وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh



سوزنی به خودمان
سوزنی به خودمان

هم محلی عزیز ؛

 سطل زباله را گذاشته اند که آشغال ها را روی زمین نریزید!!!

تابستان است و شیوع بیماری در هوای گرم  تابستان بسیار خطرناک است





طبقه بندی: اجتماعی، 
برچسب ها: سوزنی به خودمان، زباله، آشغال، سطل زباله،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 خرداد 1397 توسط فرهاد داودوندی
دو نمای بسیار زیبا در

شهرک مهرگان خیابان ولی عصر شمالی




در این عکس در ""شهرک مهرگان خیابان ولی عصر شمالی"" نور زیبای خورشید روشنی خاصی به ساختمانها بخشیده است!!!





در ""شهرک مهرگان خیابان ولی عصر شمالی"" کوه های روبرو نمای بسیار زیبایی دارند!!!




طبقه بندی: اجتماعی، 
برچسب ها: ""شهرک مهرگان خیابان ولی عصر شمالی""، زباله، سطل زباله، سطل آشغال، زباله در شهرک، دو نمای بسیار زیبا در شهرک مهرگان خیابان ولی عصر شمالی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 تیر 1395 توسط فرهاد داودوندی
اگر دَردُم یکی بودی چه بودی؟!!!

مثلا ما هم نمی دانیم! در حضور بیمار بستری شده در راهرو!!! بیمارستان، شستن سطل زباله باعث بدتر شدن وضعیت بیمار بخت برگشته می شود!!!








طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: اگر دَردُم یکی بودی چه بودی؟!!!، بستری شدن بیمار در راهرو، شستن سطل زباله در بیمارستان، بیمار در راهرو، سطل زباله، راهرو بیمارستان،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 17 اردیبهشت 1395 توسط فرهاد داودوندی


ساعت 12.30 ظهر روز 7 شهریور 1394




ساعت 12.35 ظهر روز 7 شهریور 1394



شعر


در گلستانه

یا

 ظهر تابستان است...

اثر: سهراب سپهری


دشت هایی چه فراخ‌!
كوه هایی چه بلند!


در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی‌، پی چیزی می گشتم‌:
پی خوابی شاید،
پی نوری‌، ریگی‌، لبخندی‌.

پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود، كه صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم‌، باد می آمد، گوش دادم‌:
چه كسی با من‌، حرف می زند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم‌.
یونجه زاری سر راه‌.
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك‌.

لب آبی


گیوه ها را كندم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است‌!
نكند اندوهی‌، سر رسد از پس كوه‌.
چه كسی پشت درختان است؟
هیچ‌، می چرخد گاوی در كرد.
ظهر تابستان است‌.
سایه ها می دانند، كه چه تابستانی است‌.
سایه هایی بی لك‌،
گوشه یی روشن و پاك‌،
كودكان احساس‌! جای بازی این جاست‌.
زندگی خالی نیست‌:
مهربانی هست‌، سیب هست‌، ایمان هست‌.
آری
تا شقایق هست‌، زندگی باید كرد.

در دل من چیزی است‌، مثل یك بیشه نور، مثل خواب دم
صبح


و چنان بی تابم‌، كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر كوه‌.
دورها آوایی است‌، كه مرا می خواند.»





طبقه بندی: هنری، 
برچسب ها: ساعت 12.30 ظهر روز 7 شهریور 1394، در گلستانه، ظهر تابستان، سطل زباله، زباله در خیابان، آشغال در خیابان،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 7 شهریور 1394 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ