوران تاریخی

 بوده است؟!

فرهاد داودوندی - بروجرد :

حالا ما هی می خواهیم بعضی وقتها جدی حرف بزنیم، بعضی ها فکر می کنند  حرف ما  شوخی و طنز است!

 هر چی اصرار کنیم و اخم هایمان را برای جدی بودن درهم کنیم، بازهم مورد قبول دوستان قرار نمی گیرد!

اصل قضیه این است که چند روز پیش، ناگهان فکری به ذهنم رسید که راستی آخرین استعفای روسا و مدیران  شهری در لرستان و بخصوص بروجرد مربوط به چه دوره تاریخی  بوده است؟

 جدی جدی جواب سوال را نمی دانم! اگر متوجه منظورم نمی شوید، یک کمی قضیه را بازتر می کنم.

 تا حالا پیش خودتان یک حساب دو دو تا چهار تا کرده اید که آیا سابقه دارد یک رئیس شهری در یک اداره در این دیار، با تمامی حساب و کتاب هائی که پیش خودش نموده به این نتیجه برسد که دیگر برای رشد  استان و شهر خودش  مثمر ثمر نیست و با دست مبارک خودش استعفا بدهد و دست مسئولین مافوقش را برای جایگزین نمودن فرد دیگری باز بگذارد؟!

 راستی سابقه داشته چنین شخصی پیدا بشود و در آرامش کامل و با درخواست خودش از مسئولیتی که بعهده داشته کنار برود!

 جدی، جواب این سوال را نمی دانم! البته این را می دانم که اکثر اوقات کار به آژان کشی کشیده شده است و هر رئیسی را می خواهند برکنار نمایند زمین و زمان خبردار می شوند و حاشیه هائی بوجود می آید که در این مقاله جای گفتن شان نیست!

 به هر حال من که تاکنون ندیده و یا نشنیده ام که یک مدیر یا رئیس شهری با روی باز و خنده بر لب کلید اداره  اش را دو دستی تقدیم مقام مافوق خودش کند!

البته بعضی ها می گویند که بسیار شنیده اند، که هرگاه صحبت از کنار گذاشتن بعضی روسای شهری شده، نشست های بسیاری پشت در منازل عده ای در نیمه های شب برگزار شده و آن رئیس مربوطه در حالیکه به مانند فیلم های هندی اشک در چشمانش حلقه بسته بوده، طوری با قیافه حق به جانب و ملتمسانه حرف می زده، که دل صغیر و کبیر  را کباب کرده و وسط اشک ریختن هایش درخواست داشته که چند سالی دیگر هم به آن اداره ریاست کند!

 البته امیدوارم که من اشتباه شنیده باشم و چنین افراد جسور و بلند اندیشه ای درشهر و استان  ما بوده و همچنین باشند که هر گاه دیگر به وجودشان  احتیاجی نبود، بدون هیچگونه مشکلی خودشان کنار بروند و برای نفر بعد نیز آرزوی موفقیت نمایند!

 البته از هر کسی این سوال را می پرسم که شما سراغ دارید رئیسی را که خودش استعفا داده باشد؟! اول چپ چپ نگاهم می کنند و بعد خطاب به من می گویند دست مان انداخته ای؟! بازهم می خواهی طنز بنویسی؟!

راستی شما نمی دانید چرا همه در جواب سوال من که در رابطه با کنار رفتن داوطلبانه روساء و مدیران نا کار آمد شهری و استانی از پست و مقام شان می پرسم، به من می گویند شوخی می کنی یا طنز می گوئی؟!!!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد، نقد اجتماعی، استعفای مدیران، استعفا، فرهاد داودوندی، روسای ناکارآمد، طنز تلخ،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ

سخنان بعضی مدیران کل ساکن کره مریخ!

که باعث خنده می شود!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

تا من! مدیر کل این اداره در این استان در کره مریخ! هستم، زیر مجموعه هایم در شهر های استان بدون اجازه من! حق هیچگونه مصاحبه و گفتگویی با هیچ وبلاگ و سایت و نشریه ای را ندارند! من! می گویم! روی حرف من! کسی نباید حرف بزند!

بیچاره آن مدیر کل در آن استان در کره مریخ! نمی داند، یعنی اصلا در جریان نیست  که جانشینانش هم تعیین شده اند و امروز و فرداست که با دیدن حکم رئیس جدید، چنان از من! و من! بیفتد که آیندگان داستانها در رابطه با آن بنویسند!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: مدیر کل، کره مریخ، فرهاد داودوندی، نقد، طنز، طنز تلخ، سخنان بعضی مدیران کل ساکن کره مریخ! که باعث خنده می شود!،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی

سوزنی به خودمان


به کجا چنین شتابان؟

خلق را تقلیدشان بر باد داد


فرهاد داودوندی- بروجرد:

1 - تمام دنیا می گویند مواد مخدر بد است، خانماسوز است، ویران کننده است، آنوقت پدر و مادر خانواده با افتخار توی بلوار شهر نشسته و جلوی چشم خلق خدا، قلیان با تنباکوی میوه ای کاملا اعتیاد آور را به دست دختر و پسر نوجوان خود می دهند تا چند پُک به قلیان بزند و حتما هم پیش خودشان می اندیشند که الان هر که آنها را ببیند خواهد گفت: چه پدر و مادر روشنفکری! که با فرزندان خودشان اینقدر دوست و رفیق هستند!!!!

2 - زمین و زمان دارند می گویند: خداوند ابرو و مژه را برای محافظت چشمان انسان آفریده است.  طرف بلند می شود می رود ابروها را از ته می تراشد و به جایش خالکوبی ( تاتو) می کند، پیش خودش هم می گوید: هر که مرا ببیند خواهد گفت: چه آدم روشنفکری!!!!


3 - این همه می گویند آقای عزیز، خانم گرامی سوار مسافر کش های شخصی مشکوک نشوید، این همه تاکسی در سطح شهر را برای جابجایی شما گذاشته اند، سواری که تا آخر صدای فیس فیس آهنگ های خارجی اش بلند است، جلوی پایش ترمز می کند، با سر می رود توی ماشین که بگویند طرف روشنفکر است!!!!

4 - علم پزشکی ثابت کرده سن انسان که بالا می رود شکل و شمایل و قیافه انسان هم متناسب با آن تغییر منطقی می کند، طرف برای اینکه بنمایاند خیلی خیلی روشنفکر است، چنان دماغش را می دهد پزشکان از ته ببرند و سوراخ های بینی اش را بالا می برد که وقتی سنش بالا تر می رود، حال انسان از دیدن قیافه  چندش آور طرف به هم می خورد!!!!

5 - این همه می گویند: آقای رئیس، این میز ریاست امانت است در دستان جنابعالی، کمتر مال صغیر و کبیر را بنفع زن و بچه خودت بالا بکش! اما آقا رئیس با یک پز روشنفکری و طلبکاری از مردم، دست هر چی 40 دزد بغداد را از پشت بسته و جالب اینکه همیشه با ترس زندگی می کند که دستش رو نشود و بعد از اینکه برای حساب و کتاب واقعی تشریفش را برد آن دنیا، آش نخورده و دهان سوخته، تمام حق و ناحق هایی که کرده نصیب عروس و داماد و احیانا شوهر بعدی همسر گرامی اش خواهد شد!!!!

6 - آقا و خانم مورد نظر ماشین خدا میلیون تومانی زیر پایش انداخته و توی شهر مثل " اوتل خان پشگل فروش" می چرخد تا همه ببینند که با این ماشین خارجی مدل بالا و بسیار گرانقیمت طرف داستان ما چقدر در روشنفکری رشد کرده است، آنوقت دستش را تا بازو از شیشه ماشین بیرون می آورد و جعبه سیگار و پوست موز و ... وسط چهار راه به بیرون پرتاب می کند، حالا اگر شهر را زباله بر می دارد به درک! مهم این است که ماشین گران قیمت آقا و خانم روشنفکر کثیف نشود!!!!

7 - شب و روز ناله های روشنفکری سر می دهد که در این مملکت هیچکس به داد هیچکس نمی رسد، اگر منعش نکنی در رابطه با اینکه "هوا بس ناجوانمردانه سرد است" کتابها خواهد نوشت، اما همین آقای روشنفکر صبح زود که فرزندش از خانه به مقصد مدرسه می رود چشم در چشم  برای ساختن نسل آینده! با تحکم
فرزند می گوید: از بیسکویتی که در کیف مدرسه برایت گذاشته ایم فقط خودت بخوری به بقیه دوستانت ندهی!!!!

8 - طرف چنان غرق در بزک کردن خودش می شود و تمام هزینه های زندگی را صرف یللی تللی خودش می کند که  در نگاه اول هر که نداند فکر می کند طرف از دانشمندان بزرگ عصر حاضر است، با این اسراف ها فکر می کند ظاهرش باعث خواهد شد که مردم وی را روشنفکر بدانند، دهان باز می کند حرف بزند، بوی گند نا آگاهی و عدم مطالعه و نشناختن دست چپ از راستش خبر می دهد از سر درون بزک کرده اش!!!!

9 - دنیا به این نتیجه رسیده که انسان های بزرگ با کار و فعالیت و مطالعه بزرگ شده و نام شان در تاریخ ماندگار شده است. طرف داستان ما می خواهد با پز روشنفکری بزرگ شود اما سر سوزنی کار و تلاش و فعالیت و مطالعه نداشته باشد!!!!

10 - چراغ قرمز را رد کرده، توی آئینه می بیند که پلیس دست به قلم شده، با یک حالت طلبکارانه از خودرویش پیاده می شود و خطاب به مامور پلیس می گوید: اگر یک ریال هم برایم جریمه بنویسی می دهم تو را منتقل کنند ابر قو! و بعد در حالیکه فیگور روشنفکری می گیرد می گوید:  من را نمی شناسی؟! من فلانی هستم! شازده، به جای اینکه خطای خودش را بپذیرد، با یک خطای دیگر قصد دارد مشکلی را که خودش پیش آورده را مثلا راست و ریس کند!!!!

نتیجه گیری 1 : پدر خیلی ها را این پزهای توخالی روشنفکری در آورده است!

نتیجه گیری 2 : به کجا چنین شتابان؟!

نتیجه گیری 3 : همه دنیا در پدید آوردن مشکلات زندگی ما مقصرند بجز شخص شخیص خودمان!!!!

نتیجه گیری کلی : خلق را تقلید شان بر باد داد!

@@@@@@@

توضیح ضروری: نکات دیگری که توسط بینندگان عزیز ارائه شود به این متن اضافه خواهد شد





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: سوزنی به خودمان، به کجا چنین شتابان؟، خلق را تقلیدشان بر باد داد، نقد، نقد اجتماعی، طنز تلخ، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 خرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی
 

دبیرستان تاریخی امام خمینی(ره) بروجرد

طنز تلخ


خوشبختانه بزرگترین دبیرستان تاریخی غرب کشور


در بروجرد هم تخریب شد!!!


فرهاد داودوندی- بروجرد:


آقا جان! تاریخ به چه دردمان می خورد؟ اصلا بنظر من باید با بیل و کلنگ و لودر به جان هر چه اثر تاریخی است بیفتیم تا با از بین بردن آنها دیگر مجبور نباشیم کتاب تاریخی در مدارس تدریس کنیم!


اصلا چه معنا دارد کتاب تاریخ چاپ کنیم و بعد معلم تاریخ استخدام کنیم و بعد بچه های مردم را مجبور کنیم بنشینند و تاریخ بخوانند؟!


پل تاریخی، مسجد تاریخی، ساختمان تاریخی، و از همه مهمتر دبیرستان تاریخی اصلا به چه دردمان می خورد؟


خوش به حال خودمان که همه این تاریخی ها را بی خیال شده ایم و اصلا و ابدا در باغ نیستیم!


اصلا من از شما می پرسم چه معنا دارد در دیگر شهر ها و بخصوص شهرهای همجوار، اماکن تاریخی شان را روی سر می گذارند و با رسیدگی به آنها درآمد زایی و جذب توریست انجام می دهند؟!


من که فکر می کنم به احتمال زیاد عقل شان نمی رسد! وگر نه باید به مانند ما بی خیال آثار تاریخی شان شوند و با اولین بیل و کلنگ دمار از روزگار اماکن تاریخی خودشان در بیاورند که هم فال است و هم تماشا!


فالش به جای خود، اما تماشایش  در این است که  با تخریب اماکن تاریخی هم از دست این چهار تا آجر قدیمی راحت می شویم و هم اینکه بعید  نیست زیر دیوار مخروبه گنجی پیدا شود و وضع همه مان از این رو به آن رو شود!


به هر حال با ریزش دیوار بزرگترین دبیرستان تاریخی غرب کشور، باید یک تبریک جانانه به متولیان امر در بروجرد و لرستان بگوئیم و آرزو کنیم این روساء تا وجود نخریب آخرین خشت اماکن تاریخی در بروجرد، پشت میزهای ریاست شان موفق و پیروز باشند!


دبیرستان تاریخی امام خمینی(ره) بروجرد
 

 دبیرستان تاریخی امام خمینی(ره) بروجرد

دبیرستان تاریخی امام خمینی(ره) بروجرد 

دبیرستان تاریخی امام خمینی(ره) بروجرد

دبیرستان تاریخی امام خمینی(ره) بروجرد

دبیرستان تاریخی امام خمینی(ره) بروجرد

 




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: خوشبختانه بزرگترین دبیرستان تاریخی غرب کشور در بروجرد هم تخریب شد!!!، طنز، طنز تلخ، دبیرستان امام بروجرد، دبیرستان تاریخی امام، فرهاد داودوندی، تخریب دبیرستان،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 فروردین 1395 توسط فرهاد داودوندی

دید و بازدید های عید


یا فرار از اصل خویش


نوشته : فرهاد داودوندی - بروجرد


در حالیکه همه فامیل مانند عصا قورت داده ها شیک و پیک! روی میز و مبل ها ی صاحبخانه نشسته بودند! صدا از دیوار در می آمد اما از این همه آدمی که برای میهمانی دور هم جمع شده بودند صدا در نمی آمد.

هر از گاهی با صدای خانم میزبان که، اِوا تو رو خدا شیرینی میل بفرمائید این میوه ها و شیرینی ها دیگه برای ما پول نمی شه، سکوت شکسته می شد و همه ناگهان مانند حمله ملخ ها دوباره تهاجم تازه ای را به آجیل ها و بخصوص پسته و فندق آن شروع می نمودند.

صدای ترق و پوروق شکسته شدن تخمه ژاپنی هم گاهی بر آن اضافه می گردید! افراد فامیل درحالیکه مانند برق گرفته ها گردن هایشان به سمت و سوی تلویزیون خشک شده بود پلک هم بر هم نمی زدند و مشغول دیدن برنامه مثلا! کودکان بودند!

  با ورود میهمانان تازه! خوش و بش های زورکی به مدت چند دقیقه یخ مجلس را آب نمود: خوبی؟ سلامتی؟ بچه ها چطورند؟ حال مادر شوهرت بهتر شد؟ اِ این فرزند شما ست؟ ماشا... از پارسال  عید تا الان چقدر بزرگ شده !کار و کاسبی چطوره؟!

و سپس دوباره سکوت و مجددا پر رونق شدن تماشای تلویزیون! ا لبته بعضی اوقات سخنانی نیز مانند  بچه بشین! دست به چیزی نزنی! خانم این بچه را پیش خودت بگیر! چیزی رو دست نزنه! همه را از حال و هوای خودشان در می آورد!

وبلافاصله نیز لبخند های بی روح و الکی میزبانان که تو رو خدا بگذارید بچه آزاد باشه! بر سخنان قبلی اضافه می گردید و سپس مثل اینکه میزبانان از تعارف خود  پشیمان شده باشند، عزیزم بیا برو توی حیاط برای خودت بازی کن ! و با ایما و اشاره به فرزند خود که این بچه ها را ببر توی حیاط بازی کنند !!!...............

 با نیم نگاه انداختن  یکی از میهمانان به ساعت خود  و اشاره های پیاپی به همسر که یعنی بلند شو برویم جنبشی در میهمانان پدید می آید و همگی مانند اینکه قرار است تا لحظاتی دیگر سقف  منزل فرو بریزد با عجله مشغول پوشیدن لباس خود و فرزندانشان  می شوند و با سخنان تکراری و سرد! منزل ما هم تشریف بیاورید! ما سه شنبه شب منزلیم، اگر می خواهید سری به ما بزنید در خدمتتان هستیم! راستی ببخشید که چند ماه است نتونستیم به خاله فلانی! سر بزنیم اگر خدای نکرده تموم کرد! ما را هم برای مراسم تشیع جنازه و مراسم ختم خبر کنید!....

  و سپس عجله در پوشیدن کفش ها تا جائیکه اگر تعادلت را از دست بدهی و  زیر دست و پا بیفتی! له و لورده شدنت حتمی است! و به جای آنکه به منزل خود بروی، سر از بیمارستان خواهی در آورد!

در بیرون از خانه هم  افراد هر خانواده برای فرار از بقیه فامیل قبل از اینکه پدر خانواده درب ماشین  را باز کند خود را از دستگیره ها آویزان می کنند و هر آن احتمال می رود که درب های خودرو را از جا در آورند!

و سپس روشن نمودن ماشین و دنده گذاشتن و گاز دادن و فرار از خویشان و فرار از اصالت خود!

و تو در تفکر که راست گفته اند سال دو هزار، سالی که خون تو رگ ها نیست قلب فلزی تو سینه ست!

تا نظر شما چه باشد ؟!


باقی بقای شما  .


ارادتمند همگی شما فرهاد داودوندی           





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: دید و بازدید های عید یا فرار از اصل خویش، نقد اجتماعی، دید و بازدید نوروزی، نقد، طنز تلخ، فرهاد داودوندی، سال 2000،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 فروردین 1395 توسط فرهاد داودوندی


نکند خودمان هم فتوکپی خودمان باشیم؟



فرهاد داودوندی- بروجرد:

مطمئنا همه ما ایرانیان با سونامی " فتوکپی" در زندگی مان برخورد داشته ایم.

از همان لحظه اول که به دنیا می آئیم تا سالیان بعد که از دنیا رخت بر می بندیم "فتوکپی" مدارک ما در زندگی خود و بازماندگان مان نقش اساسی دارد.

عجیب اینکه مثلا در بعضی ادارات، هر سال برای درج در پرونده مان یک یا چند فتوکپی از مثلا شناسنامه و یا کارت ملی ما در خواست می کنند!

بعضی وقت ها به شک می افتم که نکند اصلا خود ما هم اصل نیستیم و فتوکپی خودمان هستیم! و یا نکند ادارت ما فتوکپی های ارائه شده ما را به کشور های دیگر صادر می کنند و با این راه اقدام به ارز آوری می کنند؟!

نگارنده معتقد است کامپیوتر هم نتوانست گره کور کاغذ بازی در سیستم اداری ما را حل و فصل کند و همچنان پوشه های کاغذی که پر است از کاغذ های رنگ و رو رفته با صد ها فتوکپی از تمامی مدارک زندگی مان نقش اول فبلم زندگی اجتماعی ما را بازی می کند.

همیشه از این وحشت دارم که با این روشی که برای مراجعه به هر اداره و ارگانی  باید یک گونی فتوکپی از مدارکت را که قبلا هم تحویل داده ای را مجددا برای بار هزارم! ارائه بدهی، نکند در آینده فتوکپی حرف زدنت را هم درخواست کنند؟!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نکند خودمان هم فتوکپی خودمان باشیم؟، نقد، نقد اجتماعی، طنز، طنز تلخ، فتوکپی، طنز فتوکپی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 1 اسفند 1394 توسط فرهاد داودوندی




خاطرات یک وبلاگ نویس

چرا افرادی به مانند آقایان لوریس چکناواریان،

 جواد بختیاری و سامان سالور مورد احترام

هستند و بعضی ها در این زمینه ناموفق؟!








(14)

فرهاد داودوندی - بروجرد:

یک خصلتی که من دارم این است که اگر از کسی خوشم بیاید حتما حتما رو در روی آن فرد بهش خواهم گفت که انسان شریفی است و یک بدی هم دارم که اگر کسی به شهر زادگاهم بد کند اگر یک روز هم به آخر عمرم باقی باشد حتما حتما یک جورهایی به گوشش خواهم رسانید.
و اما........

اما چرا این مطلب را قصد دارم بنویسم؟

راستش برای نمونه این آقای سامان سالور کارگردان و نویسنده صاحب نام بروجردی سینمای ایران به نظر من انسان بسیار شریفی است با اینکه فقط یکبار از نزدیک دیدمش اما با اینکه دیدار مان در ایام نوروز بود و خیلی سرش شلوغ بود بخاطر احترام به همشهریانش تمام برنامه هایش را لغو کرد و چند ساعتی ما در خدمتش بودیم.

این را گفتم و نوشتم تا بگویم اگر یک کسی محبوب می شود همینطوری و الکی این اتفاق رخ نخواهد داد، طرف وقت گذاشته، به همه احترام گذاشته، از وقتش زده و می شود کسی به مانند لوریس چکناواریان و جواد بختیاری و سامان سالور و .....که با افتخار می گویند بروجردی هستند و برای همشهریانشان هم با احترام وقت می گذارند.

و اما..........

اما در طرف دیگر قضیه، دوستی تعریف می کرد که شخصی که قصد داشت ره صد ساله را یک شبه بپیماید بنده خدا آمده بود به اصطلاح با کلاس گذاشتن!!!  خودش را مطرح کند، اما از آنجا که نمی دانست بروجردی ها از کوچک تا بزرگ نخبه هستند و این شهر اینقدر هنرمند پرور است که بزرگان محترم این کشور، نام این خطه را شهر فرزانگان و استعداد های درخشان گذاشته اند، لذا طرف اول کار دیده این جا این تو بمیری از آن تو بمیری ها که ممکن است در جاهای دیگر باشد، نیست! و حالا که دیده کسی تحویلش نمی گیرد، بد جوری حالش گرفته شده است.

البته متاسفانه این دوست مان نام آن شخص و زمان این اتفاق را برایم نگفت!

 اما حالا که صحبت به اینجا رسید و اتفاقا مطلب هم سوژه خوبی است، من هم یکی دو خط بر صحبت های آن دوست می افزایم که: بروجرد و بروجردی ها با داشتن هنرمندان نامی به مانند لوریس چکناواریان، جواد بختیاری، سامان سالور، فریبا متخصص، علی فروتن، عباس گودرزی کاریکاتوریست و .... چشم و دل شان از دیدن هنرمندان غیر بومی در شهرشان تقریبا سیر است و اگر هنرمند غریبه ای به این شهر بیاید و خودش را برای مردم بگیرد، مردم فقط خواهند خندید، زیرا خودشان هزاران هزار فرزند برومند بروجردی هنرمند دارند که هر کدام در گوشه ای از این شهر، استان، ایران و دنیا صاحب نام و افتخار آفرین می باشند. 

والسلام!




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، خاطره خوبی از کارگردان مطرح آقای سامان سالور، سامان سالور، نقد، طنز تلخ، طنز، لوریس چکناواریان،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 بهمن 1394 توسط فرهاد داودوندی


آنجا آنطور، اینجا اینطور!

 

" جدی بودن در فعالیت زیاد "

 

فرهاد داودوندی – بروجرد :


آنجا آنطور است که:

با اینکه چشمانشان را به زور باز می کنند و همه شان هم  قیافه هایشان مثل همدیگر است و پوست بدنشان هم زرد رنگ، شب و روز به دنبال ثبت شعار های  دلگرم کننده به مانند : " اگر یک نفر می تواند کاری را انجام دهد، تو هم می توانی آن را انجام دهی" هستند.

و تاکید بسیار دارند "اگر هیچ کس نمی تواند کاری را انجام دهد تو باید آن را انجام دهی"!  و اینقدر فعالیت و کار می کنند که دیر نیست کرات دیگر را زودتر از آنچه تصورش را بکنیم، نیز به تصرف خود در آورند!


 اما اینجا اینطور است که:

  با اینکه قد و قامت مان دوبرابر آنهاست، در شعار دادن همه به دنبال توصیه به همسایگان مان برای انجام کار هستیم! و در رابطه با فعالیت جسمی و فکری برای خود و افراد درجه یک مان، خود را به کوچه علی چپ زده ایم!

و آنچنان خود را غرق اینگونه افکار کرده ایم که شب و روز شعارمان را بر مبنای این قرار داده ایم که: اگر کسی می تواند کاری را انجام دهد، به هر طریقی سعی کنیم که اجازه ندهیم  آن را انجام بدهد!

و هر وقت هم کسی نتوانست کاری را انجام دهد، خوب دیگر خیال مان راحت می شود که چرا ما وقت مان را برای آن کار تلف کنیم؟!


 حالا متوجه شدید فرق آنجا و اینجا در کار کردن و فعالیت نمودن در چیست ؟!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: آنجا آنطور اینجا اینطور، جدی بودن در فعالیت زیاد، نقد، طنز تلخ، طنز،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 دی 1394 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ

فرق رئیس با مسوول

از نگاهی دیگر

فرهاد داودوندی- بروجرد:

آقای رئیس خودش را به در و دیوار می زند تا میز ریاست را بگیرد! پشت میز بنشیند و نفس راحتی بكشد و خنده شیطنت آمیزی بر لبانش نقش ببندد و در ذهن خود به فرزند و خواهر زاده و برادرزاده بیكار خود بیندیشد و "مردم" كلمه غبار گرفته ای برایش شود كه هیچكدام را بیاد نمی آورد و از آنجا كه برای گرفتن میز ریاست به خیلی ها رو انداخته، فقط و فقط هدفش راضی كردن بعضی ها باشد.

آقای رئیس خود را در قبال دیگران موظف نمی داند و احساس خود برتر بینی آنچنان در رگ و ریشه جانش فرو می رود كه بعد از مدتی همه خلق اله را بدهكار خود می داند!

 آقای رئیس همیشه چشمش به ساعت است و راس ساعت مقرر باید درب اداره را قفل كند و راهی منزل شود تا از شاهكارهایش در خود بزرگ بینی، برای زن و بچه اش تعریف كند.

آقای رئیس تنهاست. هیچ دوست صمیمی ندارد، آنها هم كه دور و برش می گردند بخاطر منافع است!

آقای رئیس حتی در تنهایی خودش در اطاقی که برایش حکم زندان را دارد هم، تنهاست.

آقای رئیس برای همه پاپوش می دوزد زیرا بنده خدا، همیشه در توهم است.

آقای رئیس،  باید یک عمر با وحشت، مال دنیایی را که بناحق جمع آوری کرده از چشم مردم دور نگه دارد. حتی اگر باغ پر گلی هم داشته باشد آن را از انظار پنهان می کند.

مردم و کارمندان زیر مجموعه از آقای رئیس دل خوشی ندارند و همیشه پشت سر آقای رئیس می گویند آن چیزی را که نباید بگویند.

 آقای رئیس در دوره ریاستش خیلی گاف می دهد و پس  از فرا رسیدن  دوران بازنشستگی، در كمتر از یك ساعت از ذهن و فكر مردم پرواز می كند و برای مردم یك چهره غبار گرفته می شود.

آقای رئیس یك روز هم كه عكس و اعلامیه در گذشتش بر در و دیوار می چسبد با سخنانی به مانند: در حق خیلی ها بد كرد! حالا كه دستش كوتاه شده درست نیست بگوئیم، اما خیلی حق و نا حق می كرد! و اینگونه سخنان برای همیشه بدرقه می شود.

و اما ........


و اما آقای مسوول

به مولایش علی (ع) اقتدا می كند، ریاست بر دنیا با یك لنگه كفش كهنه برایش به یك میزان ارزش دارد.

 آقای مسوول خوش نام است. آقای مسوول برای نشستن پشت میز با هیچكس لابی نمی كند، بلكه با خدای خود عهد می بندد.

آقای مسوول فقط یك ساعت را می شناسد و آنهم 24 ساعت است كه باید به خلق خدا خدمت كند. شب و روز ندارد. از فرط فعالیت برای رفاه مردم، حتی ممكن است زن و بچه اش را هم مدتها نبیند.

آقای مسوول خود را تافته جدا بافته نمی داند.

 آقای مسوول همیشه درب اطاقش به روی مراجعه كنندگان باز است. آقای مسوول از اینكه جلوی رویش نقاط ضعف اداره اش را بگویند خرسند می شود.

آقای مسوول همیشه جوابگوست و هیچ وقت توجیه نمی كند. آقای مسوول اشتباهاتش را می پذیرد.

همه مردم شهر دوست آقای مسوول هستند و هیچگاه تنها نیست. هیچكس به خودش جرات نمی دهد بخاطر منافع شخصی دور و بر آقای مسوول بگردد.

آقای مسوول در دوران بازنشستگی گل سر سبد جامعه است و مردم همیشه احترامش را دارند.

 و دست آخر اینكه آقای مسوول هیچگاه نمی میرد، همیشه با احترام در یادها باقیست و مردم نسل اندر نسل به نیكی از وی یاد می كنند و بر پدر و مادرش درود می فرستند كه چنین فرزندی تحویل جامعه داده اند.




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ، فرق رئیس با مسوول از نگاهی دیگر، طنز، فرق رئیس با مسوول، رئیس، مسوول، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 دی 1394 توسط فرهاد داودوندی



طنز تلخ اجتماعی

سه نوع عکس العمل از طرف بعضی روساء

در مقابل بروز حوادث در بروجرد



قسمت اول

سخن بعضی روسای شهری قبل از بروز حادثه در بروجرد به یک وبلاگ نویس

- ای بابا، تو مثل اینکه با خودت هم مشکل داری! آخر هنوز اتفاقی نیفتاده، توقع داری ما بعضی روسای محترم!  وقت شریف مان را برای اتفاقی که هنوز رخ نداده صرف کنیم؟!!! برو خودت را نشان یک دکتر بده!


قسمت دوم

سخن بعضی روسای شهری در موقع بروز حادثه در بروجرد به یک وبلاگ نویس

-  ای بابا، آخه توی این وضعیت وقت پیدا کرده ای؟ نمی بینی همه ما بعضی روساء محترم! کمی تا قسمتی ناراحت این مشکل پیش آمده هستیم؟ اصلا از اول هم معلوم بود تو آدم مشکل داری هستی؟ خدا شفایت بدهد!


قسمت سوم


سخن بعضی روسای شهری بعد از بروز حادثه در بروجرد
به یک وبلاگ نویس

- ای بابا، حالا مثل اینکه چه اتفاقی افتاده بود!!! حادثه اسمش با خودش است، یعنی خبر نمی کند!!! در ضمن جُون هر که دوست داری بی خیال شو، همه یادشان رفته، تو یکی ول کن معامله نیستی؟! از روز اول هم ما بعضی روسای محترم! می دانستیم تو آدم مغرضی هستی! دعا می کنیم به راه راست هدایت بشوی!

بخش پایانی و پیوست:

و این داستان کوتاه سه قسمتی، تا ابدالدهر در این شهر همچنان ادامه دارد...

القصه: بالا رفتیم ماست بود، پائین اومدیم دوغ بود، هر چی گفتیم .......!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز تلخ اجتماعی سه نوع عکس العمل از طرف بعضی روساء در مقابل بروز حوادث در بروجرد، طنز تلخ، طنز اجتماعی، طنز تلخ اجتماعی، سه نوع عکس العمل از طرف بعضی روساء در مقابل بروز حوادث در بروجرد، بالا رفتیم ماست بود پائین اومدیم دوغ بود هر چی گفتیم دروغ بود.،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 7 آذر 1394 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ


میلیاردرهای  همیشه نالان!


فرهاد داودوندی- بروجرد:


130.000 خودرو با میانگین 400.000.000  ریال توسط خلق اله، طی شش روز از شرکت های خودرو ساز داخلی خریداری شده، هنوز هم این ملت می نالند!

سایپا و ایران خودرو و بانک مرکزی و .... اعلام کرده اند بابا دیگه بسه! کم خودتون را ببرید زیر بدهی ما!

اما مردم ول کن نیستند و اصرار پشت اصرار که به هر کدام از اعضا خانواده مان هم جداگانه  ماشین قسطی بدهید!

بجز خرج بنزین و روغن و بیمه و احیانا خرج های متفرقه روزانه، خریداران عزیز باید ماهانه حدود 5.000.000 ریال قسط  از جیب مبارک بپردازند.

اینها همه به کنار، مبارک شان باشد و انشاالله چرخ خودروهای شان برای شان بچرخد.

 اما آن چیزی که جالب توجه است اینکه به هر که می رسی از بی پولی و بیچارگی می نالد!!! و معتقد است در این مملکت از لحاظ مالی در حقش ظلم شده است! و اگر منع شان نکنی برای اینکه نشان بدهند که از لحاظ مالی خیلی بدبخت هستند، یک سیر دل هم برایت گریه خواهند کرد!

واقعا مانده ایم که با دیدن اینگونه افراد که همیشه از دست زمین و زمان می نالند، "قسم حضرت عباس" شان را که می گویند پول نداریم را قبول کنیم، یا "دم خروس" شب خفتن شان در صف خرید خودروی 20 میلیون تومانی  به مبلغ 40 میلیون تومان را؟!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ، میلیاردرهای همیشه نالان!، طنز، طنز اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 آبان 1394 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ اجتماعی

سیل در شهری آمد،

 از قلعه ای در شهر دیگری بازدید بعمل آمد


فرهاد داودوندی- بروجرد:

باران و سیلاب زیاد، نسخه یکی از شهر ها را در هم پیچیده و حتی باعث کشته شدن اعضاء یک خانواده گردیده است.

مسوول طراز اولی از  مسوولین مملکتی را برای بازدید اضطراری  از آن شهر سیل زده آورده اند، وقت را غنیمت شمرده و آن مسوول کشوری را به بازدید یک قلعه تاریخی در شهر دیگری برده اند و جلسه گذاشته اند که مشکلات آزاد سازی حریم آن قلعه را حل و فصل کنند!!!

جل الخالق!

مردم شهر سیل زده چشم به تصمیم گیری های برنامه ریزی شده و ثانیه به ثانیه آن مسوول طراز اول  برای خانه و کاشانه شان گرفته اند، آنوقت طرف را برده اند در رابطه با آزاد سازی حریم فلان قلعه در شهر دیگری نظر بدهد!

حرفی باقی نمی ماند بجز  اینکه بگوئیم: آزاد سازی حریم فلان قلعه مهمتر است یا مردمی که خانه و کاشانه شان زیر سیلاب از بین رفته است؟!

باقی بقای شما.



ادامه مطلب

طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ اجتماعی سیل در شهری آمد، از قلعه ای در شهر دیگری بازدید بعمل آمد، طنز، طنز تلخ، طنز تلخ اجتماعی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 9 آبان 1394 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ

آنجا آنطور، اینجا اینطور

مدال بیاوری استخدام خواهی شد

آنجا آنطور است که: مدیر کل ورزش و جوانان یک استان در گوشه ای از کشور عزیزمان ایران، به مربی تیم اعزامی می گوید: نگران استخدامت نباش، با خیال راحت برو تیم استان ما را هدایت کن، همینجا قول می دهم اگر شاگردانت یک مدال طلا  بیاورند، مشکل بیکاری ات را برای همیشه حل خواهم کرد و در یکی از اداراتی که به نیرو احتیاج دارند،استخدامت خواهیم کرد.

تیم می رود و با دو طلا بر می گرددو بلافاصله مربی تیم، به استخدام یکی از ادارات آن استان در می آید، به این شرط که همچنان ورزشکاران جوان آن استان را  تمرین بدهد و در مسابقات بعنوان مربی هدایت کند.

اینجا اینطور است که: مربی ورزشی به جای یک طلا، یک گونی شمش طلای 24 عیار  هم توسط شاگردانش از مسابقات آسیایی و جهانی و المپیک و پارالمپیک بیاورد انگار نه انگار!

اینجا اینطور است که هنوز هم که هنوز است جایزه آروین معظمی گودرزی تنها مدال آور لرستانی بازی های آسیایی را به وی نداده اند! شاید هم اصلا نمی دانند این نابغه دو چرخه سواری، لرستانی است! و شاید هم هنوز نمی دانند که وی نماینده لرستان در بازیهای آسیایی بوده است!







طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ آنجا آنطور اینجا اینطور، طنز تلخ، آنجا آنطور اینجا اینطور، طنز،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 مهر 1394 توسط فرهاد داودوندی


طنز


خبر خوب برای دانش آموزان تنبل

خداحافظی با دروس تاریخ و جغرافیا!



فرهاد داودوندی- بروجرد:


- دانش آموزان عزیز، فرزندان گلم! از فردا دیگر لازم نیست درس تاریخ بخوانید!

- ( دانش آموزان بی اختیار) هووووووورررررررا!

- زهر مار و هورا! حتما اگر می گفتم دیگر لازم نیست درس شیرین ریاضی را بخوانید سر کلاس از فرط خوشحالی حرکات موزون! انجام می دادید!

- آقا اجازه! چرا نباید درس تایخ بخوانیم؟!


- دانش آموزان گلم، همانطور که مستحضر هستید پل تاریخی حاج فتحعلی بروجرد هم فرو ریخت و امروز و صبح است بقیه اماکن تاریخی مان هم مثل سیاه چاله ها در خود فرو بریزند! خوب دیگر طبیعی است شهری که آثار تاریخی اش از بین برود، دیگر چه درس تاریخی؟! چه کشکی، چه پشمی؟!

- آقا اجازه؟ به جایش درس جغرافیا بخوانیم؟


- نعععع جانم! در شهری که کوچه باغی هایش از بین رفت، خلد برین اش نابود شد، رودخانه هایش بی آب است،دیگر در کوه هایش بخاطر نباریدن برف در زمستان، برف و یخی باقی نمانده، بزودی هم با این مصرف بی رویه آب، خشکسالی طبیعت این شهر را هم از بین خواهد برد و این شهر به مانند بیابان برهوت خواهد شد! چه  درس جغرافیایی؟ چه کشکی، چه پشمی؟

- آقا اجازه؟ به جای خواندن تاریخ، جغرافیا برویم داخل حیاط ورزش کنیم؟


- آره، دانش آموزان عزیزم، بروید ورزش کنید که  این درس هم با این گرانی سرسام آور لوازم ورزشی بزودی به تاریخ خواهد پیوست!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز خبر خوب برای دانش آموزان تنبل خداحافظی با دروس تاریخ و جغرافیا!، طنز، تاریخ، جغرافیا، طنز تلخ، طنز اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مرداد 1394 توسط فرهاد داودوندی








طنز تلخ اجتماعی


خوشبختانه!

 پل تاریخی حاج فتحعلی بروجرد هم

 فرو ریخت

فرهاد داودوندی- بروجرد:


جوونم واستون بگه! در زمانهای قدیم یک زن و مردی بخاطر ولخرجی های بی حد و حساب زن خانه، از دار دنیا فقظ برای شان مانده بود یک دیگ مسی!

هر روز زن به شوهرش می گفت که این دیگ مسی را هم بفروش تا پولش را خرج کنیم و مرد مقاومت می کرد.

تا اینکه یک روز زن خود را به "دل درد" زد و با فریاد می گفت حکیم باشی گفته باید آب نبات در آب حل کنی و بخوری تا خوب شوی!

مرد زن دوست بینوای بی پول،  چاره را برای به دست آوردن پول در فروش دیگ مسی دید و بعد از فروش آن، آبنبات خرید و به منزل برد و زن خانه هم بعد از حل کردن آبنبات در آب و سرکشیدن آن در حالیکه خنده ای سر داد گفت: دروغ گفتم، دروغ گفتم، فقط می خواستم زودتر دیگ مسی بفروش برود!

حالا شده حکایت ما در بروجرد!

چیز جدیدی برای جذب توریست  که به شهرمان اضافه نمی شود! مانده یکی دو تا اثر تاریخی که آنها هم خوشبختانه!!! بر اثر بی توجهی ما مردم!!!!!!یکی پس از دیگری در حال تخریب هستند، تا دستجمعی بعد از فرو ریختن آخرین بنای تاریخی مان، خنده مستانه ای سر بدهیم و بگوئیم: آخیش! دل مان خنک شد، اثر تاریخی به چه درد مان می خورد؟!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: خوشبختانه! پل تاریخی حاج فتحعلی بروجرد هم فرو ریخت، طنز تلخ، طنز، طنز تلخ اجتماعی، طنز تلخ اجتماعی خوشبختانه! بر اثر بی توجهی ما مردم!!!!! پل تاریخی حاج فتحعلی بروجرد هم فرو ریخت، پل حاج فتحعلی، طنز تلخ اجتماعی خوشبختانه! پل تاریخی حاج فتحعلی بروجرد هم فرو ریخت،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 مرداد 1394 توسط فرهاد داودوندی
طنز اجتماعی

کلنگ کجایی که علف در زمین سبز کرد؟!


















طنز اجتماعی

کلنگ کجایی که علف در زمین سبز کرد؟!

فرهاد داودوندی- بروجرد:


گفت یک نفر یا نیم کیلو ماست نشسته بود لب دریا و قاشق قاشق ماست می ریخت توی دریا و می گفت اگر با این ماستی که من توی دریا می ریزم، همه آبهای دریا بشوند دوغ، چه شود!!!


حالا شده حکایت ما در بروجرد و کلنگ هایی که بر زمین زده می شود و قرار است اقتصاد فعال شود و بروجرد از این رو به آن رو شود و اینقدر سرمایه به شهرمان سرازیر شود که وقت شمردن پول های وارد شده به شهر را هم نداشته باشیم!

اگر اشتباه نکنم ساعت 10 و 17 دقیقه و سی و نه ثانیه روز جمعه 8 خرداد 1394 کلنگی در بروجرد بر زمین  زده شد که همان روز با ضربات پیاپی که به آن کلنگ بینوا وارد می شد من خوش خیال ساده دل! هم در فکر خود روزی را می دیدم که هزاران کارگر و مهندس در این پروژه مشغول به کار شوند و با این افکار توی دل خودمان می گفتم اگر بیکاری از بروجرد رخت بر بندد و وضع اقتصادی شهر خوب شود، چه شود!!!

القصه! بعد از گذشت دو ماه شال و کلاه کردم و رفتم که به کارگران و مهندسین پروژه خسته نباشید بگویم و مراحل ساخت هتل 5 ستاره را از نزدیک ببینم!

حالا من ساده دل، در راه همه اش با خودم می گفتم حتما الان تریلی تریلی سیمان و میلگرد و تیر آهن در محل زمین می ریزند و به همین خاطر خوب است ماشینم را یکی دو خیابان اینطرفتر بزنم که جلوی رفت و آمد تریلی ها را نگیرم!

باز هم القصه! جوونم واستون بگه! سرتان را درد نیارم! اگر شما در محل مورد نظر یک ژیان مهاری مدل 1350 یا یک گاری دستی دیدید، ما هم تریلی ها را دیدیم!

الان که این مطلب را می نویسم 2 ماه و 8 روز و 4 ساعت و 26 دقیقه و 47 ثانیه از آن رویداد اقتصادی می گذرد و نام به آن نشان که جای ضربه زدن کلنگ خوشبختانه سبز کرده است و هم اینک چمن های موجود در آن مشغول پراکندن اکسیژن خالص در هوا هستند!

البته چند تا گل خار قشنگ هم در آنجا از دل زمین بیرون زده اند که یکی شان موقع برگشتنم با زبان شعر به من گفت:

مُو آن خارُم، در جریان باش که از این کلنگ ها بسیار دیدُم!!!

بسیار دیدُم از این کلنگ ها، در جریان باش که مُو آن خارُم !!!






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: کلنگ کجایی که علف در زمین سبز کرد؟!، طنز اجتماعی کلنگ کجایی که علف در زمین سبز کرد؟!، طنز، طنز اجتماعی، هتل 5 ستاره، هتل پنج ستاره، طنز تلخ،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 مرداد 1394 توسط فرهاد داودوندی
طنز تلخ اجتماعی

خدا را شکر

مشکل بی آبی در بروجرد کاملا حل شد!!!















طنز تلخ اجتماعی

خدا را شکر

مشکل بی آبی در بروجرد کاملا حل شد!!!



زمین و زمان دارند شب و روز اعلام می کنند ایران در سالهای خشکسالی به سر می برد.

تمامی مسوولین از تمامی رسانه ها البته در حد پند و اندرز به مردم می گویند: آب مصرف نکنید، کم مصرف کنید، آب را هدر ندهید.

اصلا اگر بعضی مسوولین را منع نکنی کمی فیتیله را بالاتر هم خواهند برد و خطاب به مردم خواهند گفت: آب هم ننوشید زیرا خشکسالی است!

به واقع هم چنین است و کشور ما شرایط بحرانی بی آبی را سپری می کند. همه ما باید با تمام وجود این موضوع را جدی بگیریم که در آینده نزدیک مشکلات بی آبی کشور، شهر و دیارمان را به کویر بی آب و علف تبدیل نکند.

البته با تمامی این وضعیت بحرانی برای بی آبی، ظاهرا خبر این مشکل هنوز به سه راه بحرالعلوم بروجرد نرسیده و آب که چه عرض کنیم، شاه لوله ای برای تمیز کردن جوی آب به اندازه یک دریا آب را هدر می دهد!

البته شاید هم ما بی اطلاعیم که به چه علتی تقریبا هر روز باید اینقدر آب در این محل از آب های زیر زمینی مصرف شود!

اگر مسوولین محترم امر در این زمینه اطلاع رسانی کنند سپاسگزار خواهیم بود.




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ اجتماعی خدا را شکر مشکل بی آبی در بروجرد کاملا حل شد!!!، طنز تلخ، طنز تلخ اجتماعی، طنز، مشکل بی آبی در بروجرد کاملا حل شد!!!،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 تیر 1394 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ اجتماعی


دكتر سرما خورده ام


فرهاد داودوندی - بروجرد:

- شماره 36 و 37 و 38 و 39  بروند داخل!

شماره من 36 بود، خوشحال شدم كه من جلوتر از همه مورد معاینه آقای دكتر قرار خواهم گرفت.

از آنجایی كه همه ما 4 نفر هر كدام یك نفر همراه هم داشتیم سرجمع حدود هشت نه نفر بصورت گله ای وارد اطاق آقای دكتر شدیم!

آقای دكتر كه به خاطر ویزیت 35 نفر قبل از ما دیگر نای حركت هم از روی صندلی نداشت با اشاره چشم به همه ما فهماند كه هشت نه نفرمان بفرمائیم بنشینیم روی سه تا صندلی موجود در داخل اطاق!

من كه مدتی بود گلاب به روی تان، رویم به دیوار، مشكل داخلی پیدا كرده بودم سریعا روی صندلی بغل دست آقای دكتر نشستم و فاتحانه به بقیه نگاهی انداختم كه یعنی من از همه شما كارم زودتر راه خواهد افتاد!

دكتر با چشمانی بی حال نگاهی به من انداخت گفت: عزیزم مشكل تون چیه؟

آمدم بگویم كه یك مشكل داخلی دارم، چشمم به سه نفر از خانم های بیماری كه همراه ما وارد اطاق شده بودند افتاد و هر چه خودم را جمع كردم كه دردم را بگویم، رویم نشد كه نشد!

 در آن سكوت اطاق، همه آن هشت نه نفر دیگر زل زده بودند به من و آقای دكتر!

با مِن و مِن كردن گفتم: آقای دكتر راستش من یك مشكل............ای خدا چرا زبانم یاری ام نمی كند، چرا اینقدر با دیدن آن خانم های بیمار در مطب دكتر، دست و پایم را گم كرده بودم؟

دوباره خودم را جمع كردم زیر چشم نگاهی به حضار انداختم و سریعا رویم را به سمت دكتر گردانیدم و آمد روی زبانم كه دردم را كه یك درد داخلی بود بگویم كه زنگ موبایل آقای دكتر سكوت اطاق را در هم شكست.

بدون كوچكترین مكثی نگاهی به صفحه گوشی اش انداخت و با فشار دادن كلیدی بدون سلام و علیك، فریاد بر آورد كه: مگه من این زمین را پیدا كرده ام كه با این قیمت بفروشم؟ بخدا اگر همینجور زمین را به امان خدا رها كنم، با این قیمت نمی فروشم.

نمی دانم آقای دكتر از آنطرف خط چه شنید، كه ناگهان گل در گلش شكفت و با لبخندی گفت: چرا ده طبقه؟ من توی شهرداری آشنا دارم مجوز 15 یا 16 طبقه می گیریم و می دهیم سریعا برایمان بسازندش!

سپس دكتر دوباره مكثی كرد، نمی دانم چه شنید كه اخم هایش در هم رفت و گفت:  ای بابا مگه موضوع قبلی یادت رفته كه بین همكاران نزدیك بود مشكل پیش بیاید، این چیزی كه تو می گوئی احداث كنیم، باید مدیر داخلی اش را از نزدیكان یكی از همكاران بگذاریم كه می شود همان موضوع قبلی كه خودت شاهدش بودی سر چشم و همچشمی چه اتفاقی نزدیك بود پیش بیاید! بی خیالش شوید، همون برج سازی كنیم بهتر است!

به هر حال بعد از چند دقیقه مكالمه از تلفنی صحبت كردن دل كند و خداحافظی كرد و  دوباره نگاهی به من انداخت و با یك تحكمی در نوع سخنش گفت: زود باش بگو ببینم چته؟

من كه مانده بودم چگونه پیش آن بیماران دیگر و بخصوص خانم های بیمار، دردم را كه یك بیماری داخلی بود بیان كنم، خودم را جمع و جور كردم و گفتم: آقای دكتر سرما خورده ام!

@@@@@@@

توضیح ضروری فرهاد داودوندی: این اتفاق چند سال قبل در مطب یكی از پزشكان در تهران!!! برای یكی از دوستان پیش آمده بود.




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: پزشكانی كه رعایت نمی كنند.، طنز تلخ اجتماعی دكتر سرما خورده ام، طنز، طنز تلخ، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 توسط فرهاد داودوندی
طنز تلخ

مرگ بیچاره فقیر و ننگ ثروتمند



فرهاد داودوندی- بروجرد:

خدا نکند دختر یا پسر یک آدم فقیر در یک شهر کوچک و بسته توی خیابان بخندد!

خدا نکند یک آدم بیچاره در همان شهر با محیط بسته، یک خطایی ازش سر بزند، دوستان و رفقا و همشهریان، تا ابدالدهر دودمانش را به باد خواهند داد.

بدبختانه در جامعه ما همه چیزها برای آدم بیچاره فقیر ننگ به حساب می آید حتی اگر دختر یا پسرش توی خیابان و در ملا عام لبخند کم رنگی بزنند.

حتی مُردن و مرگ و میر از دید ما مردم هم این تفاوت را برای افراد فقیر همشهری مان از بین نمی برد.

همین است که قدیمی ها به درستی گفته اند: ننگ ثروتمند و مرگ بیچاره فقیر اصلا به چشم نمی آید.

گفتم ننگ ثروتمند، یادم آمد که نمی دانم چرا هیچکدام از ما هیچ خطای حتی کوچکی از پولدارها را بیاد نمی آوریم!!! راستی نظر شما چیست؟





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ مرگ بیچاره فقیر و ننگ ثروتمند، طنز تلخ، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین سایت شخصی ایران، پر بیننده ترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 توسط فرهاد داودوندی





طنز تلخ



بروجرد و قوانینی برای تا ابد!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

در بروجرد از قدیم الایام اینگونه بوده كه اگر طرحی در یك جایی از شهر انجام گرفت، دیگر تا ابدالدهر هیچ بنی بشری جرات تغییر آن طرح را حتی اگر صد در صد غلط باشد را هم ندارد كه ندارد كه ندارد!

یك زمانی یك بنده خدایی برای مثلا كم كردن ترافیك روزهای پنج شنبه بعد از ظهر چهار راه رودكی كه بین دو قبرستان بروجرد قرار گرفته، یك طرحی را اجرا كرده است!

 الان زمین و زمان می دانند كه این طرح دیگر جوابگو نیست و گره ترافیك را بدتر از قبل كرده است، اما كو آن بزرگی كه پیدا بشود و جرات كند این طرح را بازنگری كند؟!

 هشتاد نود نسل باید در این شهر به دنیا بیایند و بمیرند، بیایند و بروند تا یكی پیدا شود و به مسوولین عزیز این شهر بگوید: روسا و مسوولین عزیز! در كجای دنیا فاصله 40 متری مسیر از این دست چهار راه تا آن دست چهار راه را با بستن یكسویه، به مسیر چهار راه رودكی، میدان تهنیت و بالعكس یعنی چیزی در حدود یكی دو كیلومتر تغییر می دهند؟

 در كجای دنیا مسیر رفت خودروها از سمت بالای رودكی به سمت صفا را به طرف "پنج شنبه بازار" در میدان تهنیت كه بخودی خود ترافیكش وحشتناك است را سوق می دهند و گره كور ترافیك را كور تر می كنند؟


مگر نه اینکه باید برای مصرف کمتر بنزین خودروهای مردم برنامه ریزی کرد؟ پس چرا برای برداشتن یک طرح ترافیک مشکل زا که باعث شده روزهای پنج شنبه بعد از ظهر در این شهر بخاطر مسافت طولانی بی دلیلی که برای خودروها در نظر گرفته شده، و باعث می شود صد ها لیتر بنزین از بین برود هیچ فکر اساسی نمی شود؟

به هر حال امیدواریم در سال جدید بالاخره یک فکر اساسی برای رفع این مشکل ساده در بروجرد انجام بگیرد.





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: بروجرد و قوانینی برای تا ابد!، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین سایت شخصی ایران، طنز تلخ،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین 1394 توسط فرهاد داودوندی



طنز

اطلاعیه خرید منزل پنج تا ده متری



فرهاد داودوندی- بروجرد:



به اطلاع تمامی افرادی كه قصد فروش منزل خود را دارند می رساند: اینجانب خوش خیال خوشخیالزاده! كه تمام پول پس انداز زندگی شرافتمندانه ام كفاف خرید 5 الی 10 متر منزل مسكونی را می دهد و شوربختانه در زمان تصدی گری ام یك كمی چشمهایم را بر روی وجدانم نبستم تا الان مثل بعضی ها در تهران و كیش و شمال و بروجرد و امارات متحده و تركیه دارای منازل شخصی باشم! به اطلاع عموم می رسانم:

 اگر كسی منزل 5 الی 10 متری برای فروش دارد، ثواب دارد كه به من اطلاع بدهد تا در این دوران پیر و كوری من هم بتوانم دارای یك ملك خصوصی بشوم!

آهان یادم افتاد............

داشت یادم می رفت، ضمنا حتما حتما باید در كوچه ای كه این منزل قرار دارد یك مسوول شهری ساكن باشد!

حتما می پرسید چرا باید در همسایگی منزل 10 متری من یك مسوول شهری هم وجود داشته باشد؟!

جوونم واستون بگه! درسته منزل من خیلی فسقلی خواهد بود، اما من هم دل دارم!

 دوست دارم درب خانه من هم بخاطر وجود یك مسوول شهری همیشه آسفالت باشد، دوست دارم زمستان ها بخاطر وجود نازنین یك مسوول شهری در همسایگی ما، ماشین های برف روبی دم به دقیقه كوچه ما را برف روبی كنند!

دوست دارم وقتی یك لامپ 20 وات از یكی از تیرهای برق كوچه ما سوخت، ده دقیقه نشده تمام لامپ های كوچه ما را با لامپ های پرژكتور 1000 وات تعویض كنند!

دوست دارم درب خانه من هم بخاطر وجود یك مسوول عزیز شهری در همسایگی مان، هر جای زمین را كندند، بلافاصله هنوز نصف روز نگذشته چاله چوله هایش را پر كنند!

بخدا من هم دوست دارم كوچه محل زندگی ما مثل بعضی كوچه ها همیشه تمیز و مرتب باشد.

راستی تا یادم نرفته، از آنجا كه برای خرید همان منزل 5 الی 10 متری هم پولم كفاف نمی دهد، قرار شده یك وام یك میلیون تومانی از بانك در محله مان بگیرم.

 رئیس بانك گفته از آنجا كه بانك ها در شهر و استان ما قوانین شان برای همه یكسان است!!! و روسای بانك ها دوست و غریبه را به یك چشم نگاه می كنند!!! سه تا ضامن معتبر شامل كارمند و كاسب و سرمایه دار باید پشت سفته هایم را برای دریافت یك میلیون تومان وام امضا كنند.

 لذا تا پیدا كردن این ضامن ها، فروشندگان عزیز خانه های ده متری ، دندان روی جگر بگذارند و مطمئن باشند كه من هم بالاخره یك وام كلان یك میلیون تومانی از بانك خواهم گرفت و روزی بالاخره صاحب یك خانه ده متری در همسایگی یك مسوول شهری خواهم شد و هر روز صبح از دیدن كوچه تر و تمیزمان كه با بقیه كوچه های شهر، زمین تا آسمان تفاوت خواهد داشت،  از فرط خوشحالی شش متر به هوا خواهم پرید!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اطلاعیه خرید منزل پنج تا ده متری، طنز، طنز اجتماعی، طنز تلخ، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 فروردین 1394 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ


ژن عقب ماندگی یك شهر

در كره مریخ كشف شد!

بعضی مسوولینش دل و جرات ندارند




یك دوستی در كره مریخ دارم، امروز تماس گرفت خیلی ناراحت بود و دل پُری داشت! این دوستم می گفت در شهر ما بعضی از مسوولینش دل و جرات ندارند!

این دوستم  می گفت: امروز صبح مقداری كمك های مردمی برای یك ....دولتی بردم! از كرده خودم پشیمان شدم.

اینقدر من را از اینكه مسوولین بالا دستی چنین گفته اند و چنین دستور داده اند، ترساندند كه انگار رفته ایم پول دستی ازشان بگیریم.

این دوستم كه در آن شهر كره مریخ زندگی می كند با تاسف می گفت: همیشه به ما گفته اند عامل عقب ماندگی شهر شما، فلان شهر می باشد در صورتیكه امروز به من ثابت شد رب به این غلیظی نیست و  اینگونه هم كه می گویند نباید باشد.

این دوست ساكن در آن شهر كره مریخ با ناراحتی می گفت: به آن مسوول گفته ام چرا برای نیازمندان این كمك ها را با اكراه قبول می كنید كه در جوابم گفته: مسوولین مافوقم به من گفته اند!!!

جل الخالق! شما از یكطرف می گوئید مردم كمك كنند و شب و روز از كمبود جذب كمك های مردمی می نالید و از آنطرف هر كسی می خواهد كمك كند چنان با وی برخورد می كنید كه از كرده خودش پشیمان شود.

این دوستم از كره مریخ خیلی اصرار داشت كه به من بگوید: بعضی مسوولین دل و جرات ندار! باعث شده اند كه ما در شهرمان همیشه زیر لب بگوئیم: از ماست كه بر ماست!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ ژن عقب ماندگی یك شهر در كره مریخ كشف شد!، طنز تلخ، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین وبلاگ ایران، پر بازدید ترین سایت شخصی ایران،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 اسفند 1393 توسط فرهاد داودوندی

طنز تلخ ورزشی



وقتی در ورزش این شهر و استان


برای کسی نقشه بکشند


فرهاد داودوندی- بروجرد: یک رسم بسیار جا افتاده و فوق پیشرفته و سری در ورزش شهر و استان ما سالیان سال است که جا افتاده است و به جاست که دیگر استانهای کشور نیز در این زمینه از ما الگو برداری نمایند و سعی کنند که بنوعی در این زمینه که ما پیشتاز هستیم به گرد پای ما برسند! و آنهم شگرد بسیار زیبای" روی اعصاب هم راه رفتن" است.

از روز اول که هر کسی دلسوزانه، وارد عرصه ورزش این دیار می شود، تمام شاخک ها به کار می افتند که طرف را به سمت و سوی باند خودشان بکشند، اگر موفق شدند که فبه المراد! وگرنه چنان داستانی برای قهرمان قصه ما می نویسند که در معنای آن حیران بمانی!

 در یک سناریوی نانوشته اما هماهنگ، جماعت ورزش اختلاف های دیرینه را برای مدت بسیار کوتاهی فراموش کرده و همه دست اندر دست همدیگر نقشه های جنگ اعصاب را برای آن فرد جدید طراحی می کنند.

بظاهر سناریوها بسیار پیش پا افتاده است، اما در عمل و بخصوص وقتی همه با هم به مانند ارکستر سمفونیک دسته جمعی بنوازند، چنان دماری از روزگار اعصاب آن شخص در می آورند که بالاخره یک روز پیمانه طاقت آن شخص طاق شده و خواهد کرد آن کاری را که نباید بکند!

حالا از اینجا به بعد جریان بسیار جالب تر می شود که اجرا کنندگان سناریو که خود با اجرای دقیق آن فرد را از میدان به در کرده اند، با یک چرخش صد و هشتاد درجه ای مظلومانه،پیراهن عثمان را بلند می کنند که چه نشسته اید که فلانی رفتارش در حد رفتار متمدنانه!!! ما نیست، زیرا طاقتش کم است و بقیه نیز در حالیکه به آرامی سر تکان می دهند حرف هم کیش خود را با تکان های پی در پی سر تائید می کنند!


به هر حال در این زمینه  ورزشی، که فردی را که با ما نیست بخواهیم با رفتار و کردار مان جان بر لب کنیم، رتبه ممتاز در کشور داریم و این است که هر چند وقت یکبار، گروهی از دلسوختگان ورزش، عطای کار را به لقای آن در این شهر و دیار می بخشند.

البته این کار یک حسن هم  دارد و آن اینکه اگر این رفتارها برای ورزش بروجرد و لرستان سالیان سال است آب نداشته، اما برای سناریو نویس هائی که عرصه را بر دلسوزان ورزش تنگ می کنند ، نان دارد و آنهم چه نانی!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ ورزشی وقتی در ورزش این شهر و استان برای کسی نقشه بکشند، طنز، طنز تلخ، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فرهاد داودوندی وبلاگ نویس فعال ایران، فعالترین وبلاگ ایران، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 اسفند 1392 توسط فرهاد داودوندی

 

طنز تلخ ورزشی

 


ای ! یادش بخیر!


فرهاد داودوندی- بروجرد: مربی داشت حرف میزد، بازیکن لام تا کام حرف نمی زد! تازه برای اینکه نگاهش با نگاه مربی تلاقی نکند که باعث خجالت کشیدنش بشود، سعی می کرد به هر بهانه سر را پائین بیندازد و هر وقت قرار بود جواب بدهد، در حالیکه سرش پائین بود،خیلی آرام زیر لب می گفت به روی چشم !

اما الان روزنامه نگار دارد با آقای مربی گفتگو می کند  اینقدر بازیکن توی حرف این دو می آید که روزنامه نگار از کرده خودش پشیمان میشود! و دریغ از دو کلمه حرف که آقای مربی به شاگردش بزند که: پسر، برو تمرینت را انجام بده !مگر نمی بینی من دارم حرف میزنم؟!

آره یادش بخیر اون زمانهائیکه بازیکن احترام مربی را نگه می داشت و حتی اگر از تیم اخراج میشد، جلسه بعد زودتر از همه سر تمرین حاضر میشد و ساک در دست یک گوشه ای می ایستاد تا مربی صدایش کند! الان طوری شده که مربی در حضور بازیکنان جرات مصاحبه با روزنامه نگاران ورزشی را ندارد !






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ ورزشی ای ! یادش بخیر، طنز ورزشی، طنز تلخ، فرهاد داودوندی، بروجرد،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 آذر 1392 توسط فرهاد داودوندی

طنز تلخ اجتماعی


حرف سرد مثِ دِروُشی ( نیشتری)


 یَه کِه مُکنن دِه دلِ آی ِم


حرف سرد مثل نیشتری است که در دل کسی فرو می کنند!


فرهاد داودوندی- ووریرد: ایما ووریردیا، مردمی هِسیم که خیلی مُبادی آدابیم! یه جائی که م ِریم خیلی دوس داریم و ِ دُوس و رَفیقمو  اِحترام بَلیم، خیلی دوس داریم حُرمَتِ طَرفِنِه دِه صُبَت کِردَنِمو رعایت کنیم.

بعضی وقتا ئَم شاید دِه ای راه و روش خیلی راه اِفراطِنِه طی مُکنیم! اما و ِ هر حال ایما ایجوری ییم و کاریش شَم نِمِشَه کرد! زیاد اهل رُک حَرف زیَه نیس سیم، بیشتر مایلیم د ِه لَفافَه حرفامُونِه بَز ِنیم و بعضی وَقتائَم د ِه هَمُو د ِه لَفافَه حرف زیَه چُونُو طرف رُوو ِ رُونِه مِسوُزُونیم کِه دُودِمانِشِه و ِ باد میئِیم!

چُونُو شوخی شوخی بُوئِه یارُونِه دِر میاریم که اگر صد تا دُشمَنَم داشته وا مِثه ای حرفای سرد ایما نِمِتُونَن و ِش ضَربَه بَز ِنَن!

بعضی حَرفای سرد مِثِ دِروُش یَه کِه مُکُنَن د ِه دل آیم! باور نِمکُنیت؟ بَنازیت یائِتو که آخرین نفری که حرف سرد و ِتو زیَه کی بیَه؟ و یا ایکه شما آخرین حرف سردی که و یه آشنا زی ِیت کِی بیَه؟

و ِ هر حال، حرف سرد دِل چِرکی و ِ جا مَلَه وَ مُمکِنَه جا زخم شمشیر خُو بَشَه، اما مطمئن بایت حَرفِ سرد زیَه  چُونُو اَثری اَ خُوئِش و ِجا مَلَه که تا دنیا دنیائَه زَخمش خُو نِمِشَه!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ اجتماعی حرف سرد مثِ دِروُشی ( نیشتری) یَه کِه مُکنن دِه دلِ آی ِم، طنز تلخ، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، ووریرد،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 3 آبان 1392 توسط فرهاد داودوندی

طنز تلخ


وقتی افراد جدی در زمینه ورزش


مورد تمسخر عده ای بیمار قرار می گیرند


فرهاد داودوندی- بروجرد: توی شهر و دیار ما هر کسی به هر طریقی مسئولیتی ورزشی را که به عهده گرفته است جدی بگیرد و بخواهد آن کار را به نحو احسن انجام بدهد مورد تمسخر بعضی ها قرار می گیرد!

متاسفانه از آنجا که از روز اول همه کار های اینگونه افراد بر اساس روابط استوار است و اینقدر که به بده بستان های چاکرم مخلصم خود را آویزان نموده اند که از شور و مزه در آمده است، هر گاه به شخصی برخورد می نمایند که بخواهد، کاری را از پیش ببرد، اول سعی در تخریب اش می گیرند.

 بعد به دنبال شایعه اندازی پشت سر طرف روی می آورند، اگر باز هم جواب نداد، تمام وقت خود را برای برانداختن دودمان طرف به کار می گیرند و اگر طرف پوست کلفت تر از این حرفها بود که بخواهد با این کار های آنها اخم به ابرو  بیاورد! مسخره کردن آن شخص را پیشه خود می سازند!

البته من روانشناس نیستم، از علم روانشناسی هم بهره ای نبرده ام، اما مطمئنم که به احتمال زیاد مسخره کنندگان به دارو و دکتر احتیاج دارند، اما بدبختانه خودشان در جریان نیستند!

کاش روزی برسد که در این شهر و دیار، بعضی ها به جای وقت گذاشتن برای تمسخر دیگران و لوده گری، کمبودهای خودشان را با تلاش بیشتر جبران نمایند و با پشتکار از دیگران پیشی بگیرند!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: بیائید همه با هم افراد جدی ورزشی را مسخره کنیم، فرهاد داودوندی، بروجرد، طنز تلخ، شهر و دیار، وقتی افراد جدی در زمینه ورزش مورد تمسخر عده ای بیمار قرار می گیرند،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 بهمن 1391 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ