وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh




آقا اجازه! بابا جوونم گریه کرد، وقتی شنید

بروجرد رتبه اول طلاق را کسب کرده


فرهاد داودوندی- بروجرد

آقا اجازه! در رابطه موضوع انشا که گفته اید در رابطه با طلاق بنویسیم، وقتی به بابا جونمون گفتیم برای نوشتن این انشا کمک مان کند تلخندی زد و گفت:

روله جوو، خلاصه و مفید بنویس، ای روسا و مدیران کم کار بروجرد که اینقدر به میز ریاست تان چسبیده اید که فکر مشکل اقتصادی خانواده ها را فراموش کرده و باعث شده اید بروجرد رتبه اول طلاق را کسب کند، دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد، این شتر در خانه های خودتان هم خواهد خوابید!

آقا اجازه! بابا جوونمون در ادامه در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود در حالیکه نگاه سقف می کرد که اشک هایش روبروی ما بر گونه هایش نغلطد گفت: بنویس، خدا دیر گیره، اما شیر گیره، ای روسای کم کار شما خودتون هم دختر و پسر دارید، هم عروس دارید و هم داماد، بترسید ازخشم خدا .....

آقا اجازه! می گویند مردها گریه نمی کنند، اما بابامون در حالیکه یک دفعه بغضش ترکید و هق هق گریه سر داد بلند شد رفت توی حیاط و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و در حالیکه بریده بریده حرف می زد، گفت: خدایا! بعضی از رئیس روسای شهر حقوق و مزایا و پاداش و .. خودشان یک روز هم دیر نمی شود اما به فکر زیر دستانشان نیستند و درک نمی کنند که مردی که دست خالی به خانه می رود مرگ برایش عروسی است.

 خدایا، هیچ مردی را پیش زن و بچه اش شرمنده نکن، اونا رو شرمنده کن که باعث و بانی این وضع در ابن شهر شده اند که باعث شده از هر 500 درخواست طلاق فقط 10 تایش به صلح ختم شده و بقیه با داشتن دو سه تا بچه  مجبور به جدایی و طلاق بشوند.

آقا اجازه! ما داشتیم از پشت پنجره درد و دل بابا جوونمون با خدا را می شنیدیم، نمی دانم کی پشت پنجره خوابمان برده بود.

 یه دفعه  احساس کردم بابا جوونم منو بغل گرفته داره می خوابونه توی رختخواب و داره پیشانی ام را ماچ می کند و با چشمان نمناکش داره میگه خدا سایه هیچ مردی را از سر زن و بچه اش کم نکنه، اینا که باعث شده اند بروجرد آمار بیشترین طلاق را کسب کنه، فردای قیامت جواب خدا را چی می خواهند بدهند؟!

آقا اجازه! یک قطره از اشک های بابا جوونم صورت من را هم خیس کرد، سرم را کردم زیر لحاف و تا صبح من هم گریه کردم، حالا تازه فهمیدم که مردها هم گاهی اوقات که ناجوانمردی می بینند و می شنوند، گریه بهترین راه است که خودشان را سبک کنند!


ادامه مطلب

طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد، نقد اجتماعی، طلاق، فرهاد داودوندی، طنز تلخ، آقا اجازه، بروجرد رتبه اول طلاق،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 20 اسفند 1395 توسط فرهاد داودوندی


آقا معلم! اجازه؟

اینجا از آدم رُک و صریح بدشان می آید


فرهاد داودوندی- بروجرد:

آقامعلم! اجازه؟ از آنجایی که گفته اید انشای این هفته مان در رابطه با "بی رودربایستی بودن" و " رُک گویی" باشد، لذا به مانند همیشه شب گذشته برای نوشتن انشاء مزاحم اوقات شریف پدر بزرگوارم که با ارسال جوک های دست هزارم و بی نمک! مشغول تلگرام بازی با دوستانش بود شدم.

پدرم وقتی شنید موضوع انشای مان در رابطه با رُک گویی است! خنده تلخی کرد و خطاب به من گفت: پدر پدر سوخته ات را در می آورم، اگر در این شهر در جایی حرف دلت را بی رودربایستی و رُک به زبان بیاوری!

آقا! اجازه؟ پدرمان در ادامه گفت: یکی نیست بگوید آخه آقا معلم عزیز، مرد حسابی، موضوع انشاء قحط بود؟ خوب یک موضوع ساده مثل علم بهتر است یا ثروت و یا فایده پوست گاو را برای بچه های مردم بعنوان انشاء می گفتی بنویسند!

آقا! اجازه؟ پدرمان بعد از اینکه خیلی "غرولند" کرد، زیر لب گفت آخه اینهم شد معلم؟! و بعدش بلافاصله گفت این را که گفتم ننویسی، و سپس بادی به غبغب انداخت و گفت: پسرم، اینجا خیلی ها ادعا می کنند که انسان های رُک گو و صریحی هستند و همچنین ادعا می کنند که انسانهای رُک گو را دوست دارند، اما اگر سر سوزنی در حرف زدن با آنها رُک گویی کنی، به یکباره از خود بیخود می شوند و هفت جد و آبادت را می آورند پیش چشمت!


آقا معلم! اجازه؟ پدرمان می گوید: رُوله جوو، اینجا باید پشت سر مردم یکجور حرف بزنی و پیش رو جور دیگری، تا که همرنگ جماعت شوی و عزیز دل همه! جوری باید رنگ عوض کنی که همه انگشت به دماغ! ببخشید انگشت به دهان بمانند!

آقا! اجازه؟ پدرمان خیلی به خودش زور آورد که بتواند دو سه جمله دیگر هم در رابطه با محسنات رُک گویی در نوشتن انشاء کمکم کند، اما دست آخر در حالیکه کمی برآشفته شد گفت: اینقدر زور زدم که چند جمله از خوبی های رُک گویی چیزی بیاد بیاورم که نزدیک است جانم در بیاید! همین دو سه جمله از سرت هم زیاد است! بلند شو برو یک "گِلی بگیر توی سر من" و خودت دو سه جمله زیادش کن و بعنوان انشاء بده تحویل معلمت!


آقا! اجازه؟ پدرم در آخر در حالیکه نگاه چشمانم کرد گفت: فردا نروی به معلمت بگویی که بابایم گفته آخه مرد حسابی اینهم موضوع انشا بود که برای بچه ها گفته ای! اتفاقا اگر آقا معلمت را دید از طرف من سلام برسان، بگو بابایم بعد از عرض ارادت مخصوص گفت: آقا معلم، چاکریم، آقا معلم مخلصیم! 




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: آقا! اجازه؟ اینجا از آدم رُک و صریح بدشان می آید، رک گویی، طنز، نقد، فرهاد داودوندی، آقا اجازه، آقا معلم،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 اسفند 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ اجتماعی

اینگونه است که بروجرد

 هیچگاه پیشرفت نمی کند!


فرهاد داودوندی- بروجرد:



 آقا اجازه، از آنجا که گفته اید انشای امروزمان در رابطه با این باشد که " چرا بروجرد پیشرفت نمی کند؟" باید بگویم برای نوشتن این انشا با پدرمان زیاد صحبت کردیم تا به یک نتیجه ای برسیم!

 اما، آقا اجازه! پدرمان آه بلندی کشید و گفت: رُوله و ِرَمُو شَر دُرُس نَکو، اَ صُوا صُو دیه هُوشکَه جُواو ِ سِلامِمُونَم نِمیه! که ترجمه گفته پدرمان به زبان فصیح پارسی می شود: بچه جان برای مان شر درست نکن، از فردا صبح دیگر هیچکس در این شهر جواب سلام مان را نمی دهد!

آقا اجازه! البته وقتی سمج ایستادیم و از پدرمان توضیح بیشتر خواستم دوباره آه بلندی کشید و گفت: بچه جان! این شهر ما هیچوقت پیشرفت نخواهد کرد! می دانی چرا؟

 و بعد بدون اینکه ما بخواهیم حرفی بزنیم، خودش به خودش جواب داد که در این شهر، اینقدر که بعضی از مردم در کار همدیگر تخقیق و تفخص می کنند، در کار زندگی خودشان تخقیق نمی کنند!

آقا اجازه، پدرمان در ادامه هم گفت: اینجا اگر با یک مسئول شهر سلام علیک کنی، انگ می خوری که زد و بند دارد! اگر با یک مسئول سلام علیک نکنی، انگ می خوری که  از دماغ فیل افتاده ای!

اگر وضع مالی ات خوب باشد، بعضی از مردم می گویند: از کجا آورده؟ اگر وضع مالی ات بد باشد، همان بعضی از مردم تا از رمز و راز زندگی ات سر در نیاورند، به حال خودت رهایت نمی کنند!

در این شهر دوچرخه ات به پراید تبدیل بشود، روی شاخش است که صد در صد انگِ دزد بودن بخوری!

اگر بر عکس پراید مدل عهد دقیانوس ات به دوچرخه تبدیل بود، حالا دیگه بیا و درستش کن!!! انگ ورشکست بودن و یا اینکه مردم بدانند پول هایت را کجا سرمایه گذاری! کرده ای، را باید بتوانی تحمل کنی!

آقا اجازه! پدرمان می گوید: در این شهر خیلی ها از ترس در و همسایه و فامیل جرات نمی کنند با ماشین های آخرین مدل شان به خیابان بیایند، ماشین های مدل بالای شان را برای مسافرت کردن به بیرون شهر در پارکینگ خانه های شان گذاشته اند.

پدرم می گوید: در این شهر باید همیشه بنالی، باید دست پیش را بگیری، باید به هر که رسیدی بگوئی ای بابا، وضع مالی مان اصلا خوب نیست!

پدرم می گوید: در این شهر  پانصد ششصد شیرینی و اغذیه فروشی وجود دارد که اگر بطور میانگین هر کدام شبانه روزی سیصد چهارصد هزار تومان هم فروش داشته باشند، مردم این شهر روزانه فقط  دویست سیصد میلیون تومان شیرینی و ساندویچ می خورند، اما هنوز به بعضی ها! که می رسی سلام نکرده ای، شروع می کنند به نالیدن!

آقا اجازه،  پدرم می گوید: خیلی ها از مردم شهر ما دوست ندارند صد تومان پول روزنامه بدهند، اما هزار تومان هزار تومان می دهند بچه های شان که بروند پفک نمکی که برای سلامتی بچه های شان مضر است را بخرند!

پدرم در حالیکه تلخندی می زند خطاب به من می گوید: خود تو بگو ببینم، با راه اندازی این وبلاگ شخصی روزانه چند تا پیام با اسم مستعار فحش و ناسزا از طرف بعضی ها داری که تو را متهم به گرفتن پول و اینجور چیزها می کنند؟

 مگر غیر از این است که با هر مسئولی سلام علیک می کنی، یک انگ از طرف یک عده ای می خوری؟! مگر جز این است که با هر ورزشکاری مصاحبه می کنی، از طرف بعضی مسئولین ورزشی پیغام و پسغام ها برای تو شروع می شود؟ مگر غیر ازاین است که تا الان یک دینار هم از این راه در آمد نداشته ای؟ چرا اینهمه بد و بیراه به تو می گویند؟ مگر غیر از این است که همین چند ماه پیش برعلیه ات طومار گرفتند؟


آقا اجازه! پدرم راست می گوید، تا وضع همینگونه است، این شهر هیچگاه رشد نخواهد کرد، چرا که هیچکس نمی خواهد هزینه رشد شهرش را بدهد، همه منتظرند تا شهر  از غیب، آباد بشود بدون اینکه خودشان را مسئول رشد شهر بدانند.

 بعضی ها با ماشین های خدا میلیون تومانی در حالیکه در شهر تردد می کنند، شیشه را پائین می دهند و پوست سیب و پرتقال و پوست پفک نمکی را به درون خیابان می ریزند! بعضی ها از چراغ قرمز رد می شوند! بعضی ها به همشهری خودشان برای یک ثانیه دیر و زود شدن در رفت و آمد ناسزا می گویند.  اما در عوض توقع دارند که بروجرد رشد کند.

طرف دم در خانه اش چاله درست شده، روزی صد بار با ماشین خودش در همان چاله می افتد اما حاضر نمی شود تا اسفالت کردن آن از طرف شهرداری، علی الحساب دو تا بیل خاک درون آن چاله بریزد.

اینجا برای اینکه کسی برای رشد شهرش قدمی برندارد، بهانه آوردن مثل آب خوردن شده است! جملات زیر برای شانه خالی کردن از وظایف خودمان در قبال شهرمان، روی زبان بعضی ها از صبح تا شب هزار بار تکرار می شود: " ای بابا، کی قدر می داند؟" ، " ولمو کن بابا حال داری؟"، " حالا مثلا ما هم قدمی برای رشد شهرمان برداشتیم، که چی بشود؟"، " ای آقا، بیکاری"، " اگر برویم شهرداری بگوئیم بیایند کوچه مان را آسفالت کنند، برایمان می شود شری"، " به جان خودم، اگر مسئولین شهر به حرف ما توجه کنند"

آقا اجازه، این بود انشای امروز ما، اگر اجازه هست دیگر ادامه ندهیم و  برویم بشینیم، وگرنه از طرف بعضی ها انگ خواهیم خورد که برای خواندن این انشا، حتما با شما که معلم مان هستید، زد و بند داشته ایم! و فردا پس فردا برای مان می شود شری!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، آقا اجازه، انشا، طنز تلخ اجتماعی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فرهاد داودوندی وبلاگ نویس فعال ایران،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ