وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh



ماجرای بسیار شنیدنی تكیه ابوالفضل (ع)

 

واقع در خیابان صفا بروجرد

 

وقتی "صادق کُرده" تصمیم گرفت


مرحوم "حسن ربّانی بروجردی" را سَر ببُرد

 

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیك یا عبدالصالح، یا ابوالفضل العباس

«باب الحوائج»

تحقیق بر تكیه ابوالفضل (ع)

تكیه حضرت ابوالفضل (ع) كه در ابتدای خیابان صفا (بروجرد) واقع شده و همه روزه بسیاری از زنان و مردان شهری و روستایی و حتی برخی اقلیت‌های مذهبی جهت عرض ارادت به این مكان مراجعه و با تقدیم نذورات خود به نوعی با حضرت عباس (ع) ایجاد رابطه می‌كنند، حاجت می‌خواهند و بدینوسیله از باب علمدار كربلا وارد قلعه امامت می‌شوند تا از فتنه‌های دنیا و سختی‌های آخرت در امان بمانند : ‌درست است كه مردم شریف بروجرد به حرم مطهر حضرت عباس (ع) دسترسی ندارند و عزاداری، برپایی تكایا و حسینیه‌ها و مجالس روضه‌خوانی در این شهر، اگر در سطح كشور منحصر به فرد نباشد ولی كم نظیر است.


اما این تكیه حال و هوای دیگری دارد و شاید بتوان گفت كه یادآور حرم باب‌الحوائج (ع) است، در ماههای محرم و صفر دیوارهای داخل و خارج تكیه با پارچه‌های سبز و سیاه پوشانده می‌شوند، در این 2 ماه تعداد زائرین به مراتب بیشتر از ماههای دیگر شده و هر سال بین 30 تا 40 روز توسط بانی در این تكیه مجلس روضه برپا می‌شود و از حاضرین پذیرایی به عمل می‌آید. علاقه به آن حضرت موجب شد تا در خرداد ماه سال 1378 تحقیقی بر این تكیه به عمل آورده و به خیل مشتاقان خاندان عصمت و طهارت تقدیم نماییم تا بار دیگر داستان لبخند واسطه فیض الهی به روی دوستانش را بخوانند.

صبح روز یكشنبه مورخه 2/3/78 وارد تكیه شده و با بانی آن به گفتگو نشستیم.

آقای حسن ربّانی بروجردی كه متولد سال 1299 هجری شمسی می‌باشد، بیشتر روزها ساعاتی از عمر خود را در تكیه صرف می‌كند، دارای 9 فرزند و بازنشسته اداره كشاورزی می‌باشد، وی با وجود كهولت سن، ناراحتی قلبی و ضعف اعصاب ما را به گرمی پذیرفت و پس از اطلاع از انگیزه ما، شروع به بیان اتفاقی كه برایش افتاده و منجر به تأسیس تكیه گردیده در چند جلسه نمود، عكسها و مداركی را نشان داد كه به همراه خبر ماجرای ایشان در روزنامه‌های آن زمان به چاپ رسیده بود. در این صفحات سعی شده است عین گفته‌های آقای ربّانی با اندكی ویراش به رشته تحریر در آورده شود.



ایشان می‌گوید :

تقریباً 45 سال پیش شخصی به نام صادق «معروف به صادق كرده» كه در كار قاچاق مواد مخدر نقش مهمی داشت درمنطقه خوزستان رانندگان رابه دلیل خاطره بدی که ازیک راننده داشت وظاهراهمسرش توسط راننده ای موردتعرض قرارگرفته بودمی کشت ودرواقع گناه آن راننده خبیث رابه پای همه رانندگان دیگرمی گذاشت اودریک سری قتل های زنجیره ای  با به قتل رساندن 29 راننده ناامنی و رعب و وحشت عجیبی در خوزستان بوجود آورده بود و رانندگان از شنیدن نامش هراسان بودند. آن زمان من راننده اداره كشاورزی (اصل 4) اهواز بودم و بر روی یك ماشین جیپ آهو كار می‌كردم.

شبی از شبها به همراه برادرم در منزل خودمان خوابیده بودیم، نماز صبح را كه می‌خواندم دوباره خوابیدم در عالم خواب دیدم كه دستی به گلویم رسید و كسی می‌خواهد سرم را ببرد با داد و فریاد خودم از خواب بیدار شدم، برادرم علت ضجه و زاری مرا جویا شد، وقتی خوابم را برایش تعریف می‌كردم، مرا دلداری داد و چون ذهنیت آدم‌كشی صادق كرده را داشتم هر دو عكس او را در روزنامه‌ها دیده بودیم به من گفت : ‌او در بیابان آدم می‌كشد، تو چرا در خانه‌ات می‌ترسی؟!

بهر حال آن روز را از ترس خوابی كه دیده بودم به سر كار نرفتم و در خانه ماندم.

غروب همان روز، از اداره كشاورزی یك محموله پستی به درب منزل ما آوردند و گفتند : این محموله را به فرودگان برسان و برگرد.

 

من چون هنوز ترس خواب شب گذشته را به دل داشتم، بهانه آوردم وگفتم : من مریض هستم و نمی‌توانم بروم، اما گفته شد كه این كار را حتماً باید انجام بدهی، محموله را در ماشین گذاشتم و به فرودگاه رساندم،حین بازگشت كه قصد داشتتم ماشین را به گاراژی ببرم، حدود ساعت 30/7 غروب بود كه متوجه شدم ماشینی از پشت سر به من چراغ می‌زند، فهمیدم كه با من كار دارد، حالا دیگر به چهارراه نادری و ساختمان استانداری سابق رسیده بودم، ترمز كردم آن ماشین كه یك آهوی استیشن بود نیز توقف كرد شخصی از آن پیاده شده و به سمت من آمد، او گفت :‌ یك نفر با شما كار دارد در همین حال مرد بلند قدی را دیدم كه به من نزدیك شد او بر ماشین من سوار شد و بلافاصله اسحله‌ای را از كمرش بیرون كشید و روی شقیقه راستم گذاشت و گفت: ‌بدون سر و صدا مرا به پشت سربازخانه ارتش برسان، ناگهان به ذهنم آمد كه این همان صادق كرده معروف است و قرار است خوابم تعبیر شود، زیر چشمی كه با دقت بیشتری او را نگاه كردم دیدم این همان مردی است كه روزنامه‌ها عكس او را چاپ و او را عامل قتل‌ها و ناامنی‌های خوزستان معرفی كرده بودند از ترس ماشین را حركت دادم و به سمت مقصدی كه او تعیین كرده بود به راه افتادیم.

 دوست او نیز كه سوار بر آهوی استیشن بود. به دنبال ما به راه افتاد بین راه آرام صدا زدم : یا ابوالفضل (ع) مرا نجات بده در مسیر راه چشمم به یك تیر برق افتاد، تصمیم گرفتم ماشین را به سمت آن منحرف كنیم تا با تصادفی كه به وجود می‌آورم فرصتی حاصل شود، شاید در این فاصله مردم برسند و مرا از شرّ او خلاص كنند اما یكباره به خاطرم رسید كه چند سال پیش، شخصی در آبادان با تیر برق تصادف كرده و از بین رفته بود لذا از آن تصمیم منصرف شده و به راهم ادامه دادم قدری كه جلوتر رفتیم به ساختمان ژاندارمری نزدیك شدیم ماشین را به سمت ژانداری هدایت كردم او كه شتاب مرا دید از قصدم آگاه شد و مرا تهدید كرد كه اگر به سمت ژانداری بروم مرا خواهد كشت



مجبور شدم توقف نمایم او یك مشت محكم بر دهانم زد و 3 تا از دندانهایم را ریخت به ناچار از رفتن به طرف ژاندارمری منصرف شده و راهی را كه او تعیین كرده بود ادامه دادم كمی جلوتر به گودالی عمیق نزدیك شدیم كه در سمت راست جاده حفر كرده بوند سریعاً ‌ماشین را خاموش كرده سوئیچ را بیرون كشیدم به این نیّت كه ماشین به ته گودال برود و هر دوی ما از بین برویم او از این نقشه مطّلع شد و سریعاًٌ‌ با گرفتن فرمان كنترل ماشین را بدست گرفت و در كنار جاده متوقف ساخت در این موقع ماشین دوستش نیز به ما رسید در كنار ما ترمز كرد و از ماشین پیاده شد دوست صادق به او گفت :‌ خلاصش كن.

صادق اسلحه را به طرف صورتم گرفت سه بار فریاد زدم ابوالفضل (ع) «سرم را خم كردم و محكم به زیر اسلحه زدم، به طوری كه اسلحه به بیرون ماشین پرتاب شد دوستش اسلحه را آورد و به او داد، صادق اسلحه را به طرف صورتم گرفت اما هر چه ماشه را چكاند، تیری از آن شلیك نشد؟ فشنگها را بیرون آورد و جا به جا كرد، دوباره چندین مرتبه ماشه را چكاند، اما باز هم تیری شلیك نشد.

بار دیگر به لفظ عامیانه عرب گفتم : «یا ابوفاضل» مرا نجات بده، او وقتی كه دید اسلحه‌اش شلیك نمی‌كند، آن را بر زمین گذاشت و از رفیقش خنجری طلب كرد، رفیقش خنجر را به او داد.همانطور كه در ماشین نشسته بودیم، خنجر را بر گلویم گذاشت و كشید و قسمتی از گلویم را برید خون از آن جاری شد و بر بدنم ریخت سپس خنجر را روی داشپورت گذاشت كه مرا بخواباند تا بهتر بتواند سرم را ببرد، برای چندین بار حضرت ابوالفضل (ع) را صدا زدم، در حالی كه می‌خواست مرا جابجا كند فرصتی پیش آمد تا خنجر را از روی داشپورت برداشته و به بیرون بیاندازم.

همین كه می‌‌خواست مرا بخواباند، روی فرمان ماشین افتادم، بوق ماشین كه روی فرمان قرار داشت به طور ممتد به صدا در آمد او كه خنجر از چشمش دور افتاده بود، به رفیقش گفت :‌ چیزی نداری؟ دوستش گفت : فقط طناب دارم، گفت : طناب را بیاور، طناب را آورد به كمك یكدیگر طناب را به گردنم آویختند مرا محكم به دستگیره در ماشین بستند، بعد از دقایقی مأمورین ژاندارمری که صدای بوق ماشین راشنیده بودندسررسیدندآن2نفرازصحنه گریختندومامورین طناب را باز كردند و مرا به بیمارستان راه‌آهن رساندند و بستری كردند، پس از یك روز بستری شدن در اهواز برای ادامه مداوا به تهران اعزام شدم و بعد از یك ماه كه در تهران بستری بودم به اهواز برگشتم.

در همان سال صادق توسط شیخ یعقوب ریس ژاندارمری در جنگل عبدالخان در اطراف شوش دانیال كشته شد، برای اینكه به یقین برسند، این مقتول همان قاتل است مرا بالای جنازه بردند در نگاه اول فهمیدم كه این همان شخصی بود كه می‌‌خواست مرا بكشد (صادق كرده) ... وی در ادامه می‌گوید :

2 ماه پس از نجات از دست قاتل و یك ماه پس از ترخیص از بیمارستان به علت سكته مغزی كه منجر به فلج دست راست و فك و چانه‌ام شده بود، جهت معالجه به تهران رفتم و در بیمارستان بستری شدم، پس از 8 ماه كه از بستری شدنم در بیمارستان می‌گذشت، شبی از شبها حالی پیدا كردم و برای شفایم به حضرت عباس (ع) متوسل شدم، آن شب، شب جمعه بود غذا برایم آوردند نتوانستم بخورم، صدا زدم یا ابوالفضل مرا شفا بده،

وقتی كه خوابم برد سید بلند قامتی را در خواب دیدم كه دست در بدن نداشت، زره پوشیده بود و كلاه خود به سر داشت به من گفت : بلند شو «تكیه بنا كن» گفتم : ‌دستم لمس شده و نمی‌توانم بلند شوم گفت تو چه كسی را صدا زدی؟ گفتم یا ابوالفضل گفت قبایم را بگیر (چون دست در بدن نداشت) قبایش را گرفتم و بلند شدم دیدم كاملاً خوب شده‌ام از خواب پریدم، دیدم همانطوری كه با دستم قبایش را گرفته بودم بلند شده و سر پا ایستاده‌ام، هیچ اثری از سكته مغزی بر خود نداشتم، از شوق داد و فریاد راه انداختم، مردم ریختند و لباسهایم را پاره كرده و به تبرّك بردند.

وقتی به بروجرد آمدم ابتدا در خیابان (پهلوی سابق) شهدا تكیه بنا كردم و سپس به مكان فعلی كه قطعه زمینی را یكی از افراد خیّر برای بنیان تكیه اهدا كرده بود ساختم و به پاس لطفی كه در حقّ من شده تا آخر عمر خادم ابوالفضل (ع) خواهم بود.

آقای ربّانی در پایان اضافه كرد :‌

خیلی‌ها از این تكیه حاجت گرفته‌اند و چندین نمونه را برشمرد كه ذكر آنها به درازا می‌كشد و فقط به شخصی اشاره می‌كنیم كه گرفتار فقر مالی شده و به تكیه می‌آید و از ابوالفضل العباس (ع) خانه‌ای طلب می‌كند، 2 روز بعد 2 نفر پاسبان به درب منزل وی مراجعه نموده و بدون اینكه چیزی بگویند، او را به خرم‌آباد می‌برند سپس به او كه شخص ساده‌ای می‌باشد، می‌گویند : یكی از اقوام دور شما فوت شده و او وراثی جز شما ندارد، تمام ارثیه میّت را به او می‌دهند و او توانست خانه‌ای برای خود تهیه نماید.

و این بود راز بنیان تكیه ابوالفضل (ع) والسلام.

یا كاشف الكرب عن وجه الحسین (ع) / اكشف كربنا بحقّ اخیك الحسین (ع)

صفرالمظفر 1420 ه. ق مصادف با خرداد 1378 ه. ش


نوشته و گرد آوری : س. ح . موسوی زاده در سال 1378







طبقه بندی: سرمایه های فرهنگ و ادبیات بروجرد، 
برچسب ها: ماجرای بسیار شنیدنی تكیه ابوالفضل (ع) واقع در خیابان صفا بروجرد، حسن ربانی، ربانی، حجت الله موسوی زاده، سقاخانه،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 مهر 1396 توسط فرهاد داودوندی


(اگر من نگویم، اگر تو نگویی، چه کسی بگوید؟!)

             این قسمت:

حکایت برخی پزشکان شهرمان

و منشور حقوق بیماران!



نوشته : سید حجت الله موسوی زاده


شک نداریم که اکثر پزشکان شهر ما، انسانهای شریف، دلسوز و بزرگواری هستند؛

خیلی هایشان را از نزدیک می شناسم و به تعهد ،تخصص، دلسوزی ، انسان دوستی و علاقه شان نسبت به خدمت اعتقاد و اعتماد دارم.

بارها شاهد شب نخوابی، معاینه رایگان و حتی تامین داروی بیماران از سوی این عزیزان بوده و به حالشان غبطه خورده ام که خداوند سعادت و توفیق کمک به همنوعان را به آنان داده و برای خدمت به خلق ، آنان را برگزیده است.

بسیاری از آنها را دیده ام که برای مریض وقت می گذارند و به معاینه دقیق و پیگیری درمان اهتمام می ورزند.
برخی را سراغ دارم که کمتر از حق قانونی خود، از بیماران پول ویزیت می گیرند و در حقیقت چشم امید بیماران فقیر شده اند.

و برخی را می شناسم که ضمن طبابت، از آخرین یافته های پزشکی غافل نبوده و همواره با مطالعه و پژوهش، نسبت به حرفه خود به روز هستند.

و خلاصه اکثر این بزرگواران به تعهد و قسم نامه خود پای بندند.

حساب اینها جداست، مردم دعاگویشان هستند، ذکر خیرشان بر سر زبانهاست و خداوند قدر دان زحماتشان خواهد بود، چرا که اینان دردهای مردم را تسکین می بخشند یا می کاهند.

اما روی سخن من با تعداد اندکی از پزشکان شهرمان است، به آنانی که لااقل آوازه پزشکی چون " نصراللهی" را شنیده اند و می دانند که خدمتگزاری او باعث شده تا یادش در دلها بماند، اما شباهت چندانی به او ندارند!

این پزشکان معدود باعث شده اند تا به وجهه قشر خدوم خود خدشه وارد کنند و مورد ظلم و ستم قرار دهند!

پزشک متخصصی  را می شناسم که در مطب خود برای نشستن بیمار حین معاینه، صندلی نگذاشته و طوری برنامه ریزی کرده که بیمار ننشیند و وقتش را نگیرد، سرپایی معاینه شود و برود!!

این پزشک مهربان، اصلا به بیمار دست نمی زند، حتی درست به چهره اش نگاه نمی کند، فقط با شنیدن حرفهای بیمار، شروع به نوشتن دارو و آزمایش و... می کند!!

این پزشک عزیز اصرار دارد تمام اقدامات تشخیص طبی را در مطب خود انجام دهدو حاضر نیست آنان را به مراکزی راهنمایی کند که طرف قرار داد با بیمه بیمار هستند!!

تنها کسانی می توانند در خارج از مطب ایشان از خدمات تشخیصی بیمارستان استفاده کنند که در بیمارستان معاینه شوند!!

چندتایی هم از این عزیزان ، بیماران را تک تک در اتاق معاینه نمی کنند، بیماران سه تا و چهارتا و پنج تا با هم وارد اتاق پزشک می شوند، همه بیماران حرفهای یکدیگر را می شنوند و از بیماری های هم با خبر می شوند؛ بعد هم توی این شهر کوچک، داخل خیابان همدیگر را می بینند و بعضا به بقیه نشان می دهند و می گویند این شخص فلان بیماری را دارد!!

برخی بیماران در اتاق پزشک، وقتی می بینند قرار است در حضور هم معاینه شوند، از خیر بیان دردهای خود می گذرند!!

خانم دکتر متخصصی را می شناسم که بنا بر گواهی متعدد خانمها، وقتی بیماران برای ارائه نتایج عکس و سونوگرافی و آزمایش به مطب او می روند، هرگز حاضر نیست با آنها رو در رو شود و حرفهای جدیدشان را بشنود، بلکه فقط از طریق منشی خود، از پشت در به آنها دستورات لازم را بطور شفاهی صادر می کند!!

لذا از این پزشکان محترم می خواهیم شیوه خود را اصلاح کنند و از مسئولین محترم درمان، بیمه و نظام پزشکی شهرمان انتظار رسیدگی و نظارت بیشتر به تخلفات این پزشکان محترم را داریم.

در پایان باز هم متذکر می شوم که تمام مردم، قدردان زحمات پزشکان با مرام شهرمان هستند، شاهد این ادعا، نصب تقدیرنامه های متعدد بر دیوار مطب های این عزیزان است.




طبقه بندی: اجتماعی، 
برچسب ها: حکایت برخی پزشکان شهرمان و منشور حقوق بیماران!، سید حجت الله موسوی زاده، حجت الله موسوی زاده، موسوی زاده، پزشکان،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 شهریور 1396 توسط فرهاد داودوندی


خبرنگاری شغل نیست، به بهانه روز خبرنگار


فرهاد داودوندی خبرنگاری است افتخاری

که وابسته به هیچ دستگاه

و حزب و جناحی نیست


نوشته: سید حجت الله موسوی زاده



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ

  نون، سوگند به قلم و آنچه مى‌نویسند. 

(سوره القلم _ آیه اول)

خبرنگاری یک شغل نیست، یک رسالت است؛

آنچه قلم را مقدس می کند، خبرنگاری محض نیست، نوشتن از  دردهاست، نوشتن از بایدها و نبایدهاست، معرفی زیبایی ها و زشتی هاست.

چه زیباست اگر صدای ناله دردمند و ناتوانی از جوهر قلم جلوه کند، و زیبایی قلم فطرت انسانها را بر انگیزد تا به فریاد دلی برسند، چرا که همه ما فطرتا رحیم و مهربان خلق شده ایم و از منبع رحمت سرچشمه گرفته ایم.

هرگاه انگیزه و هدفی در قالب هنر و قلم ترویج داده شود، موثر و ماندگار خواهد شد.



آری؛

در شهر ما، مغازه کوچکی که نام داودوندی بر بالای آن نقش بسته، فقط یک مغازه نیست، وقتی وارد آن می شوی، آنچه که علاوه بر اقلامی که برادران داودوندی از فروش آنها ارتزاق می کنند، یک لپ تاپ هم به چشم می خورد که به اینترنت اتصال دارد؛

هر چه هست از همین سیستم در دسترس ما قرار می گیرد.

فرهاد داودوندی خبرنگاری است افتخاری که وابسته به هیچ دستگاه و حزب و جناحی نیست، با کسی عقد اخوت نبسته، آدم کسی نیست و نان چاپلوسی خود یا موقعیت کسی را نمی خورد.


فرهاد داودوندی دردها را خوب حس می کند، زشتی ها و زیبایی ها را خوب می بیند، صداها را خوب می شنود، او مثل سلسله اعصاب در یک پیکر عمل می کند و پیام جامعه را به مغز مدیریت جامعه منتقل می کند.


او در همه زمینه ها قلم می زند، در زمینه اقتصاد، صنعت، تجارت، فرهنگ، مذهب، فقر، بیکاری، اعتیاد، ورزش، جوانان و...و...و...

بارها او را دیده ام که با ماشین ارزان قیمت شخصی خود، با استفاده از وقت خود، در حالی که دوربینی بر کمر و لبخندی بر لب دارد، در همه جا حاضر می شود.

داودوندی اکنون فقط یک خبرنگار معمولی نیست که کارش صرفا رسانه ای و اطلاع رسانی باشد، او فقط بومی و محلی کار نمی کند، او را حتی می توان یک نهاد حمایتی دانست که بارها و بارها با استفاده از شهرت و محبوبیتش و اعتمادی که مردم به او دارند، به کمک بینوایان و معلولین و افراد ناتوان بیاید و با جمع آوری کمکهای مادی و جلب حمایتهای معنوی، افراد و خانواده هایی را از رنج و غم برهاند.

او اکنون فقط برای اعتلا ء و پیشرفت و اصلاح شهرمان کار نمی کند، او بر گردن انسانیت حق دارد.

کلام را طولانی نمی کنم و در یک جمله می گویم:

فرهاد داودوندی انسان است، زیرا دغدغه انسانها را دارد و هر کسی همان است که به آن می اندبشد....

این نکته هم پنهان نماند که چنین انسانی گاه مورد هجمه و حسادت منفعت طلبان و حسودان هم قرار می گیرد، اما فرهادی که من می شناسم، پیه همه اینها را به خود مالیده است.

از خداوند بزرگ برای این دوست شایسته آرزوی موفقیت روز افزون دارم.

سالروز شهادت محمود صارمی عزیز گرامی و روز خبرنگار بر همه خبرنگاران ارزشمند و مخصوصا حاج فرهاد داودوندی مبارک باد.


سیدحجت الله موسوی زاده




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: خبرنگاری شغل نیست به بهانه روز خبرنگار، سید حجت الله موسوی زاده، سید، حجت الله موسوی زاده، حجت اله موسوی زاده، فرهاد داودوندی و سید حجت الله موسوی زاده، روز خبرنگار،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 مرداد 1396 توسط فرهاد داودوندی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 فروردین 1396 توسط فرهاد داودوندی


   سیدحجت الله موسوی زاده

آن شب را درست نخوابیدم!

صد بار بهت گفتم پسر ، تو دیگه واسه خودت مردی شدی ، تا کی من باید کارگری کنم و به تو بدم بخوری !

این قبیل جملات رو پدر دوستم با صدای بلند داشت به پسرش می گفت ، آنقدر بلند می گفت که من هم از پشت در که رفته بودم و با دوستم کار داشتم می شنیدم ، نه اینکه خدای نخواسته فالگوش وایساده باشم ، نه ، صدای پدر خیلی بلند بود !

جواب پسر هم به پدر فقط این بود :

آخه پدر کجا برم ؟ مگه کار پیدا میشه ؟

مدرک لیسانسمو گرفتم ، سربازی هم رفتم ، هر دری رو زدم تا کاری پیدا کنم ، اما کو کار ؟!

حالا چرا این همه داد و بیداد می کنی؟!

فعلا تو یه لقمه نون و پنیر درمیاری ، با هم می خوریم !

وقتی مشاجرات پدر و پسر رو شنیدم ، از در زدن منصرف شدم و برگشتم ، حالم حسابی گرفته بود ، نمی خواستم از حضورم در پشت در آگاه شده باشن و خجالت بکشن !

توی راه همش با خودم فکر می کردم ، و مرور دیالوگهای پدر و پسر برام کافی بود که اون شب رو تا نزدیکیهای صبح نخوابم...

                                                 سیدحجت الله موسوی زاده






طبقه بندی: سرمایه های فرهنگ و ادبیات بروجرد، 
برچسب ها: حجت الله موسوی زاده، سیدحجت الله موسوی زاده، فرهاد داودوندی، بروجرد، داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 بهمن 1392 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ