وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh



خاطرات یک وبلاگ نویس

(35)


از مردان بزرگ سیاسی شهرمان

در خواست های بزرگ داشته باشیم



فرهاد داودوندی- بروجرد:


بارها شاهد بوده ام همشهریان عزیز در دیدار با نمایندگان محترم مان در مجلس خواسته های کوچک و یا غیر مربوط داشته اند.

- چرا کوچه ما آسفالت نیست؟!

- می شود فرزند مرا در فلان وزارتخانه استخدام کنید؟

- چرا شورای شهر، شهردار را برکنار نمی کند؟

- مدتهاست درختان پارک محل ما را آب نداده اند!

....و از این قبیل درخواست ها که به واقع اصلا و ابدا در حیطه فعالیت های هیچ نماینده ای نیست.

درخواست های کوچک از مردان بزرگ سیاسی شهر باعث خواهد شد که حتی اگر ترتیب اثر داده شود، به تعداد اندکی از همشهریان مان نفع برسد و در یک کلام شهرمان در کلیت خود، نفعی نبرد.

به گواه نمایندگان محترم مان در مجلس، جناب آقای علاء الدین بروجردی و جناب آقای عباس گودرزی، هر گاه با این نمایندگان عزیز دیدار داشته ام، هیچگاه برای خودم درخواست شخصی نداشته ام و بصورت صد در صد منافع شهر و درخواست های همشهریان عزیز را با این نمایندگان محترم در میان گذاشته ام.

مواردی از مشکلات ریز و درشت شهری را با صراحت کامل با نمایندگان محترم مان در میان گذاشته ام که دیگران به بهانه های مختلف و واهی از جمله عافیت طلبی! از بیان مسقیم آنها با نمایندگان مان خودداری می کنند.

خوب است در جریان باشیم که  جناب آقای علاء الدین بروجردی نماینده بروجرد و اشترینان در مجلس، یک چهره بین المللی و تاثیر گذار در مسائل کلان مملکتی می باشد و جناب آقای عباس گودرزی نیز جوانی است که با این همه فعالیت، مطمئنا در آینده در سطوح بالای مدیریتی مملکت بیشتر از وی خواهیم شنید.

طی هفته گذشته افتخار همراهی با دو نماینده محترم مان را در دو مراسم متفاوت داشته ام،  جالب اینکه دغدغه هر دوی این نمایندگان در رابطه با دو سه موضوع شهری که مطرح شد، یکی بود، اما نوع نگرش رفع مشکلات مطرح شده شهری با کمی تفاوت نگاه به موضوع همراه بود، در حالیکه شهادت می دهم در نهایت، هدف هر دوی این نمایندگان بروجرد، رسیدن به یک نتیجه واحد در "موارد بیان شده شهری" بود.

البته در همین فرصت همراهی با دو نماینده شهرمان در مجلس، مجالی دست داد تا با هر دو نماینده عزیزمان رُک و صریح در رابطه با مسائل و مشکلات شهر و دغدغه های شهروندان گفتگو کنم، از آنجا که مردان بزرگ سیاسی، بزرگ می اندیشند، جالب است که بگویم هر دوی این نمایندگان محترم  با روی باز پاسخگوی مطالب مطرح شده توسط من بودند.

بارها گفته و نوشته ام، باید از مردان بزرگ سیاسی و صاحب نفوذ شهرمان درخواست های بزرگی که منافع همه شهر را تامین کند داشته باشیم، باید مسائل و مشکلات را با اطلاع کامل و بصورت صریح با این بزرگان مطرح کنیم و از همه اینها مهمتر اینکه بعد از بیان مشکلات، خود ما هم به شدت پیگیر باشیم و بنوعی از فعالیت های نمایندگان مان حمایت مادی و معنوی کنیم.

نباید فکر کنیم که با مطرح کردن و بیان مشکلات با نمایندگان مان، بار مسوولیت از روی شانه های ما بعنوان شهروندان این دیار برداشته شده است، اتفاقا از همان لحظه بیان مشکلات باید پیگیر بشویم و موازی با پیگیری های نمایندگان مان در مجلس، خود ما هم از تمامی کانال های موجود قانونی پیگیر رفع مشکلات شهری مان باشیم.

در خاتمه باید اعتراف کنم که خوشبختانه "حاج نورخدا محمدی" مسوول دفتر آقای عباس گودرزی و "حاج غلامرضا بروجی"  مسوول دفتر آقای علاء الدین بروجردی طی یکسال گذشته نشان داده اند که یار و یاور مردم شهر و پیگیر بسیار جدی مشکلات شهرمان هستند.

وجود دو رئیس دفتر مردمی، موهبت بسیار خوبی برای شهرمان است، زیرا طی همین یکسال گذشته ثابت شده روسای دفتر نمایندگان بروجرد در مجلس شورای اسلامی در شهرمان، اهل وعده و وعید نیستند و با تمام وجود پیگیر مطالبات مردم و رفع مشکلات شهرمان نیز هستند

 و اتفاقا از همین موضوع مثبت نیز باید استفاده کرده و همه دست در دست همدیگر درخواست های بزرگ که منافع همه شهر را در بر می گیرد را از مردان بزرگ سیاسی شهرمان داشته باشیم تا با به سرانجام رسیدن آنها، همه مردم شهر منفعت ببرند.




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس،  نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: از مردان بزرگ سیاسی در خواست های بزرگ داشته باشیم، نقد، عباس گودرزی، علاء الدین بروجردی، غلامرضا بروجی، نورخدا محمدی، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 اردیبهشت 1396 توسط فرهاد داودوندی


خاطرات یک وبلاگ نویس

(34)

کارت قرمز به فرهاد داودوندی



وقتی درس اخلاقی بزرگترین مظهر وفاداری

 تاریخ را فراموش کردم



فرهاد داودوندی- بروجرد:


تاکنون هیچگاه درخواست شخصی از هیچ مسوول و یا مدیر شهری نداشته و به امید خدا هم در آینده نخواهم داشت.

امروز برای پیگیری مراحل قانونی از کارافتادگی ""خانواده مبتلا به تومور مغزی"" خدمت جناب آقای قدرت اله سعادتی رئیس محترم اداره بیمه تامین اجتماعی بروجرد رسیدم تا از ایشان برای کمک به این خانواده کمک بگیرم.

تا اینجای کار مشکلی نبود، حتی وقتی آقای سعادتی مسوول فعال، خستگی ناپذیر و دوست داشتنی تامین اجتماعی بروجرد محبت نمود و پرونده پدر این خانواده نیازمند را در کامپیوتر بررسی می کرد هم مشکلی نبود، اما نمی دانم چرا یکدفعه به زبانم آمد که برای کسب اطلاع از پرونده  بیمه تامین اجتماعی خودم هم مزاحم وقت ایشان بشوم.

البته بلافاصله از اینکه درخواست شخصی کردم پشیمان شدم، اما کار از کارجا گذشته بود و آقای سعادتی محبت نمود و سابقه بیمه من را از کامپیوتر شان به اطلاعم رسانید.

از آنجا که از کار خودم به شدت پشیمان شده بودم، از گرفتن پرینت سابقه بیمه تامین اجتماعی ام ممانعت کردم .

بعد از ظهر هم به جناب سعادتی زنگ زدم و درخواست نمودم مرا بخاطر اینکه درخواست شخصی مطرح نموده بودم ببخشد.

حضرت ابوالفضل العباس (ع) بزرگ مرد بی همتای تمام تاریخ در عرصه وفاداری، وقتی در یک ماموریت در نبرد قهرمانانه کربلا برای آوردن مشک پر از آب جهت افراد تشنه و در محاصره به لب رودخانه پر آب و خروشان رفت، با اینکه به شدت تشنه بود، وقتی آب را در دستان خود برای نوشیدن بالا آورد، به خاطرش رسید که برای ماموریتی آمده و باید اول وفای به عهد کند، لذا از نوشیدن آب خودداری کرد و به واقع برای همیشه تاریخ، پیامی برای  آیندگان  فرستاد که  اگر به پست و مقامی رسیدید، اگر مسوولیتی را قبول کردید، فقط وفای به عهد کنید و به هیچ وجه به فکر رفاه و منافع طلبی شخص خود نباشید.

امروز من در یک لحظه درس بزرگ حضرت ابوالفضل العباس (ع) را فراموش کردم  و در موقع پیگری مشکلات ""خانواده مبتلا به تومور مغزی"" وسوسه شدم که برای خودم هم قدمی بردارم.

رسم مردانگی این بود که فقط پیگیر مشکلات این خانواده نیازمند واقعی می شدم و روز دیگری به مانند مراجعین عادی برای گرفتن پرینت سابقه بیمه ام ، آنهم نه به اطاق رئیس اداره که به مسوول دیگری که وظیفه اش پاسخگویی به درخواست امثال من می باشد مراجعه می کردم.

از ظهر امروز اعصابم به هم ریخته که چرا از موقعیت پیش آمده برای خودم  قدمی برداشتم، امیدوارم دیگر تکرار نشود و برای اینکه دیگر اینگونه رفتار از من سر نزند، به خودم در عرصه کار خبری کارت قرمز می دهم تا همیشه یادم بماند یا مسوولیت قبول نکنم و یا اگر قبول کردم سر سوزنی منافع خودم را تا پایان مسوولیت در نظر نگیرم.

والسلام.




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، کارت قرمز به فرهاد داودوندی، خانواده مبتلا به تومور مغزی، قدرت اله سعادتی، بیمه تامین اجتماعی بروجرد، وبلاگ نویس، خاطرات وبلاگ نویس،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 اسفند 1395 توسط فرهاد داودوندی


خاطرات یک وبلاگ نویس

(33)

یک کلمه تایپی اشتباه

و دقت نظر ویژه مردم شهر فرزانگان

قابل توجه روساء و مدیران شهری



فرهاد داودوندی- بروجرد:

مطالبی در تلگرام توسط دوستانی برایم ارسال شده بود و درخواست داشتند آنرا در کانال نلگرامم بگذارم.

مطلب ارسالی دارای یک کلمه بود که اشتباه تایپی داشت و یکی از حروفش سهوا توسط ارسال کنندگان اشتباه نوشته شده است.

در مطالب کپی شده در تلگرام، تصحیح کلمه اشتباه فقط توسط نویسنده ممکن است و دیگران به مانند من که مطلب را فقط نقل قول کرده ایم به هیچ وجه نمی توانیم آنرا تصحیح کنیم.

طی کمتر از نیم ساعت سیل پیام های خصوصی به سویم سرازیر شد  که در آنها  بینندگان عزیز اشتباه نوشتاری در آن مطلب را به من گوشزد کرده بودند.

این است فرق مردم بروجرد با تمام دنیا، اینگونه است که بزرگان کشورمان، بروجرد را شهر فرزانگان و استعداد های درخشان می نامند.

دقت نظر همشهریان بسیار عزیز من آنقدر زیاد است که حتی یک حرف اشتباه در یک متن بلند بالا از چشمان نکته سنج آنها دور نمی ماند.

قابل توجه روسای شهر که فکر می کنند در این دو روزه دنیوی که اختیار یک میز به دست آنهاست، هر کاری که دل شان بخواهد انجام بدهند، هیچکس متوجه نخواهد شد!
( همیشه تاکید داشته ام که بین رئیس و مسوول فرق اساسی وجود دارد)

یک حرف اشتباه تایپی از نظر این مردم نکته سنج و اندیشمند دور نمی ماند، وای به حال آن رئیس شهری که فکر می کند کسی در این شهر متوجه نیست! و بخواهد مردم شریف و نخبه بروجرد را ساده تصور کند! وای به حالش اگر بداند مردم پشت سرش چه می گویند!




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: نقد، خاطرات یک وبلاگ نویس، قابل توجه روساء و مدیران شهری، بروجرد، فرهاد داودوندی، فعالترین وبلاگ نویس ایران، بروجردی ها،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط فرهاد داودوندی


خاطرات یک وبلاگ نویس

(32)


ماجرای بیماری پسر بچه

و اتفاق جالب توجه اهدا 1.000.000 ریالی

 و دریافت 6.000.000 ریالی



فرهاد داودوندی- بروجرد:

خانواده نیازمندی برای تنها فرزند پسرشان که بیمار است و حالش خراب بود و باید در بیمارستان یکی از شهر های اطراف بستری می شد خیلی سریع درخواست کمک مبلغ 1.000.000 ریال داشتند.

برای اینکه مطمئن بشوم که کمک های مردمی به دست نیازمند واقعی خواهد رسید یا نه؟ باید در رابطه با این پسر بچه هم تحقیق مختصری می کردم که با توجه به عجله این خانواده نیازمند که شناخت نسبی از آنها دارم، تقریبا تحقیق کردن من "زمان بر" بود و ممکن بود جان آن بچه به خطر بیفتد.

با توجه به اینکه در حال حاضر صندوق مالی کمک های مردمی مان که توسط خیرین عزیز به حساب من واریز می شود، آنچنان سرمایه ای ندارد، لذا برای اولین بار طی چند سال گذشته تصمیم گرفتم بدون تحقیق این مبلغ را از طرف خیرین عزیز به این خانواده تقدیم کنم.

از پدر و مادر این پسر بچه شماره کارت خواستم و مبلغ 1.000.000 ریال را برایشان حواله دادم.

از اینجا به بعد قضیه جالب توجه شد که نیم ساعت بعد پیامکی برایم از بانک آمد که مبلغ 5.000.000 ریال به حسابم واریز شد. یکساعت بعد هم بیننده عزیز دیگری مبلغ 1.000.000 ریال به حسابم واریز کرد.

تا ظهر نمی دانستم چه کسانی به حسابم پول واریز کرده اند.

دَم ظهر، بیننده و خیر عزیزی که مبلغ 5.000.000 ریال را واریز نموده در تلگرام برایم نوشت که این مبلغ را هر طور صلاح می دانی به نیازمندان کمک کن و بیننده و خیر عزیز دیگرمان هم در پیامکی تاکید کرد که 1.000.000 ریال اهدایی ایشان به خانواده مبتلا به تومور مغزی اهدا شود.

برای خودم هم بسیار جالب شد که اول صبح 1.000.000 ریال از پول های خیرین عزیز را به نیازمندی اهدا کردیم و در حالیکه بخاطر کمبود سرمایه صندوق کمک های مردمی مان، دلنگران بودم، اما یکی دو ساعت بعد 6.000.000 ریال به حسابم واریز شده بود.

خداوند مهربان پازل این جهان هستی را بصورت بسیار ظریفی کنار هم چیده است، فقط گاهی اوقات درک اتفاقات و شرایط زمانی و مکانی برای ما انسانهای عجول جا نمی افتد! در صورتیکه خود خداوند مهربان خطاب به خیرین گرامی و عزیز فرموده:

 

مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبة انبتت‏ سبع سنابل فی کل ‏سنبلة ماة حبة و الله یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم (بقره،261(


کسانی که اموال خود را در راه خدا«انفاق‏»می‏کنند،همانند بذری هستند که هفت‏ خوشه برویاند که در هر خوشه یکصد دانه باشد و خداوند آن را برای هر کس بخواهد(وشایستگی داشته باشد)،دو یا چند برابر می‏کند و خدا(از نظر قدرت و رحمت)وسیع و(به همه‏ چیز)داناست


@@@@@@@





گاهی خدا

با دست تو دست دیگر بندگانش را میگیرد.

با زبان تو گره از كار بنده ای باز میكند.

وقتی دستی را به یاری میگیری،

بدان كه در آن زمان دست دیگر تو در دست خداست


تمامی خیرین عزیزی که مایلند در امر خدا پسندانه کمک به نیازمندان  آستین همت را بالا بزنند می توانند

کمک های هر چند اندک مادی خود را به حساب  کارت بانک تجارت  شماره :


  5859831008771817

 بنام فرهاد داودوندی واریز کرده و پیامک ارسال مبلغ خود را نیز به شماره تماس 09161622595  ارسال نمایند.


مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبة انبتت‏ سبع سنابل فی کل ‏سنبلة ماة حبة و الله یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم (بقره،261(


کسانی که اموال خود را در راه خدا«انفاق‏»می‏کنند،همانند بذری هستند که هفت‏ خوشه برویاند که در هر خوشه یکصد دانه باشد و خداوند آن را برای هر کس بخواهد(وشایستگی داشته باشد)،دو یا چند برابر می‏کند و خدا(از نظر قدرت و رحمت)وسیع و(به همه‏ چیز)داناست





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: ماجرای بیماری پسر بچه، بیماری پسر بچه، پسر بچه، اتفاق جالب توجه اهدا 1.000.000 ریالی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 11 دی 1395 توسط فرهاد داودوندی

خاطرات یک وبلاگ نویس


حق با بینندگان عزیز است

بیشتر اوقات شرمنده

ثبت مطالب شان می شوم


(31)



فرهاد داودوندی- بروجرد:

دوست بسیار عزیزی زنگ زد و گفت: گروهی از دوستان گلایه مند هستند که مطالب شان روی سایت قرار نگرفته است.

قلبا خوشحال هستم که سایت ما توانسته بعنوان فعالترین، مستقل ترین و پربیننده ترین سایت شخصی ایران مورد قبول همه همشهریان عزیز بروجردی قرار گرفته است.

و اما چرا بعضی عکسها از بعضی مراسم ها سریعا روی سایت قرار نمی گیرد؟ علت دارد.....

برای نمونه امروز جمعه از ساعت 9 صبح تا 8 شب گزارشات زیر را اینگونه تهیه کرده ام:

1 - مسجد نبی خیابان بحرالعلوم

2 - نقد و بررسی کتاب پارسی روبروی سالن طالقانی

3 - گزارش از سطح شهر بلوار پیامبر اعظم

4 - دیدار از پژوهشسرای دانش آموزی خیابان 18 متری

5 - میدان لولوء شهرک اندیشه

6 - مسابقات قوی ترین ها سالن طالقانی

7 - نشست عکاسان و فیلم سازان در اداره ارشاد

8 - مراسم تشییع یک دوست در دارالسلام

9 - گزارشی از " شوسون" هتل زاگرس

10 - دیدار و گپ و گفتگو با گروهی از کاندیداهای شورای شهر بعدی

11 - تعدادی گزارش که بعدا رسانه ای خواهد شد

12 - مطالب متنوعی که توسط همشهریان عزیز با تلگرام برایم ارسال می شود که دوست دارند روی سایت قرار بگیرد

بعد از همه این گزارش گرفتن ها باید تمامی عکس ها را  واترمارک کنم، حجم شان را کم کنم، آپلود شوند، و هر عکس در  پست اختصاصی خودش در سایت ثبت شود و در این بین چند مصاحبه را نیز به رشته تحریر در بیاورم و مطالب ورزشی  نشریات را هم آماده کنم و اینستاگرام را هم به روز کنم و جدیدا کانال تلگرام را نیز با یکی دو تا مطلب به روز رسانی کنم،

 مطالب طنز و نقد را هم بنویسم، علاوه بر همه اینها کارهای روزمره زندگی را نیز سر و سامان بدهم. و تقریبا پاسخ تمامی پیام های دریافتی و تلفن ها را نیز بدهم و بعضی همشهریان هم عکس های اختصاصی شان را درخواست می کنند که باید با تلگرام برایشان جدا کرده و ارسال کنم

 و از همه اینها مهمتر بخاطر مستقل بودن سایت فرهاد 90 و افتخار دوستی با تمامی مسوولین، مدیران و روسای شهر، طوری مطالب در سایت چیدمان شود که انگ وابستگی به یک جناح خاص به سایت ما نخورد و بیطرفی کامل در نقل خبرهای جناح های موجود حفظ شود.

بنا به دلایل بالا ممکن است تصاویر تعدادی از مراسم هایی که رفته ام برای ثبت در سایت دیر و زود شود و بد قولی باعث بشود که شرمنده محبت دوستان و همشهریان بشوم، اما با تمام این تفاضیل حق با بینندگان است و بیشتر اوقات شرمنده ثبت مطالب شان می شوم که صمیمانه امیدوارم مرا ببخشند.





































طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، حق با بینندگان عزیز است، نقد، نقد وبلاگ نویس، وبلاگ نویس، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 10 دی 1395 توسط فرهاد داودوندی


خاطرات یک وبلاگ نویس


ماجرای ماشین لباسشویی


و اتفاق جالبی که رخ داد


(30)

فرهاد داودوندی- بروجرد:

توی این دنیای بزرگ، بعضی اتفاقات بصورت بسیار عجیب و غریب رخ می دهد تا جائیکه از طریق علوم مختلف به مانند علم ریاضی و یا حتی علوم
مختلف دیگر هم نمی توان برای رد یا اثبات آنها فرمولی نوشت!

دو روز قبل دوست بسیار عزیزی به من زنگ زد که: فلانی برای مادر یک خانواده بسیار نیازمند که 4 نفر از افراد خانواده اش بیمار هستند، در یکی از روستاهای دور افتاده شهر، احتیاج بسیار مبرم به یک عدد ماشین لباسشویی است و گروهی از دوستان مبلغ 3.000.000 ریال جمع آوری کرده اند، اما برای خرید ماشین لباسشویی ساده به حدود 2.500.000 ریال دیگر احتیاج داریم و گفتیم حالا که سایت فرهاد 90 در اینگونه کارها قدم برمی دارد، ببینیم کمکی از دست تو بر می آید یا نه؟

در جواب این دوست بسیار عزیز، گفتم تا چند دقیقه دیگر جوابش را به شما خواهم داد و با این جمله گفتگوی تلفنی مان موقتا تمام شد.

هنوز یک دقیقه از این مکالمه نگذشته بود که تلفن همراهم زنگ خورد، خانم محترمی از آنطرف خط گفت: آقای داودوندی؟ گفتم: امرتان، بفرمائید.

همان خانم محترم گفت: ماشین لباسشویی دارم که تازه تعمیرش کرده ایم، اما بخاطر اینکه منزل مان آپارتمانی است و جا نداریم، قصد داریم  آنرا به شخص نیازمندی هدیه بدهیم، آیا شما کسی را سراغ دارید؟

بلافاصله در پاسخ به آن خانم محترم گفتم: یکی دو دقیقه پیش دوستی برای شخص نیازمندی درخواست یک ماشین لباسشویی داده، آدرس تان کجاست تا بیائیم آنرا ببریم.

دیروز بارندگی بود و بخاطر اینکه دوستان عزیزم برای تعمیر منزل این خانواده نیازمند باید گچ و سیمان هم می بردند و روز قبل بارندگی بود، شرایط آب و هوایی فراهم نشد، اما امروز با قطع بارندگی فرصتی دست داد تا ماشین لباسشویی مورد نظر را هم از آن خانواده محترم تحویل گرفتیم و ساعاتی بعد توسط دوستان مورد نظر در روستای .... به آن خانواده واقعا نیازمند تحویل داده شد.

به هر حال فقط می توان به فرمول های پیچیده جهان هستی با چشم دل نگریست و فقط خدای مهربان را شکر کرد که با ظرافت خاصی با دست خیرین محترم، گره از کار فرو بسته نیازمندی باز می کند.




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس،  بسیج ورزش و هنرمندان و کارمندی و کارگری بروجرد، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، نقد، نقد وبلاگ نویس، وبلاگ نویس، فرهاد داودوندی، بسیج سازندگی، ارکانی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 دی 1395 توسط فرهاد داودوندی


خاطرات یک وبلاگ نویس

فرق وبلاگ نویس با شجره نامه نویس!


(29)



فرهاد داودوندی- بروجرد:

متاسفانه بعضی ها فرق بین وبلاگ نویس خبرنگار را با یک شجره نامه نویس نمی دانند! به گفتگوی زیر توجه کنید:

- آقای داودوندی، این آقای فلانی، که عکسش را روی وبلاگت گذاشته ای را چقدر می شناسی؟

- ورزشکار بسیار موفقی است!

- من در رابطه با موفقیت ورزشی اش نگفتم، منظورم این است که چقدر می شناسی اش؟!

- من فقط ایشان را در حد یک ورزشکار موفق می شناسم!

- پس تو چجور اسم خودت را گذاشته ای خبرنگار؟

- متوجه منظورت نمی شوم! می شود بیشتر توضیح بدهی؟

- این آقا که عکسش را روی سایتت گذاشته ای هیچ می دانی پدرش چکاره بوده؟ هیچ می دانی مادرش چند سال است طلاق ....!

- وایسا، وایسا، ادامه نده، به من چه که پدر این ورزشکار چکاره بوده و یا به من چه که مادرش طلاق گرفته؟ چرا مسائل خصوصی مردم را به من می گویی؟

- فقط می خواهم بدانی یک خبرنگار باید برود تحقیق کند بعد مطلب در رابطه با اشخاص روی سایت بگذارد!

- ای بابا، مگه من مفتش هستم؟ در ضمن شجره نامه زندگی مردم به من ربطی ندارد! اگر قرار باشه برای هر مطلبی که از هر کسی می خواهم روی سایت بگذارم، بروم و تا ده نسل قبل طرف را تحقیق کنم که دیگر به من نمی گویند وبلاگ نویس، می گویند شجره نامه نویس!!!

- حالا که به حرف من گوش نمی کنی، پس من دیگر با تو بحثی ندارم!

- شما می خواهید من بروم در زندگی خصوصی مردم فضولی کنم؟ حالا که حرف تان را قبول ندارم، ادعا می کنید که دیگر با من بحثی ندارید! یادم نمی آید از شما خواسته باشم که با هم بحث کنیم!

- فقط خواستم بگویم تو که بلد نیستی بروی تحقیق کنی لطفا نام خودت را خبرنگار یا وبلاگ نویس نگذار!

- بازم که شما حرف خودت را ...... ( بوق، بوق، تلفن قطع می شود)

در اول نوشته ام گفتم که:
متاسفانه بعضی ها فرق بین وبلاگ نویس خبرنگار را با یک شجره نامه نویس نمی دانند! منظورم همین دیدگاه می باشد که توقع دارند ساعتها وقتم را تلف کنم که بدانم پدر یا پدر بزرگ  فلان هنرمند یا ورزشکار موفق چکاره بوده است و بر فرض اگر پی بردم که پدر بزرگ فلانی خدای ناکرده آدم خوبی نبوده به جرم آن، موفقیت نوه اش را رسانه ای کردن نکنم!!!




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، نقد، نقد وبلاگ نویس، وبلاگ نویس، فرهاد داودوندی، وبلاگ، خبرنگار،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 آذر 1395 توسط فرهاد داودوندی


خاطرات یک وبلاگ نویس


(28)



سه حکایت از:


1 - رادیو سراسری ایران،

2 - من و رادیو

3 - و حکایت خندیدن خداوند مهربان



حکایت اول:

خداوند دوبار می خندد  ...

دفعه اول

زمانی است که می خواهد کسی را به اوج برساند

درحالی که تمام دنیا سعی می کنند که او را به زمین بزنند

دفعه دوم

زمانی است که می خواهد کسی را به زمین بزند

در حالی که تمام دنیا می خواهند او را به اوج برسانند .



حکایت دوم:

خوشبختانه مدتی است فرصتی دست داده تا بعنوان کارشناس ورزشی برنامه رادیویی، در رادیو سراسری ایران برنامه داشته باشم.

برنامه زنده، با میلیونها نفر شنونده و برنامه ای که من بیش از 15 دقیقه بصورت کاملا زنده و فی البداهه سخن می گویم و در این میان پاسخگوی مجری محترم و سوالات مطرح شده  نیز هستم.

در حالیکه در شهر خودم.............!



حکایت سوم:

ای خدای مهربان به مانند همیشه شکر گذار محبت های بیکران تو هستم، نمی توانم حتی گوشه ای از مهربانی های بیکرانت را به رشته تحریر در بیاورم، چندی قبل که "در کوچکی" از دنیای رسانه در شهر خودم به رویم بسته شد، به مانند همیشه به خودت پناه آوردم و اینک "در بسیار بسیار بزرگتری" را در دنیای رسانه به رویم باز کرده ای، حتی اگر همین الان هم این در به رویم بسته شود مطمئنم که حکمت تو بسیار بالاتر از این ساده اندیشی های من است.

خداوند زیبایی ها، در مقابل این همه عظمت تو، تمام قد ایستاده سر به پائین می افکنم و با خود می اندیشم که  چه زیبا اندیشمندی گفته که:

خداوند می خندد، زمانی  که می خواهد کسی را به اوج برساند

درحالی که تمام دنیا سعی می کنند که او را به زمین بزنند





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس،  نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: رادیو ایران سراسری من و حکایت خندیدن خداوند مهربان، رادیو ایران، خندیدن خداوند، فرهاد داودوندی، نقد، نقد ورزشی، رادیو،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی


خاطرات یک وبلاگ نویس



تمدید جواز کسب و گذر از صد خوان رستم!!!


(27)


فرهاد داودوندی

 نایب رئیس اتحادیه صنف لوازم یدکی اتومبیل بروجرد:


خدمت شما که عارضم! ظاهرا برای تمدید جواز کسب در بروجرد باید از 100 خوان رستم بگذریم!

 اطاق اصناف و اداره دارایی ( اداره امور مالیاتی)، شهرداری و اداره تعاون، کار و امور اجتماعی، اداره تعزیرات، اداره اماکن عمومی، آموزش فقه بازار، آزمایش اعتیاد، گواهی سوء پیشینه و تائیدیه دادگستری و .... ده ها فتوکپی و چندین عکس 3 در 4 و برو بیا و این را ببین و به آن رو بینداز و اینجا اینقدر پول بده و آنجا آنقدر از حساب بانکی ات کارت بکش و .............. اینها را به مصرف ده ها لیتر بنزین و روغن و لاستیک و اصطکاک خودرو و تلف کردن عمر و از این سمت شهر به آنطرف شهر رفتن و برای واریز پول به بعضی حساب ها ساعتها در صف بانک ماندن اضافه کنیم و ........... ، که چی؟ 

که قرار است کاسبی که 30 یا 40 سال سابقه کسب و کار در این شهر دارد، دوباره پروانه کسب اش را تمدید کند! این است اصل و همه ماجرا!

آخر ما نفهمیدیم این همه اداره و سازمان دولتی موازی کار، با این همه همایش و نشست هایی که هیچ تمامی هم ندارند، این همه قوانین ریز و درشت تصویب می کنند که زندگی شهروندان رو به آسایش و سادگی برود یا اینکه با این قوانین دست و پا گیر قصد دارند بر کاغذ بازی روز افزون ادارات خودشان و مردم و بخصوص کسبه بیفزایند؟!

شخصی توی تاکسی می گفت در یک اداره ای به من می گفتند برو از خانه تان یک فتوکپی از سند مالکیت برایمان بیاور، وقتی به آن مامور گفتم: توی پرونده ام چند تا فتوکپی وجود دارد، لطف کن از توی بایگانی تان فتوکپی مالکیت مرا مشاهده کن، همان مامور با تندی گفت: من حوصله ندارم پرونده ات را از توی کمد پرونده ها بیاورم ببینم! تو برو برایمان فتوکپی بیاور!!!!

این شخص می گفت: باز خدا پدر و مادر مافوق آن مامور بد اخلاق را بیامرزد که برای ختم غائله دستور به موقعی داد که مشکل حل شد! اگر نه باید سه بار از اینطرف شهر به آنطرف شهر می رفتم  تا یک فتوکپی بی ارزش بیاورم!

به هر حال، بیش از 32 سال است جواز کسب لوازم یدکی اتومبیل دارم، اما امروز به مانند کسی که برای اولین بار است می خواهد جواز کسب بگیرد شده بودم!

البته فعلا روز اول، برای تجدید جواز کسب حدود 200 هزار تومان از جیب مبارک پرداخت نمودم، خدا بخیر کند این چند روز آینده را که ظاهرا باید علاوه بر دوندگی های بی پایان، چند ده هزار تومان دیگر پیاده بشوم!

البته از تمامی اتفاقات ریز و درشت دارم عکس و خبر تهیه می کنم تا روز آخر اگر عمری بود و از این اطاق به آن اطاق رفتن ها برای گرفتن یک امضا باعث نشد سکته ناقص کنم و احیانا بعد از این همه دوندگی ها سالم ماندم، در خاتمه و بعد از تمدید جواز کسب،  تمامی اتفاقات رخ داده را با عکس و مطلب کامل  روی سایت قرار بدهم...

تا بعد............





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: فرهاد داودوندی، نقد، نقد اجتماعی، جواز کسب، خاطرات یک وبلاگ نویس، تمدید جواز کسب و گذر از صد خوان رستم،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی









خاطرات یک وبلاگ نویس


"نگاتیو"

به مناسبت روز ملی سینما روی پرده خواهد رفت


(26)



فرهاد داودوندی- بروجرد:

بالاخره ما هم وارد سینما شدیم و هنر هفتم برق خیره کننده اش چشم ما رو هم زد.

 لذت جلوی دوربین رفتن و مشهور شدن و امضا به این و آن دادن و داشتن مدیر برنامه و قرارداد های چند صد میلیونی و شرکت در جشنواره های داخلی و بین المللی و راه رفتن روی فرش قرمز و روی دست گرفتن جایزه گنجشک طلایی و بالاخره زرق و برق جادوی سینما، باعث شد ما هم عطای وبلاگ نویسی و روزنامه نگاری را به لقای آن بخشیده و از حالا به بعد دوستان و رفقا، نقش و نگار سه بعدی ما را روی پرده نقره ای سینما رویت نمایند!!!

از شوخی گذشته به مناسبت گرامیداشت " روز ملی سینما" دوستان جوان و بسیار دوست داشتنی ما در حال فیلم برداری فیلم " نگاتیو " هستند تا در رابطه با سینما و تاریخ سینما در بروجرد فیلمی را تهیه کنند.

قرعه اولین نفر بنام من افتاد و در حالیکه ظاهرا قرار بود دو سه دقیقه جلوی دوربین از تاریخ سینما در بروجرد صحبت کنم، اما نام به آن نشان که 26 دقیقه و 42 ثانیه پشت سر هم حرف زدم!!!

به هر حال روز 21 شهریور 1395 صنعت سینما با نمایش فیلمی که من در آن نقشی را بازی کرده ام در سالن اداره ارشاد بروجرد، وارد دوره جدیدی از تاریخ خود خواهد شد!!!!!!!

این فیلم که بنام " نگاتیو" توسط آقای حسین فرهادی دوست جوان مان بعنوان طراح، کارگردان و فیلمبردار و آقای علیرضا پارسائیان بعنوان مشاور هنری و کارگردانی و آقای امین معظمی نژاد بعنوان مجری و بازیگر با همکاری انجمن سینمای جوان دفتر بروجرد با مدیریت آقای اکبر حدادی در حال تهیه شدن است روز یکشنبه 21 شهریور در سالن اداره ارشاد به روی پرده خواهد رفت.


حضور دوستان و رفقایی که با من ادعای رفاقت دارند، در آنروز در سالن اداره ارشاد به زور هم که شده الزامی است!!!!

اگر شده یکی یکی دوستان و رفقا و بچه محل ها را با ماشین خودم از ساعتها قبل به محل نمایش فیلم خواهم آورد!!!

مسافرت هستم و بچه ام را دارم می برم مدرسه ثبت نام کنم و کار ضروری دارم و اینگونه توجیهات هم اصلا و ابدا پذیرفته نیست! از ساعت پنج و شش صبح زنگ در خانه تک تک دوستان را خواهم زد که فراموش نکنند، حضور داوطلبانه و خود خواسته شان باعث دلگرمی ما خواهد شد!!!!

حالا بعد از یک عمر یک بروجردی جلوی دوربین رفته، تو رو خدا حیف نباشه همشهریان و دوستان از دیدن این فیلم که من در آن بازی کرده ام محروم بشوند!!!!!!!!!





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: نگاتیو، حسین فرهادی، امین معظمی نژاد، علیرضا پارسائیان، تاریخ سینمای بروجرد، روز ملی سینما، خاطرات یک وبلاگ نویس،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی






خاطرات یک وبلاگ نویس


"نگاتیو"

به مناسبت روز ملی سینما روی پرده خواهد رفت


(26)



فرهاد داودوندی- بروجرد:

بالاخره ما هم وارد سینما شدیم و هنر هفتم برق خیره کننده اش چشم ما رو هم زد.

 لذت جلوی دوربین رفتن و مشهور شدن و امضا به این و آن دادن و داشتن مدیر برنامه و قرارداد های چند صد میلیونی و شرکت در جشنواره های داخلی و بین المللی و راه رفتن روی فرش قرمز و روی دست گرفتن جایزه گنجشک طلایی و بالاخره زرق و برق جادوی سینما، باعث شد ما هم عطای وبلاگ نویسی و روزنامه نگاری را به لقای آن بخشیده و از حالا به بعد دوستان و رفقا، نقش و نگار سه بعدی ما را روی پرده نقره ای سینما رویت نمایند!!!

از شوخی گذشته به مناسبت گرامیداشت " روز ملی سینما" دوستان جوان و بسیار دوست داشتنی ما در حال فیلم برداری فیلم " نگاتیو " هستند تا در رابطه با سینما و تاریخ سینما در بروجرد فیلمی را تهیه کنند.

قرعه اولین نفر بنام من افتاد و در حالیکه ظاهرا قرار بود دو سه دقیقه جلوی دوربین از تاریخ سینما در بروجرد صحبت کنم، اما نام به آن نشان که 26 دقیقه و 42 ثانیه پشت سر هم حرف زدم!!!

به هر حال روز 21 شهریور 1395 صنعت سینما با نمایش فیلمی که من در آن نقشی را بازی کرده ام در سالن اداره ارشاد بروجرد، وارد دوره جدیدی از تاریخ خود خواهد شد!!!!!!!

این فیلم که بنام " نگاتیو" توسط آقای حسین فرهادی دوست جوان مان بعنوان طراح، کارگردان و فیلمبردار و آقای علیرضا پارسائیان بعنوان مشاور هنری و کارگردانی و آقای امین معظمی نژاد بعنوان مجری و بازیگر با همکاری انجمن سینمای جوان دفتر بروجرد با مدیریت آقای اکبر حدادی در حال تهیه شدن است روز یکشنبه 21 شهریور در سالن اداره ارشاد به روی پرده خواهد رفت.


حضور دوستان و رفقایی که با من ادعای رفاقت دارند، در آنروز در سالن اداره ارشاد به زور هم که شده الزامی است!!!!

اگر شده یکی یکی دوستان و رفقا و بچه محل ها را با ماشین خودم از ساعتها قبل به محل نمایش فیلم خواهم آورد!!!

مسافرت هستم و بچه ام را دارم می برم مدرسه ثبت نام کنم و کار ضروری دارم و اینگونه توجیهات هم اصلا و ابدا پذیرفته نیست! از ساعت پنج و شش صبح زنگ در خانه تک تک دوستان را خواهم زد که فراموش نکنند، حضور داوطلبانه و خود خواسته شان باعث دلگرمی ما خواهد شد!!!!

حالا بعد از یک عمر یک بروجردی جلوی دوربین رفته، تو رو خدا حیف نباشه همشهریان و دوستان از دیدن این فیلم که من در آن بازی کرده ام محروم بشوند!!!!!!!!!




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: نگاتیو، حسین فرهادی، امین معظمی نژاد، علیرضا پارسائیان، تاریخ سینمای بروجرد، روز ملی سینما، خاطرات یک وبلاگ نویس،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 12 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی

خاطرات یک وبلاگ نویس


ماجرای روزی که برای حضور در میدان ورزشی

 دوپینگ کردم!


(25)


فرهاد داودوندی- بروجرد:

جوونم واستون بگه، روز چهارشنبه سوم شهریور 1395 افتتاحیه مسابقات فوتبال نوجوانان ایران در بروجرد بود. بخاطر بیخوابی دو سه شب قبل و احتمالا یک سرماخوردگی از 24 ساعت قبل از برگزاری مراسم چنان حالم بد شد که حتی نای اینکه پلکهایم را هم باز کنم نداشتم!

آنقدر طی آن 24 ساعت حالم بد بود که احساس می کردم دیگر می خواهم از روی زمین رفع زحمت کرده و به طبقه زیر زمین در دارالسلام بروجرد نقل مکان کنم.

حالا از آنطرف هم فرق روز و شب را هم فراموش کرده بودم، اما در همان حال انگار یک حس ششم مثل یک پتک 100 کیلویی توی سر من می زد و به من می گفت که ساعت 6  افتتاحیه مسابقات کشوری فوتسال نوجوانان ایران است، اگر نروی یک عمر افسوس خواهی خورد!

حدودا ساعت شش بعد از ظهر با هر جان کندنی بود بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم و در حالیکه نای راه رفتن هم نداشتم خودم را با هزار دردسر به پزشک سر خیابان مان که از دوستان صمیمی ام می باشد، رساندم.

نگاهی به من کرد و گفت: خدا بد نده، چی شده که اینقدر درب و داغون شده ای؟

گفتم: دکتر احساس می کنم دارم میمیرم، حداقل توی 20 سال گذشته اینجور مریض نشده ام، فقط یک کاری کن بتوانم سر پا بایستم و بروم سالن ولایت گزارش افتتاحیه فوتسال نوجوانان ایران را تهیه کنم!

دکتر خنده ای کرد و گفت: باید بروی استراحت کنی، بعد از مصرف دارو و غذا باید تا می توانی استراحت کنی تا هر چه سریعتر خوب بشوی!


اینبار ظاهرا ملتمسانه تر از قبل به دکتر گفتم: قول می دهم بعد از مراسم افتتاحیه بروم استراحت کنم، فقط یک سوزنی یا دارویی، برایم تجویز کن تا بتوانم بروم سالن ولایت!

دکتر که اصرار مرا دید در حالیکه لبخند معنی داری زد گفت: باشه، الان دارویی برایت تجویز می کنم که بعد از تزریق آن  دردت را فراموش کنی و مثل فنر از جا بپری و بروی سالن ولایت گزارشت را بگیری!

 الحق و والانصاف هم همینگونه شد که دکتر گفت.

هنوز چهار پنج دقیقه نگذشته بود که احساس کردم درد بدنم کمتر شد، بنابر این تصمیم گرفتم تا اثر دارو کمتر نشده سریعا بروم خانه و ماشین را بردارم و بروم سالن برای تهیه گزارش تصویری مراسم افتتاحیه.



 به هر حال حدود ساعت 6.20 دقیقه خودم را به سالن رساندم، اما غافل از اینکه یواش یواش گوشهایم کیپ شد، خیس عرق می شدم، حال نداشتم سر پا بایستم و از همه بدتر اینکه دوست داشتم توی سالن دراز بکشم و کسی کاری به کارم نداشته باشد تا یک دل سیر بخوابم!!!

خوشبختانه مراسم افتتاحیه خیلی سریع برگزار شد و رفتم گوشه ای نشستم.

 وقتی تیم بروجرد آمد توی زمین برای برگزاری مسابقه با تیم ایلام، یک عکس از این تیم با لباس رسمی گرفتم و قبل از اینکه اثر دارو کاملا از بین برود خودم را سریع به منزل رسانیدم.

القصه! این بود ماجرای دوپینگ کردن من برای حضور در یک میدان ورزشی! البته نه بعنوان بازیکن و یا برای بازی، بلکه برای گرفتن عکس و خبر از مهمترین افتتاحیه مسابقه فوتسال نوجوانان ایران در بروجرد در سال 1395

امروز که دیدم یکی دو تا از دوستان خبرنگار و عکاس مرا سوژه عکس خود کرده و لطف نموده عکس ها را برایم فرستاده اند، بد ندیدم ماجرا را هم در خاطرات وبلاگ نویسی ام ثبت کنم!






طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، ماجرای روزی که برای حضور در میدان ورزشی دوپینگ کردم!، دوپینگ، مسابقات فوتسال نوجوانان ایران در بروجرد، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی

خاطرات یک وبلاگ نویس

هر که نان از عمل خویش خورد

 منت حاتم طایی نبرد!


مقایسه مردی با چرخ دستی

و مردانی که سر خم می کنند!


(24)


فرهاد داودوندی- بروجرد:

جوونم واستون بگه، بعضی ها چنان برای تبرئه و حمایت از آقای مدیر، خودشان را " تلیش و ولیش " می کنند که انگار آقای مدیر در زندگی اش هیچگونه خطایی نکرده است!

اصلا بعضی ها پا را این هم فراتر می گذارند و برای اینکه بندگی خودشان را به آقای مدیر بیشتر از دیگران ثابت کند،  اصلا از بیخ و بن مدعی می شوند که شخص شخیص آقای مدیر همتا نداشته است و این "من و ما" هستیم که کم کاری کرده و می کنیم! نه جناب آقای مدیر بزرگوار!

مطمئنم که آقای مدیر مربوطه در دل خودش می خندد و حتما پیش خودش می گوید، دستم بشکند!  اینها که برای چندر غاز منافع شخصی اینچنین خود را جلوی جمع،  برای من خوار و ذلیل می کنند، مطمئنا اگر کمی سر کیسه را شل تر می کردم، حتما کفش هایم را هم جلوی بقیه واکس می زدند!

واقعا نمی دانم چه باید گفت بر آن نانی که با چاپلوسی به دست بیاید، نمی دانم چه باید نوشت بر آن منافع شخصی که باعث بشود انسان خودش را چنین خوار و ذلیل کند!

این مال دنیایی که هیچکس در طول تاریخ نتوانسته یک دینارش را با خود به آن دنیا ببرد، آخر چرا باید باعث بشود عده ای برای گرد آوری اش خود را به پائین ترین مرحله انسانیت برسانند!

اصلا نمی دانم چرا چنین مطلبی را نوشتم، چند روزی است همینطوری دلم گرفته، نمی دانم چرا خواستم این مطلب را به مردی با چرخ دستی ربط بدهم اما دلم نیامد شخصیت والای این مرد زحمتکش را که نان از عمل خویش می خورد و فقط و فقط و فقط خدای مهربان را روزی رسان می داند را با افراد چاپلوس نان به نرخ روز خور منافع طلب،  مقایسه کنم!

باقی بقای شما و ختم همه مردان واقعی عالم بخیر!




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: مردی با چرخ دستی، گاری، کودک، چرخ دستی، خاطرات یک وبلاگ نویس، هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی



خاطرات یک وبلاگ نویس


اتفاق جالب در عرصه وبلاگ نویسی


برای انتقاد از من و زیر مجموعه ام


قبلش باید با من هماهنگ می کردی!!!


(23)



فرهاد داودوندی- بروجرد:

در این شهر و دیار ما بعضی وقت ها اتفاقاتی می افتد که اگر به جای یک جفت شاخ روی سرمان، دو تا درخت کاج هم سبز کند نباید زیاد تعجب کرد!

به چند دیالوگ گفته شده به نگارنده در روزهای قبل توجه بفرمائید:

- کاش قبل از اینکه مطلبی علیه ما بنویسی با ما هماهنگ می کردی!!!

- شما قبل از اینکه مطلبی بر خلاف میل ما روی سایتت بگذاری، حتما باید به ما یک زنگی می زدی!!!

- اصلا هدفت از این همه مته به خشخاش گذاشتن چیه؟! چرا قبل از اینکه مطلبی بر خلاف میل ما  بنویسی با ما هماهنگ نکردی؟!!!

حالا متوجه شدید چه اتفاق جالبی رخ می دهد؟!

 دوستانی که مورد نقد اینجانب در نشریات و سایت های تحلیلی خبری، مختلف شهر و استان قرار گرفته اند توقع دارند قبل از انتقاد از زیر مجموعه اداری و فعالیت های شان، تلفنی از آنها کسب اجازه کنم!

احیانا یک دیدار داشته باشیم و گل بگوئیم و گل بخندیم و و اگر اجازه دادند، یکی دو خط نقد، طوری که باب میل آنها باشد بنویسیم!!!

البته احتمالا در اینگونه موارد بیشتر باب میل شان هم خواهد بود که اگر بشود خودشان هم مطلبی مثلا تحت عنوان نقد علیه خودشان بنویسند و در اختیار ما قرار دهند تا فقط وظیفه روی سایت قرار دادنش با ما باشد که دیگر فکر می کنم به این طریق اخلاق خبرنگار و  وبلاگ نویس از دید دوستان " نور علی نور خواهد شد"!!!

البته یک موضوعی را هم نباید از یاد برد اینکه ظاهر بعضی افراد در عصر ارتباطات، هنوز فرق خبرنگار و وبلاگ نویس مستقل را که حتی یک حبه قند هم از آنها دریافت نکرده را با "پادو"، "نوچه" و "فرمانبر" نمی دانند!




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، اتفاق جالب در عرصه وبلاگ نویسی، فرهاد داودوندی، بروجرد، نقد اجتماعی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 تیر 1395 توسط فرهاد داودوندی


خاطرات یک وبلاگ نویس

چرا این همه عبوس و ناراحت؟


(22)


فرهاد داودوندی- بروجرد:

لب و لوچه ها آویزان، خم ابرو ها به مانند کمان 180 درجه، چشم ها حالت بی تفاوتی، رنگ رخسار خبر می دهد از بی حالی و خمودگی! این است آنچه در بعضی از نشست های ریز و درشت در بین شرکت کنندگان  می بینم.

به ندرت لبخند های کمرنگ بر روی لبان شرکت کنندگان می نشیند، آنچنان بعضی ها عبوس و ناراحت در جلسه حاضر می شوند که انگار خبر غرق شدن کشتی های غول پیکرشان با بار، در اقیانوس آرام به آنها رسیده که چنین آرام  روی صندلی های شان جا خوش کرده اند!

بعضی وقت ها در پاسخ سلام کردن یک تازه وارد، چند تا سر بعنوان مثلا جواب دادن تکان های جزیی می خورد!

از دید چشمی دوربین عکاسی چنان بعضی ها ساکت و آرام هستند که انگیزه عکس گرفتن هم از عکاس را می گیرند و از تصاویر دوم سوم به بعد تقریبا دیگر می توان ادعا کرد اگر صد تا عکس از فلان نشست گرفته شود، همه عکس ها دقیقا شبیه هم می شوند.

اینقدر در این گونه نشست ها بی روحی موج می زند که بنده های خدا، خبرنگاران هم انگیزه چهار تا سوال پرسیدن از برگزار کنندگان را از دست می دهند و آنها هم بلافاصله پس از اعلام ختم جلسه، محل را ترک می کنند!

از این ها همه جالبتر، بعضی نشست های هنری و ورزشی است که فراخور نام و نشان شرکت کنندگان باید پرشور و پر انرژی باشد تا بتوان یک خبر و یا چند عکس سر زنده و پویا از آن جلسه را تهیه کرد، اما نام به آن نشان که علاوه بر اینکه در این نشست ها هم از انرژی خبری نیست، انگیزه را هم از حضور سر زنده خبرنگاران می گیرد.

به هر حال تقریبا بیشتر نشست ها به مانند هم هستند، اگر خبرنگاری در یکی از این جلسات حاضر نشود، چیزی از دست نداده است! همانطور که اگر هم حاضر شود به مانند بسیاری از نشست ها، باید در گوشه ای آرام و بی سر و صدا بنشیند و تکان هم نخورد!!!

البته حالا که این همه از آنطرف قضیه در رابطه با بی روحی خیلی از نشست ها سخن گفته شد، بد نیست به بعضی جلسات هم اشاره شود که الحق و والانصاف با مدیریت مسوولین شان، جلسات سر زنده و پویا برگزار می شود و بالطبع دست خبرنگاران و عکاسان خبری هم برای گرفتن یک خبر با روح و سر زنده کاملا باز می شود، بطوریکه نگارنده برای ثبت خبر و عکس اینگونه جلسات بر روی سایت در کمترین زمان ممکن، لحظه شماری می کند.




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: چرا این همه عبوس و ناراحت؟، فرهاد داودوندی، بروجرد، خاطرات یک وبلاگ نویس، نقد اجتماعی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 خرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی











خاطرات یک وبلاگ نویس


حضور سرلشکر محسن رضایی در بروجرد

 و یاد آوری چند نکته به بعضی روسای شهر


(21)



فرهاد داودوندی- بروجرد:


هیچکس نمی تواند منکر 38 سال حضور مداوم سرلشکر محسن رضایی در راس تصمیم گیری های مملکت باشد.

این چهره نظامی که در سطوح نظامی بین المللی فردی کاملا شناخته شده است به مناسبت گرامیداشت روز سوم خرداد و همچنین سالگرد شهید محمد بروجردی سفری به بروجرد داشت.....

تا اینجا را داشته باشید دوباره به موضوع بر می گردم.

فلان رئیس درجه هزار! استان و یا رده پائین فلان وزارتخانه به بروجرد سفر می کند، روسای فلان اداره اینقدر سیاه سیاه می کنند و با شگردهای مختلف مانع از دیدار آن شخص با یک وبلاگ نویس ساده بروجردی می شوند که انگار آسمان دهان باز کرده و فلان رئیس درجه هزار استان فقط از آسمان به سوی زمین پرتاب شده است! از آن جالبتر برخورد همان رئیس استانی و یا رده چندم مملکتی است که اگر منعش نکنی با دیدن رفتار فلان رئیس بروجردی از همه ما حضار سلام می خواهد!

در اول نوشته ام داشتم از حضور سردار سرلشکر محسن رضایی در بروجرد می گفتم.

با اینکه ایشان در یک جایگاه حساس قرار دارند، اما در موقع حضورشان در بروجرد از همان لحظه اول تا آخر شانه به شانه خبرنگاران و عکاسان بروجردی بود و آنقدر ساده برخورد کردند که برای خود من هم بسیار جالب بود که چگونه است شخصیت نظامی سرشناسی به مانند ایشان اینقدر ساده رفتار می کند، اما در عوض فلان مسوول رده هزارم! استان یا مملکت که به بروجرد می آیند در برخورد با خبرنگاران و عکاسان خبری اینقدر دست بالا می گیرند!

بالاخره هر چه نباشد سرلشکر رضایی  از لحاظ جایگاهی که در نظام جمهوری اسلامی دارند از دیگر مسوولین سیاسی به مانند حتی وزرأ مملکتی که به بروجرد آمده اند
یک سر و گردن بالاتر است.

اما...........

اما یک نکته ظریف در این میان وجود دارد که چرا خبرنگاران بروجردی در برخورد و دیدار با یکی از بالاترین شخصیت های نظامی حال حاضر ایران اینقدر راحت هستند اما در دیدار با فلان معاون وزارتخانه و یا فلان رئیس درجه چندم استانی اینقدر معذب هستند؟!

فقط و فقط باید خبرنگار یا عکاس خبری بود تا لذت قرار گرفتن در یک موقعیت عکسبرداری خاص را احساس کنید، هر چقدر که از این احساس بنویسم نمی توانم منظورم را از لذت بردن از آن لحظه قرار گرفتن در موقعیت مناسب را  به رشته تحریر در بیاورم.

وقتی در موقع دیدار سرلشکر محسن رضایی از بروجرد و موقع سخنرانی ایشان، توسط فرمانده محمد پاپی نژاد بعنوان میزبان رسمی مراسم، با اشاره  متوجه شدم که می توانم به راحتی در موقع سخنرانی سرلشکر محسن رضایی با قرار گرفتن در جایگاه در کنار آقای رضایی از جمعیت و میهمان برنامه عکس هایم را بگیرم بسیار لذت بردم.

 شاید عکس های من صد در صد هنری نباشد، شاید ارزش خبری آن آنطور که باید و شاید مورد توجه قرار نگیرد، اما بسیار خوشحال شدم که حتی با توجه به شخصیت خاص میهمان برنامه، این میزبان برنامه بود که بنا به شرایط موجود راسا تصمیم گرفت که  یک وبلاگ نویس بروجردی بتواند تصاویر دلخواهش را از جایگاهی بگیرد که برای قرار گرفتن در آن مکان حساسیت های بسیار خاصی وجود داشت.

متاسفانه در مراسم های دیگر که در بالا اشاره هایی به آنها کردم بعضی از روسای شهری با دیدن مافوق های خودشان که از استان و یا پایتخت به بروجرد آمده اند چنان دست و پای خود را گم می کنند که باید بود و دید!

حداقل چندین مورد از چنین بی مهری های روسای شهری را سراغ دارم که با دیدن روسای مافوق شان فکر می کنند دیگر در این شهر فردایی وجود ندارد! بنا بر این در لحظه حساس کسب خبر و یا گرفتن عکس، خبرنگاران و وبلاگ نویسان بروجردی را دنبال نخود سیاه! می فرستند و بنوعی بسیاری از خبرنگاران را دست به سر می کنند!!!

به هر حال روابط خبری یک جاده دو طرفه است که شوربختانه بعضی روسای شهری راه آن را بلد نیستند، اما خوشبختانه تعدادی از مسوولین محترم شهر قواعد بازی آن را بخوبی بلدند.




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، سرلشکر محسن رضایی، محمد پاپی نژاد، سرهنگ فیض اللهی فرمانده جدید گروه 24 بعثت، سرهنگ علی احمد فیض الهی، سرهنگ محمد پاپی نژاد، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 خرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی




خاطرات یک وبلاگ نویس


رابطه انتخابات مجلس، تلگرام و حافظه تلفن همراه


(20)

فرهاد داودوندی- بروجرد:

 

1 - دو سه ماه است شهر در تب و تاب انتخابات مجلس دهم است. انتخابات در بروجرد به دور دوم کشیده شده و حالا باید تا دهم اردیبهشت منتظر بمانیم.


2 - این دوره از انتخابات یک فرق اساسی با تمامی انتخابات تاریخ گذشته ایران داشته و آنهم وجود یک تکنولوژی جذاب دنیای مجازی بنام تلگرام است.


3 - حافظه تلفن های همراه، محدود به چند گیگ تعریف شده است.


و اما.....


انتخابات مجلس است و صد ها گروه در تلگرام به هواداری کاندیداها تشکیل شده و شب و روز دارند برای کاندیدای خودشان از جان مایه می گذارند و اینقدر پیغام و پسغام و عکس و فیلم برای مردم ارسال می کنند که نگو نپرس!


متاسفانه یا خوشبختانه! بدون اینکه خودم بخواهم مرا هم در حدود سیصد چهارصد گروه تلگرامی عضو کرده اند و کار به جایی رسیده که دیگر حتی وقت نگاه کردن به متون ارسالی را هم ندارم و فقط از صبح تا شب کارم شده پاک کردن حافظه تلفن همراهم که روزی چند بار پیغام می دهد که حافظه پر شده است.


چند روز قبل تصمیم گرفتم بزنم به سیم آخر و از همه این گروه ها خارج بشوم.


از اولین گروه خارج شدم، دومی را هم که خارج شدم، تلفن همراهم زنگ خورد:


- آقا فرهاد،  از دست ما  دلخوری داری؟ مشکلی پیش آمده؟ کسی حرفی زده؟ نکند با کاندیدای ما مشکلی داری؟


گفتم: برای چی می پرسی؟ بخدا من با کسی مشکلی ندارم!


گفت: پس چرا از گروه ما خارج شدی؟ حتما مشکلی پیش آمده، الان می آئیم پیشت تا رفع کدورت کنیم!!!


خندیدم و گفتم: بابا، بی خیال! مشکلی نیست، حواسم نبود، دستم رفت روی کلید خروج از گروه، دوباره مرا در گروه تان عضو کنید و خداحافظی کردم.


  چشم تان روز بد نبیند، هنوز از نفر قبلی خداحافظی نکرده بودم که باز هم تلفن همراهم زنگ خورد:


- آقا فرهاد، چی شده؟ چرا از گروه ما خارج شدی؟ کسی حرفی زده؟ نکند با کاندیدای ما مشکلی داری؟


شاید بتوانید  قیافه بهت زده مرا تصور کنید که در جواب این دوست هم همان حرف های قبلی را زدم که: حواسم نبوده، اشتباه سهوی کرده ام، ایرادی ندارد مرا دوباره در گروه تان عضو کنید!


به هر حال امیدوارم با توضیخات مختصر بالا متوجه شده باشید که  چه ارتباط تنگاتنگی بین انتخابات مجلس دهم، گروه های بی شمار هواداری کاندیداها در تلگرام و حافظه همیشه پر تلفن همراه وجود دارد؟




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، انتخابات مجلس و تلگرام و حافظه تلفن همراه، انتخابات مجلس، تلگرام، حافظه تلفن همراه، فرهاد داودوندی، طنز،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 21 فروردین 1395 توسط فرهاد داودوندی



خاطرات یک وبلاگ نویس


وقتی جایزه جوان اول بروجرد در کنکور سراسری


در بیرون از شهر نصف شد!


(19)



فرهاد داودوندی- بروجرد:

 

دو سه سال قبل پوریا یاراحمدی جوان موفق بروجردی رتبه سوم تجربی کنکور ایران را به دست آورد.


چند دقیقه بعد از اینکه سازمان سنجش موفقیت آقای یاراحمدی را تلفنی به وی اطلاع داده بود با این جوان محجوب بروجردی تماس گرفتم، از سرعت عمل من در تماس با خودش و اینکه در جریان موفقیتش بودم، تعجب کرده بود و همین تماس باعث شد دوستی بین ما برقرار شود.


از همان روز های اول روسای وقت شهر برای رسانیدن خود به این جوان موفق و گرفتن عکس یادگاری گوی سبقت را از هم ربوده بودند!


از نکات جالب اینکه هر کدام از روسا قول و قرار هایی می دادند که نگو و نپرس!


آن یکی قول خانه می داد و این یکی قول زمین، آن دیگری وعده خودرو می داد و این دیگری وعده اهدا لوازم گران قیمت منزل!


الغرض! حساب کردیم چندین "بنز ده تن" هم برای جابجایی این همه لوازم وعده داده شده کفاف نمی داد و حتما یک قطار برای جابجایی آنها لازم بود!


به هر حال هر چه از روز اعلام اسامی  برتر کنکور می گذشت، آرام آرام وعده های داده شده روسای شهری حکایت" چه کشکی، چه پشمی" را در ذهن تداعی می کرد!


اما از همه اینها جالبتر وعده زمینی بود که توسط تنی چند از روسای شهری داده شد!


اول قرار بود در داخل شهر باشد، بعد گفتند در شهرک اندیشه چنین زمینی را به وی خواهند داد، بعد یواش یواش این 200 متر زمین  دور شهر چرخید و چرخید تا به زمین های زراعی سبزی کاری  جنب بیمارستان کوثر در بیرون از شهر رسید!!!


البته کار به اینجا هم ختم نشد! گفتند: نصف هزینه زمین را باید بدهی و از آنجا که قیمت 200 متر زمین زیر کشت سبزی کاری را برای جوان اول بروجرد در کنکور سراسری ظاهرا  .... میلیون تومان بر آورد کرده بودند! بنابر این سهم آقای پوریا یاراحمدی که باید نقدا پرداخت می کرد می شد مبلغ ناقابل ..... میلیون تومان! در حالیکه بعد از کمی تحقیق و تفحص از کشاورزان محلی فهمیدیم قیمت آزاد آنزمان یک قطعه 200 متری بر فرض معامله تقریبا نصف مبلغ اعلام شده  بود!


به هر حال بالاخره من نفهیمدیم موضوع زمین اهدایی چرا کارش به اینجا کشیده شد که فقط نصف زمین و آنهم تقریبا در بیرون از شهر را به این جوان موفق بروجردی دادند؟ زمینی که اگر شهر سازی بروجرد با سرعت نور پیش برود بخاطر پرت بودنش از شهر، مطمئنا منطقه آن زمین،صد تا دویست سال آینده رونق خواهد گرفت!!





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس وقتی جایزه جوان اول بروجرد در کنکور سراسری دود هوا شد!، پوریا یاراحمدی، کنکور، زمین، فرهاد داودوندی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 فروردین 1395 توسط فرهاد داودوندی



خاطرات یک وبلاگ نویس


رئیس بروجردی، دوست مشترک بروجردی،

من بروجردی، اما بروم خرم آباد!!!


(18)

فرهاد داودوندی- بروجرد:

 

در تمام دوران چندین و چند ساله کار خبری ام سعی ام بر این بوده هیچگاه از هیچ رئیس یا مسوولی "درخواست شخصی" نداشته باشم.

سال قبل با یک رئیس بروجردی که در سطح بالای کشور فعالیت ورزشی دارد، تلفنی یک بگو مگوی گلایه آمیز تقریبا تند داشتم.

دوست مشترکی هم شنونده مکالمه تقریبا تند من با آن رئیس بروجردی بود.

یک لحظه از زبانم در رفت و گفتم: اگر می توانی کارت ما را صادر کن! ( ببرد زبانی که بی موقع باز شود!)

این حرف که از زبانم در رفت، سریعا پشیمان شدم، اما دیگر کار از کارجا گذشته بود و آن رئیس هم سریع توی هوا حرف مرا گرفت و گفت "آی دی کارت" تو سریعا  صادر خواهد شد!

راستش از همان لحظه به بعد، برای بیان این درخواست شخصی از خودم بدم آمد! اما دیگر نه راه پسی داشتم و نه راه پیشی!

اواخر سال 94 و بعد از چند ماه که از آن مکالمه مان گذشته بود و دیگر خودم هم کاملا آن در خواست یادم رفته بود، دوست مشترک من و آن رئیس بروجردی زنگ زد و گفت: کارت تو صادر شده، برو خرم آباد تحویلش بگیر!!!

صد هزار بار خدا را شکر کردم که بهانه ای به دستم داد تا به آن دوست مشترک بگویم به فلانی سلام برسان و بگو: فلانی تو بروجردی، دوست مشترک مان بروجردی، من بروجردی، آنوقت من برای کارت صادر شده در تهران بروم خرم آباد؟!!! مبارک خودت باشد! من که همان چند ماه پیش هم  در مکالمه تند مان خدمتت گفتم مال این حرفها نیستی! در ضمن من اینقدر دوست و رفیق بسیار صمیمی در خرم آباد و تمام شهرهای استان زیبای لرستان دارم که اگر سر و کارم به شهر های شان بیفتد، درهای فعالیت خبری به رویم باز باز است و احتیاج به بذل محبت! جنابعالی ندارم!

البته راستش شکر گذاری بی نهایت من از خداوند مهربان بیشتر به این خاطر بود که با یک ظرافت خاصی کمکم کرد، این یکبار که ناشی گری کرده بودم، از زیر درخواست شخصی برای خودم در بروم!





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: دوست مشترک بروجردی، من بروجردی، اما بروم خرم آباد!!!، خاطرات یک وبلاگ نویس، رئیس بروجردی، آی دی کارت، خاطرات،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 فروردین 1395 توسط فرهاد داودوندی



خاطرات یک وبلاگ نویس

 برو سر اصل مطلب

 
و

نان را بچسبان به تنور!


(17)

فرهاد داودوندی- بروجرد:

 

طرف چشمش به یک مسوول ارشد کشوری در بروجرد خورده، از فرط استرس و یا متانت و حجب و حیای بسیار، آب دهانش را نمی تواند قورت بدهد!

سالیان متوالی است که در کار وبلاگ نویسی و خبرنگاری شانه به شانه مسوولین محترم و طراز اول مملکتی که به بروجرد آمده اند قدم برداشته ام.

در بسیاری از موارد طرف صحبت شان بوده ام و اگر موضوعی نیافته ام، به بهانه اینکه بار چندم است به بروجرد می آئید، نظرتان در رابطه با مردم این شهر چیست و ..... سر صحبت را باز کرده ام!

بعضی وقت ها یک برخوردهایی از طرف بعضی ها می بینم که  لجم می گیرد و بقول امروزی ها از فرط عصبانیت آمپر می چسبانم!

طرف چشمش به یک مسوول مافوق که از پایتخت یا حتی مرکز استان آمده می خورد، چنان استرس سراپای وجودش را می گیرد که آب دهانش را نمی تواند قورت بدهد!

اصلا یادش می رود که بروجرد در بسیاری از زمینه ها دچار کمبودهای بسیاری است و حالا که یک مسوول محترم مملکتی با پای خودش به این شهر آمده، باید تا تنور داغ است، نان را چسباند!

در صورتیکه شهادت می دهم در بسیاری از این دیدارها که من هم حضور داشته ام، بسیاری از بزرگان مملکتی که به بروجرد آمده اند در برخوردهای شان بسیار راحت و صمیمی هستند و به راحتی می شود حتی با یک سلام و علیک ساده با آنها سر سخن را باز کرد و با آنها گل گفت و گل شنفت و به این بهانه و گرم گرفتن با آنها، یک سری امکانات ریز و درشت را برای بروجرد طلب کرد.

البته از حق نگذریم  مسوولینی هم در این شهر داریم که در برخورد با میهمانان طراز اول مملکتی که به بروجرد می آیند علاوه بر رعایت احترام ویژه بروجردی ها به میهمانان، بدون هیچگونه استرسی و با یک اعتماد بنفس لازم، در سخن گفتن، میهمانان را اصطلاحا فیتیله پیچ می کنند و برای گفتن مطالب و درخواست های شان، بی هیچ رودربایستی، یکراست می روند سر اصل مطلب!

حال درخواست های شان برای گرفتن امکانات برای بروجرد، گرفت، گرفت! نگرفت هم، دیگر بعد از رفتن میهمانان رده بالا از بروجرد، ناراحت نیستیم که چرا فلان مسوول حرف دل همه ما را نزد!

 
مهم این است که درخواست ها و مشکلات رک، صریح و چشم در چشم به میهمانان محترم رده بالای مملکتی که به بروجرد می آیند گفته شود که بعدا از نگفتن شان افسوس نخوریم!

پیگیری و دادن امکانات به بروجرد دیگر می ماند به دست کرم و بخشش آن مسوول محترم مملکتی که اگر بزرگ منشی در ذاتش باشد، حق بروجرد را حتما خواهد داد و گرنه که دیگر از دست ما هم خارج است!

به هر حال این قصه سر دراز دارد و از حالا به بعد هر کجا و در هر مراسم رسمی دیدار با بزرگان کشوری که به بروجرد بیایند حضور داشته باشم، با گذاشتن یک سری عکس ها از دور و بر این دیدار ها، نشان خواهم داد اوضاع از چه قرار است!!!

دست حق نگهدار تمام کسانی که حق بروجرد را به هر طریقی که شده طلب می کنند.


والسلام .





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، برو سر اصل مطلب و نان را بچسبان به تنور!، نقد، فیتیله پیچ، نان به تنور چسباندن، فرهاد داودوندی، بروجرد،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 فروردین 1395 توسط فرهاد داودوندی





به مناسبت ثبت رکورد پانزده میلیون

( 15.000.000 ) بازدید

 از سایت شخصی فرهاد داودوندی


خاطرات یک وبلاگ نویس

وبلاگ نویسی که قبلا دستفروشی می کرد


قبل از متاهل شدن، سالها کنار خیابان دستفروشی می کردم.

در همان اوایل بساط من دور میدان رازان ابتدای خیابان شهدا بود، بعدا آنرا توسعه دادم و سه راه جعفری هم یک شعبه راه انداختم! و جالب اینکه سومین شعبه دستفروشی ام را هم در بازار کنار فروشگاه آقای مطیعی راه اندازی کردم.

آنزمان بیشتر روسری و صابون لوکس و مواد شوینده و باطری و کبریت و سیگار وینسوتن سه خط و چهار خط و ریکا و ظروف پلاستیکی در دار که تازه مد شده بود و اینگونه چیزها را می فروختم.

هر روز صبح داخل یک گونی بزرگ وسایلم را می ریختم و از منزل تا محل کارم در کنار خیابان، پیاده می رفتم.

آنزمان بیشتر پول های اسکناس، ده تومانی، بیست تومانی، پنجاه تومانی و صد تومانی رایج بود.

غروب ها لذت می بردم و کیف می کردم که اسکناس های ده بیست تومانی  را روی هم بگذارم و وقتی رفتم منزل آنها را دقیق بشمارم و اصل سرمایه ام را جدا کنم و سودش را هم برای خودم خرج کنم.

خاطرات بسیار زیادی از آن دوران دارم، از روی که که یک "کف زن" می خواست تمام پول هایم را بدزدد تا روزی که کارتن 74 تایی صابون لوکس را به جای 144 تایی به من فروختند و بعد از ده روز تعقیب و گریز بالاخره طرف را گیر انداختم و پولم را تمام و کمال از وی گرفتم.

بالاخره دوران بسیار خوبی بود، قدیمی ها می گویند جوان از کار کردن مَرد می شود.

امروز به یاد آن دوران بر سر بساط دوستی چند عکس به یادگار گرفتم.

اگر عمری باشد خاطرات دوران دستفروشی ام را هم خواهم نوشت.


@@@@@@@@


داستانی واقعی از قدیم

ایستادن با بچه های محل




تا نیمه شب پای تیر چراغ برق




نوشته شده توسط فرهاد داودوندی- بروجرد:

فراموش کرده ام آخرین باری که با بچه محل ها، سر گذر می ایستادیم کی بود؟ حالا دیگر مدتهاست از دوستانم خبری نیست، شاید هم، من را نیست!

 یادش بخیر! با دوست و رفیق بعد از فوتبال شرطی گل کوچیک، یا گشت و گذاری در خیابان و کوچه پس کوچه ها تا دیر وقت و تا وقتی که ساعت نیمه های شب را نشان می داد کنار تیر برق گل می گفتیم و گل می شنفنیم!

 حالا که فکرش را می کنم برایم عجیب است این همه حرف از کجا می آوردیم که هیچگاه تمام نمی شد!

بعضی وقتها از کری خواندن های تمام نشدنی قرمز و آبی، بعضی وقتها از درس هائی که نخوانده بودیم و بعضی وقتها از تقلب هائی که برای نمره گرفتن انجام داده بودیم سخن می گفتیم، یک کمی که بزرگتر شدیم داستانهای چگونه عاشق شدن های مان هم به آنها افزوده شد!

از اینکه مادر دختری که دوستش داشتیم به ما می گفت پسرم میشه این زنبیل خِرت و پرت ها را تا دم خانه برایم بیاوری، بال در می آوردیم!

 غروب ها بعد از دست فروشی کنار خیابان، لذت می بردم که ده تومانی ها را روی هم چیده و چندین بار آنها را بشمارم! فردا اول صبح دوباره با آن پول ها  چند بُکس سیگار وینستون 4 خط  یا صابون لوکس و یا ظروف پلاستیکی مخصوص در یخچال می خریدم و با داداش کوچیکه بساط دستفروشی مان دوباره رونق میگرفت!

این آخری ها علاوه بر دور میدان رازان، سر سه راه جعفری و توی بازار هم بساط پهن می کردیم.

 آه که چه لذتی داشت مرتب کردن ده تومانی های اسکناس چیده شده روی هم!

 همیشه هم از پول پاره پوره بدم می آمد، اما چه می شد کرد، به مشتری که نمیشد گفت: چون پولت پاره است سیگار وینستون 4 خط نمی فروشم!


هر روز بساط که جمع میشد، با چند تا چسب اسکناس های از رده خارج ده تومانی را نو نوار می کردیم. اگر هم خیلی از رده خارج بود یه تک پا می رفتیم بانک ملی مرکزی و اسکناسهای خراب را عوض می کردیم.

چی می گفتم به کجا رسیدم، سالها گذشت، دیگر یادم نمی آید که با این همه کار کردن چگونه وقت می کردیم توی استادیوم و سالن های ورزشی هم در رفت و آمد باشیم؟!

حالا دیگر همه خاطرات بطور مبهم جلوی چشمم رژه می روند! حتی قیافه اهل محل آن زمان را نیز بیاد نمی آورم. خیلی ها از کوچه مان رفتند و خیلی ها هم از شهر مان.

بعضی وقتها خبری از دوستی می شنوم، انگار دنیا را به من می دهند، چند وقت پیش شخصی آمد توی فروشگاه، لنت جلو برای ماشینش می خواست، به یکباره زمان سی چهل سال به عقب رفت، شناختمش، فامیلی اش را فراموش کرده بودم، اما نامش را که حسین بود به یاد آوردم.

 گفت لنت جلو ماشین دارید؟ گفتم دارم اما به شما نمی فروشم!

 از تعجب چشمانش از حدقه در آمد، گفت این چه طرز کاسب کاری است؟! گفتم دلم می خواهد به تو لوازم نفروشم! آمد که به تندی حرفی بزند! آخه بی معرفت رفیق قدیمش را نشناخته بود!

سریع گفتم مگر اسم تو حسین نیست؟! گفت شما؟ گفتم دوست قدیمت! خشکش زد! گفت تو! گفتم آره من!

نیم ساعت بعد پسرش آمد دید من با پدرش مشغول گل گفتن و گل شنیدنیم و صدای قهقهه خنده مان، زمین و زمان را گرفته روی سر!

 گفت بابا، استاد مکانیک میگه بابات رفته لنت بسازه یا رفته کارخانه لنت سازی را بخره؟!

بازم چی می گفتم به کجا رسیدم! یادش بخیر! دلم لک زده برای اینکه با دوست و رفیقا و بچه محل ها، اگه شده برای یکشب، تا نیمه شب کنار تیر برق بایستیم و کری بازی همایون بهزادی، علی پروین، پرویز قلیچ خانی، علی جباری، کارو حق وردیان و غلامحسین مظلومی را برایم هم بخوانیم!

دلم لک زده برای بازی شطرنج زیر نور کم تیر برق محل با مهر هائی که اینقدر ریز بودند که باید توی سوراخ های صفحه شطرنج فرو برده می شدند! دلم لک زده برای سخنان غلو شده ای که از لئو یاشین دروازه بان افسانه ای یا گوردن بنکس یک چشم برای همدیگر تعریف می کردیم!

داستانهای دنباله دار شب رادیو ایران را دوست دارم یکبار دیگر بشنوم، بازیهای شرطی گل کوچیک با دوستان آنزمان برایم دست نیافتنی شده، و همچنین کنار تیر برق محل تا نیمه شب ایستادن  با بچه محل ها و سخن هائی که هیچگاه تمامی نداشت.





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس،  نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: وبلاگ نویسی که قبلا دستفروشی می کرد، فرهاد داودوندی، ایستادن با بچه های محل تا نیمه شب پای تیر چراغ برق، تیر برق، داستانی واقعی از قدیم، خاطرات قدیم، دستفروشی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 اسفند 1394 توسط فرهاد داودوندی



خاطرات یک وبلاگ نویس

چند خاطره کوتاه از برخورد با دوربین عکاسی من

 در انتخابات مجلس!


(15)



فرهاد داودوندی- بروجرد:


بعضی وقت‌ها در یک کار خبری مشخص، چندین گونه برخورد متفاوت را با خبرنگاران و عكاسان استان لرستان شاهد هستیم. برای نمونه در انتخابات روز جمعه مجلس دهم، من با دوربین عکاسی‌ام و با داشتن مجوز رسمی، چندین گونه برخورد را از سوی افراد مختلف شاهد بودم كه به جای برخورد محترمانه و قانونی، تلاش زیادی می‌كردند قدرت خود را به رخ بكشند ...

 در زیر چند نوع از این برخوردها را بخوانید:

1- طرف می‌بیند برای گرفتن عکس از انتخابات مجوز رسمی دارم، می‌گوید: من مجوز سرم نمی‌شود و حق نداری عکس بگیری!
جل الخالق! به وی می‌گویم: مگر تو نماینده .... نیستی؟ این مجوز هم به طور کاملا رسمی و قانونی از طرف مسئولین برگزاری انتخابات صادر شده، مثل این که توجیه نشده‌ای؟
باز هم اصرار می‌کند که من مجوز سرم نمی‌شود!
وقتی یک مسوول ارشد که متوجه این جرو بحث می‌شود، شدیدا به وی تذکر می‌دهد که حد خودش را بداند، آرام به کناری می‌رود و ساکت در گوشه‌ای می‌نشیند!
***
2- رفتم یک مکان دیگر، با داشتن مجوز رسمی در حال عکس گرفتن و در حال رفتن به داخل همان مکان هستم (‌توجه کنید: در حال رفتن به داخل همان مکان هستم). طرف انگار با برق 220 ولت تماس برقرار کرده، چنان هیجان‌زده و به سرعت به سمت من و دوربینم خیز بر می‌دارد که یك لحظه زَهره‌ترك می‌شوم نكند آن‌جا مورد حمله تروریستی واقع شده‌ایم!
مصائب عكس گرفتن در لرستان: وقتی همه جلوی خبرنگارها شیر می‌شوند!ایشان قصد دارد دوربین را از من بگیرد! به وی می‌گویم: عزیز دل برادر، من خودم دارم میایم داخل مکان شما، تو باید کمی فکر کنی و اگر دیدی کسی از این‌جا عکس گرفت و قصد فرار داشت مانع رفتنش شوی، نه این که با من که مجوز دارم و در حال آمدن به داخل هستم چنین برخوردی جلوی جمع بکنی!
خدا پدرش را بیامرزد، این یکی بعد از کمی فکر کردن ظاهراً متوجه اشتباهش می‌شود و راهش را می‌گیرد و می‌رود!
***
 3- خودش گوشه‌ای نشسته و مکانی را که قرار است در آن نظم را برقرار کند را به امان خدا رها کرده و فقط مانده بچه‌های آن محل که در آن مکان حضور دارند در آن‌جا فوتبال گل‌کوچک بازی کنند!
با دیدن دوربین من، به یک‌باره یادش می‌افتد که گویا عکس گرفتن ممنوع است! مجوزم را نشانش می‌دهم، دو سه بار متن آن را با دقت می‌خواند و چند بار عکس را با چهره‌ی خودم تطبیق می‌دهد و سپس با  لحنی تند و در حالی كه سگرمه‌هایش چنان در هم است كه با یك من عسل نیز نمی‌توان علت برخورد او را هضم نمود، می‌گوید: مجوزت درست است، اما حق نداری عکس بیندازی!
می‌گویم: چرا اجازه ندارم؟ می‌گوید: چون من می‌گویم!
قدری با خود می‌اندیشم، طرف نه فرمانده ارشد پلیس لرستان است، نه استاندار، نه رئیس كل دادگستری لرستان و نه مدیر كل یك دستگاه دولتی كه دارد از چنین موضوع قدرت‌مابانه‌ای با من صحبت می‌كند و باز هم می‌اندیشم كه این‌ها كه ذكر كردم، با وجود پست و منصبی كه دارند هنوز برخورد نامطلوبی با كسی به خصوص با خبرنگاران نكرده‌اند، حالا این بابا كه عشق نمایش قدرت دارد و شاید كمبود این را دارد كه جلوی جمعیت بگوید من كسی هستم، دیگر همه باید متوجه دلیل برخورد چنین كسانی با این روش شده باشند وگرنه با زبان خوش و برخورد محترمانه نیز می‌توان همین موارد را سؤال نمود، لذا می‌گویم: مسوول مافوقت چه کسی است تا با وی صحبت کنم؟ شخصی را معرفی می‌کند، آن شخص با دیدن من رو به طرف می‌کند و می‌گوید: چکار آقای داودوندی داری؟! مگر نمی‌بینی مجوز دارد و مشغول پوشش رسانه‌ای مراسم است؟ به این طریق اجازه عکس گرفتن من نه با داشتن مجوز رسمی‌ام که با اجازه‌ی شفاهی آن مسوول مافوق صادر می‌شود!
***
4- حالا ببینید آن روی قضیه را: خانم محترمی که مسوولیت یکی از مکان‌های انتخاباتی را دارد با احترام کامل اجازه می‌خواهد که کارت مجوز عکس گرفتن من را ببیند، بعد از رؤیت مجوز، چندین بار عذر خواهی می‌کند و سپس می‌گوید: وظیفه ما برقراری نظم در این مکان و وظیفه‌ی شما هم تهیه خبر و عکس و پوشش مراسم است، برای انجام فعالیت‌تان با داشتن این مجوز در این مکان کاملا آزاد هستید. بفرمایید!
***
5- مسوول محترم یک مکان انتخاباتی با دیدن من و دوربینم بعد از سلام و احوال‌پرسی می‌گوید: همشهریان ما  از انتخابات استقبال خوبی کرده‌اند و این وظیفه‌ی شما خبرنگاران است که با گرفتن تصاویر مختلف حضور مردم را پوشش خبری بدهید تا همه مردم در جریان قرار بگیرند.
این مسوول محترم سپس خطاب به من می‌‌افزاید: من داخل سالن در حال انجام وظیفه هستم، برای انجام کارتان (گرفتن عکس) هر دستوری داشتید فقط کافی است مرا صدا بزنید، در خدمت شما خواهم بود.
***
با خود می‌اندیشم: می‌توان انجام وظیفه هم كرد اما به كسی توهین یا بی‌احترامی ننمود. وقتی دو نوع برخورد خوب یا بد را از افراد مختلف در موارد مشابه ملاحظه می‌كنم، بر من مسلم می‌شود كه ذات، تربیت و فرهنگ انسان‌ها، می‌تواند نقش بسیار مهم و موثری در ارتباطات اجتماعی آن‌ها ایفا كند.
جایی خواندم كه یكی از بزرگان گفته بود: «همیشه عذر آدم ابله، انجام وظیفه است!»، بنابراین و به این بهانه به خود اجازه می‌دهد هر نوع برخوردی انجام با دیگران دهد، در حالی كه می‌تواند حین انجام وظیفه، برخورد خوبی نیز با مردم داشته باشد بدون این كه باعث شود اثر تخریبی كار او، به پای جمع و حتی یك قوم نوشته شود. مثلاً كسی كه ممكن است فقط یك بار در طول عمرش راهش به شهر و دیاری بیافتد، هر گاه خاطره‌ی تلخ برخورد این چنین كسی یادش بیاید، فوراً می گوید: مردم آن شهر یا استان همه آدم‌های بی‌فرهنگ یا تندخویی هستند ...
پس بیاییم هنگام انجام وظیفه، علاوه بر صبر و متانت، ادب و احترام را هم چاشنی كار كنیم و مطمئن باشیم كه خروجی این برخورد، حتی با یك مجرم و نه متهم نیز نتیجه‌ای اثربخش‌تر از برخورد قهری و ناشایست در انظار عمومی دارد.
كسانی كه بد را پسندیده‌اند          ندانم ز نیكی، چه بد دیده‌اند؟

 فرهاد داودوندی/ بروجرد





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس چند خاطره کوتاه از برخورد با دوربین عکاسی من در انتخابات مجلس!، خاطرات یک وبلاگ نویس، چند خاطره کوتاه از برخورد با دوربین عکاسی من در انتخابات مجلس!، دوربین عکاسی، انتخابات، دوربین، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 اسفند 1394 توسط فرهاد داودوندی




خاطرات یک وبلاگ نویس

چرا افرادی به مانند آقایان لوریس چکناواریان،

 جواد بختیاری و سامان سالور مورد احترام

هستند و بعضی ها در این زمینه ناموفق؟!








(14)

فرهاد داودوندی - بروجرد:

یک خصلتی که من دارم این است که اگر از کسی خوشم بیاید حتما حتما رو در روی آن فرد بهش خواهم گفت که انسان شریفی است و یک بدی هم دارم که اگر کسی به شهر زادگاهم بد کند اگر یک روز هم به آخر عمرم باقی باشد حتما حتما یک جورهایی به گوشش خواهم رسانید.
و اما........

اما چرا این مطلب را قصد دارم بنویسم؟

راستش برای نمونه این آقای سامان سالور کارگردان و نویسنده صاحب نام بروجردی سینمای ایران به نظر من انسان بسیار شریفی است با اینکه فقط یکبار از نزدیک دیدمش اما با اینکه دیدار مان در ایام نوروز بود و خیلی سرش شلوغ بود بخاطر احترام به همشهریانش تمام برنامه هایش را لغو کرد و چند ساعتی ما در خدمتش بودیم.

این را گفتم و نوشتم تا بگویم اگر یک کسی محبوب می شود همینطوری و الکی این اتفاق رخ نخواهد داد، طرف وقت گذاشته، به همه احترام گذاشته، از وقتش زده و می شود کسی به مانند لوریس چکناواریان و جواد بختیاری و سامان سالور و .....که با افتخار می گویند بروجردی هستند و برای همشهریانشان هم با احترام وقت می گذارند.

و اما..........

اما در طرف دیگر قضیه، دوستی تعریف می کرد که شخصی که قصد داشت ره صد ساله را یک شبه بپیماید بنده خدا آمده بود به اصطلاح با کلاس گذاشتن!!!  خودش را مطرح کند، اما از آنجا که نمی دانست بروجردی ها از کوچک تا بزرگ نخبه هستند و این شهر اینقدر هنرمند پرور است که بزرگان محترم این کشور، نام این خطه را شهر فرزانگان و استعداد های درخشان گذاشته اند، لذا طرف اول کار دیده این جا این تو بمیری از آن تو بمیری ها که ممکن است در جاهای دیگر باشد، نیست! و حالا که دیده کسی تحویلش نمی گیرد، بد جوری حالش گرفته شده است.

البته متاسفانه این دوست مان نام آن شخص و زمان این اتفاق را برایم نگفت!

 اما حالا که صحبت به اینجا رسید و اتفاقا مطلب هم سوژه خوبی است، من هم یکی دو خط بر صحبت های آن دوست می افزایم که: بروجرد و بروجردی ها با داشتن هنرمندان نامی به مانند لوریس چکناواریان، جواد بختیاری، سامان سالور، فریبا متخصص، علی فروتن، عباس گودرزی کاریکاتوریست و .... چشم و دل شان از دیدن هنرمندان غیر بومی در شهرشان تقریبا سیر است و اگر هنرمند غریبه ای به این شهر بیاید و خودش را برای مردم بگیرد، مردم فقط خواهند خندید، زیرا خودشان هزاران هزار فرزند برومند بروجردی هنرمند دارند که هر کدام در گوشه ای از این شهر، استان، ایران و دنیا صاحب نام و افتخار آفرین می باشند. 

والسلام!




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، خاطره خوبی از کارگردان مطرح آقای سامان سالور، سامان سالور، نقد، طنز تلخ، طنز، لوریس چکناواریان،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 بهمن 1394 توسط فرهاد داودوندی




خاطرات یک وبلاگ نویس

می گذرم تا آرامش داشته باشم

(13)

فرهاد داودوندی - بروجرد:

یک رئیس ورزشی، مدتهای طولانی است که ظاهرا یا از ریخت و قیافه و یا احتمالا از نوشته های من خوشش نمی آید و به طرق مختلف سعی می کند حال مرا به زعم خودش به شدت بگیرد!!!

 بنده خدا امروز در مصاحبه با یک خبرگزاری چند دسته گل!!! اساسی به آب داده که با خواندن آنها لبخند شیطنت آمیزی زدم و پیش خودم گفتم: حالا وقت تسویه حساب است!

اما ....

اما از صبح تا الان هر چه می کنم مطلب تندی در نقد گفته هایش بنویسم، دست و دلم نمی رود!

احساس می کنم ناجوانمردانه است کسی را که گوشه رینگ گیر افتاده، با نوشته هایم به شدت آزرده خاطرش کنم.

با اینکه بخوبی می دانم در اولین فرصتی که دست بدهد، به مانند دفعات قبلی و شاید با شدت بیشتر زهرش را به من خواهد ریخت، اما این بار هم بی خیالش می شوم و برای به دست آوردن یک سوژه ورزشی وارد جاده ناجوانمردانه " نقد حریف ضعیف" نمی شوم.

با این بی خیال شدن، عجیب احساس آرامش می کنم و مطمئنا با یاری خدا، امشب هم راحت سرم را بر بالین خواهم گذاشت.

 برایم هم اصلا مهم نیست که در آینده از چه شگرد ناجوانمردانه دیگری علیه من استفاده خواهد کرد! مهم این است که می گذرم تا آرامش داشته باشم. 





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس می گذرم تا آرامش داشته باشم، خاطرات یک وبلاگ نویس، می گذرم تا آرامش داشته باشم، نقد، نقد ورزشی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 بهمن 1394 توسط فرهاد داودوندی




خاطرات یک وبلاگ نویس

شکایت!!!

(12)

فرهاد داودوندی - بروجرد:


همه جورش را دیده بودیم، اما این دیگر واقعا نوبر است که بروند از یک وبلاگ نویس شکایت کنند که چرا برای نیازمندان کمک جمع می کند؟

البته قبلا ترها! شکایاتی دال بر اینکه" چرا این وبلاگ خیلی فعال است؟"، " چرا عکس من را روی سایتش قرار نمی دهد؟" ، " یکی جلوی این را بگیرد" ، " چرا از مسابقه ورزشی ما گزارش تهیه کرده است؟" ، " چرا این همه دوست و رفیق دارد؟ " ، " چرا اینقدر مطالب و عکس هایش در نشریات و سایت ها  وجود دارد؟" ، 
" ظاهرا قصد دارد با این وبلاگ نویسی وجهه کسب کرده تا خود را در آینده کاندیدای مجلس یا شورای شهر کند"،و .... اینگونه شکایت ها به مراجع رسمی و غیر رسمی را کم و بیش تجربه کرده بودم.

اما......

 اما بیان اینکه بخاطر جمع آوری کمک برای نیازمندان شکایتت را به پلیس فتا خواهم کرد تا پدرت را در بیاورند دیگر واقعا نوبر نوبر است!

تا همین امروز فکر می کردم که با این همه گرفتاری های روزمره، دیگر نباید آدم بیکاری وجود داشته باشد.

 اما بعضی وقت ها با دیدن حرکات بعضی ها در می یابم که نه بابا! بعضی ها هنوز هم بیکارند!

 و از فرط همین بیکاری است که بنده های خدا برای "کم کردن روی" یک وبلاگ نویس ساده، از صبح تا شب می نشینند، قبرستان کهنه می شکافند و به زعم خودشان می خواهند یک وبلاگ نویس ساده را سر جایش بنشانند!!!

 به هر حال خدا آخر و عاقبت "فقیران فکری" را که دچار بیماری غیر قابل علاجی هستند را ختم بخیر کند، زیرا متاسفانه این یک مورد را دیگر نمی توان با جمع آوری کمک از مردم به دادش رسید.




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس شکایت!!!، شکایت، خاطرات یک وبلاگ نویس، نقد، نقد اجتماعی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 بهمن 1394 توسط فرهاد داودوندی








خاطرات یک وبلاگ نویس


حضور خانم فاطمه هاشمی در بروجرد

 و در خواست یک خرم آبادی شجاع و متعهد


(11)

فرهاد داودوندی - بروجرد:


خانم فاطمه هاشمی رئیس انجمن بیماران خاص ایران مشغول مراسم افتتاح مرکز بیماران خاص بروجرد بود.

حضار همگی مشغول گفتگو با یکدیگر بودند و شادمان از اینکه به زیر ساخت های درمانی بروجرد افزوده شده است.

در یک زمان خاص که کمی دور و بر خانم هاشمی خلوت شد، آقای میانسالی به ایشان نزدیک شد و طوری که دیگران متوجه نشوند گفت: خانم هاشمی درخواستی از شما دارم، می شود در مرکز استان هم یک مرکز درمانی بیماران خاص بسازید؟

خانم هاشمی هم بلافاصله گفت: خیر، در هر استان یک مرکز بیماران خاص افتتاح خواهد شد و در استان لرستان هم همین مرکز در بروجرد افتتاح خواهد شد.

مرد میانسال یکی دو بار دیگر درخواستش را به آرامی مطرح کرد و هر بار جواب همان بود که اول شنیده بود.

تنها من این صحنه را دیدم و شنیدم.

مرد میانسال خرم آبادی خداحافظی کرد و رفت.

از همان روز تاکنون در فکر آن دلیر مرد خرم آبادی هستم. درود بر شرافتش.

ای کاش نامش را می پرسیدم، استان ما به چنین مردان دلیر، شجاع، شریف و با احساسی احتیاج دارد که با دیدن مسوولین طراز اول مملکت در گوشه ای ساکت نایستند و کمبود شهر خودشان را مطرح کنند.

متاسفانه بسیاری در این شهر و استان در دیدار با بزرگان مملکتی در این خطه، آن اعتماد بنفس لازم را از خود نشان نمی دهند که مرد و مردانه کمبود ها را بیان کنند و مردانه تر برای شهر و دیارشان در خواست امکانات داشته باشند.

مرد میانسال خرم آبادی از نگاه من یک انسان بزرگ است که نتوانست در قبال همشهریانش متعهد نباشد.

نتوانست در رابطه با شهرش بی خیال باشد، فرصت را از دست بدهد و بعد ها یک عمر افسوس بخورد که ایکاش آنروز از فلان مسوول مملکتی برای زادگاهم فلان در خواست را ارائه می دادم.

آن مرد میانسال بزرگوار هم استانی من، نتوانست از خانم فاطمه هاشمی برای شهرش امکاناتی بگیرد، اما آنقدر مرد بود که در قبال شهر زادگاهش مسوولیت خود را فراموش نکند.

اینکه نتوانست در آن شلوغی امکاناتی برای خرم آباد بگیرد شاید زیاد مهم نباشد، اما مهم این است که در عین گمنامی، مرد بود و مردانه قدم جلو گذاشت. 

شهر و استان ما به اینگونه افراد احتیاج دارد که در موقع روبرو شدن با مسوولین رده بالا، حرف بزنند، در خواست ارائه بدهند و خود را در قبال مردم شهرشان مسوول بدانند.

درود بر شرافت آن مرد میانسال خرم آبادی که با رفتارش نشان داد اینگونه افراد متعهد نمی توانند در قبال کمبود امکانات این استان سکوت کنند و به مانند بسیاری دیگر، در مقابل بزرگان مملکتی که به شهر و استان ما می آیند، ساکت باشند و حتی به مانند بسیاری از روسای ادارات این استان، لام تا کام حرف نزنند.





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس حضور خانم فاطمه هاشمی در بروجرد و در خواست یک خرم آبادی شجاع و متعهد، خاطرات یک وبلاگ نویس، حضور خانم فاطمه هاشمی در بروجرد و در خواست یک خرم آبادی شجاع و متعهد، نقد اجتماعی، نقد، خرم آباد، فاطمه هاشمی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 بهمن 1394 توسط فرهاد داودوندی





خاطرات یک وبلاگ نویس


ژیمناستیک بازی گدایان بروجردی !

یا

بروجرد پایتخت ژیمناستیک ایران

(10)

فرهاد داودوندی - بروجرد:


چند سال قبل تیم اسکیت خوزستان از بروجرد گذر می کردند!


از چند صد متری مانده به میدان ورودی بروجرد، ورزشکاران خوزستانی، مسیر تا داخل میدان آیت الله بروجردی را با کفش اسکیت طی نمودند.


 در داخل میدان، گدایان دو راهی، از بچه سه ساله تا پیر مرد شصت هفتاد ساله،  اینقدر به مانند ژیمناستیک کاران و بند بازان برای تازه واردان خوزستانی، پشتک وارو  زدند که خود ما هم از این همه هنرنمائی گدایان شهر مان به وجد آمده بودیم!


و به جای دیدن اسکیت بازی تیم خوزستان، محو تماشای هنر گدایان شهر خودمان شده بودیم و شروع به تشویق آنها کردیم.


 بنده خدا، اسکیت بازان خوزستانی و مربیان شان که نمی دانستند این افراد گدا هستند، فکر کرده بودند که همه ما بروجردی ها ژیمناستیک کاریم و این پشتک وارو زدن ها قسمتی از برنامه استقبال است!


یکی از مسوولینی که همراه تیم خوزستان آمده بود با دیدن این همه گدای ژیمناستیک باز در ورودی شهر بروجرد به دیگران می گفت: واقعا برازنده این شهر است که پایتخت ژیمناستیک ایران لقب بگیرد!!!!





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، ژیمناستیک بازی گدایان بروجردی، بروجرد پایتخت ژیمناستیک ایران، ژیمناستیک، گدا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 دی 1394 توسط فرهاد داودوندی




خاطرات یک وبلاگ نویس

خطیب توانایی که برای سخنرانی فی البداهه

جلوی جمع، من را غافلگیر کرد!!!

(9)

فرهاد داودوندی - بروجرد:


همه ما پیش خودمان فکر می کنیم که اگر توانایی داریم که  در یک جمع دوستانه گل بگوئیم و گل بشنویم و در بگو و بخند، شمع جمع محفل دوستان و رفقا باشیم، حتما سخنران خوبی هم هستیم!

چندی قبل در مراسمی که من هم یکی از اعضاء برگزار کننده اش بودم، فکر می کردم قرار است خطبیب توانایی که در محل بود برای آغاز مراسم سخن بگوید.

درست چند ثانیه قبل از آغاز مراسم، آن خطیب توانا محل را برای گرفتن وضو ترک کرد.

سراسیمه رفتم دنبالش و گفتم: حاج آقا مراسم در حال شروع شدن است، لطف کنید برای حضار سخنرانی کنید.

در حالیکه نگاهم کرد، یک لبخند  کوچک زد و گفت: امروز خودت باید سخنرانی کنی!

بهت زده نگاهش کردم و در ادامه چند بار دیگر درخواستم را تکرار کردم.

خندید و گفت:  فکرش را نکن، باید سخنرانی رسمی جلوی جمع را از یک جایی شروع کنی، بالاخره یاد می گیری، برو خودت برای حضار سخنرانی کن.

هر چه اصرار کردم نپذیرفت که نپذیرفت!

با یک دلهره خاص برگشتم و در جلوی حضار پشت تریبون قرار گرفتم، از آنجا که از قبل آمادگی سخنرانی نداشتم، احساس می کردم رنگ و رویم پریده است، حتی نمی توانسم به راحتی نفسم بکشم، تا چند لحظه دست و پایم را گم کرده بودم، واقعیت را بگویم، صدای ضربان قلبم که در گوش هایم طنین افکنده بود، نمی گذاشت سخنان خودم را هم بشنوم، راستش اصلا نمی دانستم چجور جملات را ردیف کنم!

احساس می کردم ساعت  زمان متوقف شده و هر چه حرف می زنم ثانیه ها جلو نمی روند! به هر جان کندنی بود چند دقیقه ای حرف زدم، اما خودم هم اصلا نفهمیدم حرف هایم ترتیب خاصی داشته یا نه!!!

وقتی مثلا! سخنرانی من تمام شد و سخنران بعدی که یک مسوول محترم شهر بود  پشت تریبون قرار گرفت نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم  بار سنگینی از روی دوش من برداشته شده است.

راستش از آن روز به بعد فهمیدم، بین سخنرانی رسمی زنده و فی البداهه در جلوی حضار با گل گفتن و گل شنفتن های رایج همراه با بگو و بخند در بین دوستان و رفقا، از زمین تا آسمان فرق وجود دارد.

اگر حرف مرا قبول ندارید؟! یکبار سخنرانی فی البداهه در جلوی جمع رسمی را امتحان کنید تا ضربان قلب تان را به مانند صدای دُهل توی دو گوش مبارک خودتان بشنوید!




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، خطیب توانایی که برای سخنرانی جلوی جمع من را غافلگیر کرد!!!، سخنرانی، فی البداهه، خطیب توانا، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فعالترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 دی 1394 توسط فرهاد داودوندی






خاطرات یک وبلاگ نویس

20 عدد بلیط رایگان و هزار جور فکر دنیوی!!!


(8)

فرهاد داودوندی - بروجرد:


امروز دوست بسیار بسیار عزیزی تعداد 20 عدد بلیط  رایگان استخر در اختیار من قرار داد و مرا  در رابطه با استفاده از این بلیط ها کاملا آزاد گذاشت.

راست می گویند مال دنیا، انسان را هوایی می کند!

اولش پیش خودم گفتم: ایوال! 20 شب پشت سر هم استخر و آب تنی رایگان!

بعدش کمی فکر کردم و گفتم ای آدم بی معرفت! حالا دستت به یک جایی بند شد، دوست و رفیق را فراموش کردی؟! ای دنیای بی مرام! شنا با دوستان خوش است که بگویی و شاد باشی و سر به سر همه بگذاری و کوچک و بزرگ را هل بدهی توی آب و یک دل سیر بخندی!

راستش یک دفعه مثل اینکه یکی از درونم به من نهیب زد: دیدی آب نبود وگرنه شناگری جنابعالی هم دست کمی از بعضی روساء کمتر نیست که وقتی به جایی می رسند، اول خود و طایفه شان دلی از عزا در می آورند! حالا خوبه 20 عدد بلیط نصیبت شده می خواهی دوستان و آشنایان را به نوایی برسانی، وای به حال مردم شهر اگر دستت تو به پست های بالاتر برسد!

برای یک لحظه، بخاطر داشتن اینگونه تفکر، آنچنان خودم با خودم خنده ام گرفت، که برای یک آن گفتم اگر کسی از دور ببیند فکر می کند قاطی کرده ام!

خوشبختانه بعد از کمی فکر کردن دیدم خوشبختانه دوستان و رفقایم، همگی دست شان به دهان شان می رسد، پس بی خیال اعطای بلیط ها به دوستان و رفقایم شدم.

الغرض من ماندم و 20 عدد بلیط رایگان استخر و سر سوزنی مراجعه به وجدان نیمه خفته! و نتیجه گیری اینکه طی چند روز آینده بدون استثناء همه آنها را به نیازمندان و کسانی که از لحاظ مالی باید کمک شان کنیم، تقدیم خواهم کرد و امشب هم بی خیال مال دنیا، سر راحتی به بالش خواهم گذاشت.

هر وقت هم خواستم بروم استخر زیبای بسیج بروجرد، برای تهیه بلیط، هزینه اش را خواهم پرداخت. اینجوری علاوه بر اینکه سربار کسی نمی شوم، به دنیا و مال دنیا هم از ته دل مثل همیشه خواهم خندید.




طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، 20 عدد بلیط رایگان و هزار جور فکر دنیوی!!!، بلیط استخر بسیج،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 دی 1394 توسط فرهاد داودوندی




خاطرات یک وبلاگ نویس

مصاحبه خیالی با یک مسوول ارشد شهر


(7)

فرهاد داودوندی - بروجرد:

با یکی از مسوولین شهر که در رشته تخصصی درسی خودش هم صاحب نظر و استاد دانشگاه بود قرار گفتگو گذاشتم.

یک روز بعد از ظهر خارج از ساعات اداری به دیدارش رفتم و در رابطه با موضوع تخصصی درسی اش که بنوعی به همه مردم هم ارتباط داشت، یک گفتگوی تقریبا دو ساعته انجام دادیم.

در این گفتگو بخاطر تخصصی بودن موضوع گفتگوی مان، آمار و ارقام بسیاری توسط آن مسوول ارائه شد.

گفتگو تمام شد و شب که خواستم متن گفتگو را از روی " رکوردر" ( دستگاه ضبط صدا) پیاده کنم، دیدم ای دل غافل، پس از سه چهار دقیقه گفتگو، دستگاه ضبط صدا دیگر ضبط نکرده است و در واقع من فقط صدای سلام و علیک و احوالپرسی اول را ضبط کرده ام!

رویم نشد به آن مسوول زنگ بزنم و دسته گلی را که به آب داده بودم را برایش تعریف کنم.

 بنابر این دل را زدم به دریا و هر چه در ذهنم بود به نقل قول از ایشان، تحت عنوان یک گفتگوی تخصصی نوشتم.

البته بعضی جاها موقع نوشتن با خودم کلنجار می رفتم که راستی گفت ده کیلومتر یا 100 کیلومتر؟!! گفت سه ماشین یا سی ماشین؟!!! گفت 10 تُن یا 1100 تُن؟!!!

و با همین شیوه، گفتگوی مفصل تخصصی را با آب و تاب فراوان نوشتم و روی سایت قرار دادم.

فردا دَم ظهر آن مسوول ارشد شهر که بنوعی نفر اول شهر در بین مسوولین و روسای ادارات به حساب می آمد به من زنگ زد و بعد از احوالپرسی های معمول با لحن مهربانانه ای گفت: آقای داودوندی من این ارقام چپ اندر قیچی را دیروز در مصاحبه ام با شما، گفته ام؟!

با شرمندگی تمام، حکایت اینکه رکوردم
( دستگاه ضبط صدا) دچار مشکل شده بوده و رویم نشده بهش زنگ بزنم  را برایش تعریف کردم و در ادامه هم گفتم که در واقع هر چه در ذهنم بوده طی یکی دو ساعت یا خودم کلنجار رفتن را بنقل قول از ایشان نوشته ام! و قول دادم همین الان مصاحبه را از روی سایت برخواهم داشت.

در حالیکه غش غش می خندید، گفت: دست به مصاحبه نزنی، همینکه وقت گذاشته ای و مصاحبه را هر چند ناقص نوشته ای برایم دنیایی ارزش دارد. مهم این است که برای گفتگو با من در دو نوبت مصاحبه و نوشتنش وقتت را گذاشته ای، اگر ببینم مصاحبه را از روی سایتت برداشته ای ناراحت می شوم.... عجله نکن، بعدا هر وقت، وقت داشتی بیا تا آمار و ارقام صحیح را به تو بدهم تا تصحیح شان کنی.

الان دو سه  سال از آن موضوع می گذرد و 
هر چند که وی دیگر بروجرد نیست، با آن مسوول دوست بسیار صمیمی هستم.

 تقریبا چند روز یکبار تلفنی و هر گاه بیاید بروجرد حضورا با هم دیداری داریم و گل می گوئیم و گل می شنویم.





طبقه بندی: خاطرات یک وبلاگ نویس، 
برچسب ها: خاطرات یک وبلاگ نویس، مصاحبه خیالی با یک مسوول ارشد شهر، مصاحبه، خاطره، خاطرات، طنز،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 آذر 1394 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ