وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh


( عکس مدرسه ملی اسلامی بروجرد آموزگار مرحوم جناب آقای محسنی سال 1349 )



بروجرد و بچگی های من

دست و چپ و راستمو که شناختم،

فهمیدم جایی زندگی میکنم که بهش میگن ووریرد


شهری آروم که سرسبزه و زمستوناش پر برفه و سرد،برفی که تا پای دبستان کلاهدوز یا راهنمایی نکویی میکشوندت و آخرش میگفتن تعطیله و دوباره با سرسره بازی رو برف همون راه رو برمیگشتم.

تو راهم یه بنده خدایی میگفت (باقالی بخور کشتی بگیر)یا (مرحم سینه شلغم) و...یه دو پر شلغم روی کاغذباطله دفترمشق بچه ها و یه کمی نمک.زمستون تموم میشد و سر و کله(گل بهاره سمنو) پیدا میشد

و میفهمیدم بهار اومده و بابام کل اهل خونه رو میبرد واسه خرید لباس عید و بعد از کلی راه رفتن تو بازار و شهدا با کلی جعبه کفش و لباس،با غرهای مامانم که آی ظهر شد و ناهار نداریم میرفتیم و کباب ووریرد رو با دوغی که تو کاسه میریختن پیش (غلامعلی کواوی)میخوردیم

 ومنتظرشب عید با فشفشه سیمی هایی که بوی باروتش رو دوست داشتم و بزرگترایی که تو قوطی شیرخشک کاربید میترکوندن. عید میشد و ذوق زده ده بیست تومن عیدی و پیک شادی که به سرعت باد تو یه روز پر میشد و استرس 14فروردین...

بهارم میگذشت و تابستونای کودکی من که با کار کردن سه ماه در مغازه بابام تو بازار شروع میشد. تابستونایی که با محرم گره خورده بود و لذت شبای(سواخونه)وچراغ قوه بدست تو کوچه های تاریک بدنبال خونه ایی که بجای چایی، شربت و یا شیرکاکائو بدن با رمز ورود(قلیچه یا قولوچه) و داشتن زنجیر دسته فلزی بجای چوبی جز لاکچری هامون بود

و سلام کردن به لات های بامرامی مثه هوشنگ دلبر و....جز افتخاراتمون.

ولی این همه تابستون نبود و عصرای جمعه سبد و کلمن بدست سوار اتوبوس بنزهای قدیمی پیش بسوی کمربندی و شهربازی و هیجان سوار بر چرخ وفلکشم بود.تابستون جاشو به اول مهر و مدرسه و زلزالک و کتاب و دفتر نو میداد که طی یه عملیات سخت توسط روزنامه باطله و پلاستیک جلد میشدن و....

روزای خوب بچگی مثل برق گذشت و تو بچگی تصوری از بزرگ شدن نداشتم و آدمای شهر من یکدست و مهربون بودن و فکر میکردم تا ابد همینه.

تا اینکه بزرگ شدم و افسوس.....آدمای شهرم اون آدم مهربونا نبودن و غریبه، همه فکر پول و خونه و ماشین و مال اندوزی دیگه شهرم طراوت بچگیهامو نداشت

 و نه دیگی برفی که بقول قدیمیا پارو رو بشکونه و نه دیگه لات بامرامی و......



منن ارسالی آقای مهدی قریب دوست

برای کانال  " بروجرد قدیم"   @farhadbrj





طبقه بندی: اجتماعی، 
برچسب ها: بروجرد و بچگی های من، مهدی قریب دوست، شیرزاد داودوندی، محسنی، مدرسه ملی اسلامی بروجرد،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 شهریور 1396 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ