وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh



طنز

طرح و ایده می دُزدند،

تا کامروا شوند!

فرهاد داودوندی- بروجرد:

جوونم واستون بگه! اگه طرحی، ایده ای، موضوع بکری، بخصوص در زمینه مدیریت شهری به ذهنتون رسید، همه اون ایده های جدید رو اگر شده با خودتون به گور ببرید، اما پیش بعضی ها بیان نکنید!

آقا جان! هنوز ایده از دهنت بیرون نیومده، توی هوا اون رو می قاپند و به اسم خودشون ثبت و ضبط می کنند!

راستش اول که داری طرحت را توضیح می دهی، چنان بر و بر نیگاهت می کنند و خودشون رو به ساده دلی می زنند که از کرده خودت پشیمان می شوی که چرا برای کسی که اصلا چیزی " نَوَفهمه"، داری صغرا کبری می چینی؟!

بالاخره پس از سه چهار ساعت توضیح مکرر تا جائیکه مغزت جوش بیاره، بالاخره طرف نشان می دهد که داره "دوزاری اش" یواش یواش می افتد و حالا شروع می کند بنای مخالفت گذاشتن و مایوس کردن که ای بابا، آخه اینهم شد طرح و ایده؟!

وقتی  بعد از چند ساعت حرف زدن مداوم برای ارائه طرح و ایده جدید، دلسردت می کنند و دست از پا درازتر به خانه برمی گردی، بد نیست سری در شبکه های مجازی سیر و سفری داشته باشید!تا یک چیزهایی دستگیرتان بشود!

بله... درست حدس زدید، طرح شما را "بنام خودشان" در بوق و کرنا کرده اند و داد سخن داده اند که این طرح سالهاست در ذهن شان بوده!!!


به همین خاطره که از این داداش کوچیکتون گوش بگیرید و همونجور که اول عرایضم خدمتتون عرض کردم:
از اونجایی که بعضی ها به این نتیجه رسیده اند طرح و ایده دیگران را بدزدند تا در زندگی کامروا شوند،

لذا اگه طرحی، ایده ای، موضوع بکری، بخصوص در زمینه مدیریت شهری به ذهنتون رسید، همه اون ایده های جدید رو اگر شده با خودتون به گور ببرید، اما پیش بعضی ها بیان نکنید!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، کاریکاتور، طرح دزدی، طرح و ایده می دُزدند تا کامروا شوند!، دزد،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 خرداد 1398 توسط فرهاد داودوندی

حکایت دزد با معرفت


می گویند در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت:

روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکه ی مردی غافل را می دزدد

هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است:
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما

اندکی اندیشه کرد
سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند

دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزدکیسه در پاسخ گفت:
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است
من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او
اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.ان گاه من دزد باورهای او هم بودم.
واین دور از انصاف است!

و این روزها  عده ای هم دزد خزانه مردمند
و هم دزد باورهایشان

رئیس عزیز
اگر می بری
سکه ها را ببر

نه باورها را...



@bolbolzadeh


کانال مذهبی شیخ حسین بلبل زاده

https://telegram.me/joinchat/Ay3kuTycD5wxBVu7CsEX_g




طبقه بندی: اجتماعی، 
برچسب ها: حکایت دزد بامعرفت، کانال مذهبی شیخ حسین بلبل زاده، حسین بلبل زاده، دزد، دزدی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 مرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی





نقد اجتماعی


پایان بازی دزد و پلیس

همیشه واقعی می شود


فرهاد داودوندی- بروجرد:

متهم وقتی در مواجه با نیروهای پلیس با شواهدی روبرو شد که خودش هم باور نمی کرد نیروهای انتظامی از آن خبر داشته باشند، درد دستگیری خود را فراموش کرده بود، فکر اینکه تا چند وقت دیگر طناب سرد دار، بر حلقومش بوسه خواهد زد را نیز فراموش کرده بود، در شوک این بود که اینهمه اطلاعات دست اول از خلاف کاری های وی را که حتی نزدیکانش از آنها خبر نداشتند را چگونه نیروهای امنیتی و انتظامی به دست آورده اند!

هفته گذشته به مناسبت فعالیت خبرنگاری در دو مورد شاهد بودم که جوانانی که می توانستند با در پیش گرفتن زندگی سالم، تشکیل زندگی داده و یک عمر در کنار زن و بچه و خانواده شان کم یا زیاد زندگی عادی داشته باشند، چگونه در دامی افتاده بودند که دیگر نه راه پیش داشتند و نه راه پس!

در یک مورد که بازسازی صحنه قتل بود، جوان رعنایی را دیدم که برای مبلغی جزیی دست به قتل یک انسان شریف زده بود و اینک برای بازسازی صحنه قتل در آخرین قسمت سناریوی زندگی اش دست و پا بسته در مقابل مردان قانون اعترافات تلخی را به زبان می آورد، جوانی که شاید آن روز نمی دانست با شلیک گلوله به جسم انسان دیگری، در واقع آخرین تیر را به زندگی خود زده بود و آنهم در مقابل چه بهای اندکی!

در موردی دیگر وقتی جوانی که با چندین کیلو مواد مخدر در دام مردان قانون افتاده بود شنید که با داشتن اینهمه مواد مخدر تنها یک قدم دیگر به پایان زندگی اش باقی مانده، در شوک فرو رفت، سقوط جوانی دیگر را دیدم که  همان روزی که در این راه اولین گام را برداشته ،
در واقع آخرین قدم های زندگی اش را برداشته بود.

پایان تمامی داستان های دزد و پلیس
در طول تاریخ همیشه واقعی می شود و با پیروزی مردان قانون همراه بوده، حتی اگر این بازی زمانی طولانی ادامه داشته است.

کاش خانواده ها از همان روزهای اول، قواعد بازی دزد و پلیس را به فرزندان شان یاد آوری کنند که در پایان تمامی این داستانهای واقعی، شکست از آن کسی است که مسیر زندگی را صحیح انتخاب نکند و صد البته بعضی از این شکست ها ممکن است به قیمت سلام بر طناب دار باشد، حتی در سنین جوانی!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد اجتماعی، پایان بازی دزد و پلیس همیشه واقعی می شود، نقد، دزدو پلیس، دزد، پلیس، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 اسفند 1394 توسط فرهاد داودوندی
  سپاس از شیدرخ

امواج دریا لنگه کفش کودکی را ازاو گرفت او روی شنهای ساحل نوشت دریا دزد کفشهای من . مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی شنهای ساحل نوشت دریا سخاوتمندترین سفره ی هستی . موجی امد وجملات محو شدند اما برای من این پیام را باقی گذاشتند که :قضاوت دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا شوی .




طبقه بندی: هنری، 
برچسب ها: شید رخ، دریا، کودک، دزد، ماهیگیر، سپاس،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 اسفند 1390 توسط فرهاد داودوندی
  سپاس از دوست عزیزی که ، فرستنده مطالب "بهلول " است

بهلول و الاغ!!
جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند و دشنه وخنجر از چپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند.
در گوشه ی میدان الاغی ایستاده و خاموش در هیاهوی آنان مینگریست.
بهلول به آرامی سر در گوش الاغ برد و گفت:
اینان را ببخشائید كه نام خود را بر شما نهاده اند.

فلسفه كفشهای بهلول

بهلول روزی به مسجد رفت و از ترس آن كه مبادا كفش هایش را بدزدند یا با دیگری عوض شود ، آنها را زیر لباد ه اش پیچید و در گوشه ای نشست.

شخصی كه كنارش بود چون بر آمدگی زیر بغل او را دید گفت:

به گمانم كتاب پر قیمتی در بغل داری؟ چه نوع كتابی است؟

بهلول گفت: كتاب فلسفه.

غربیه پرسید: از كدام كتاب فروشی خریده ای؟

بهلول گفت: از كفاشی خریده ام
.

محتاج واقعی كیست!

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.
هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم
دوستی بهلول!
روزی هارون الرشید از بهلول پرسید:" دوست ترین " مردم نزد تو چه كسی است؟

بهلول گفت: همان كسی كه شكم مرا سیر كند.

هارون گفت: اگر من شكم تو را سیر كنم، مرا دوست داری؟
بهلول پاسخ داد: دوستی به " نسیه و اگر" نمی شود !

زند گی
شخصی از بهلول پرسید:
می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست ؟
بهلول جواب داد: زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است كه از یك طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید .






طبقه بندی: هنری، 
برچسب ها: بهلول، الاغ، کفش، فلسفه، دزد، خلیفه،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 آذر 1390 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ